حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی ...

پنجشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۳، ۰۷:۵۳ ق.ظ

پنج روز گذشته را ایروان بودم. همراه بچه های انجمن اسلامی اروپا. شهری ست سرد و کهنه و بی روح. شراب و کلیسا پیوندی ناموزون دارند. خیابان ها وسیع و خانه ها کوچک است، میان درختانی که نیست. مردمی که هویّت ملّی شان از پس سال ها غارت رومیان و روسیان و عثمانی ها به تاراج رفته است.  به همراهان به شوخی می گفتم، با دیدن این سرزمین ها کم کم به این نتیجه آدم می رسد که معاهده ی گلستان هم اینقدر بد نبوده است! 

پ.ن.1:

دیشب را تا نیمه های آن، با دکتر ازغدی که همراه ما بود، بحث می کردیم. بیش از آنچه فکر می کردم به مفاهیم مسلّط بود. می گفت: "فلسفه ی غرب اصالت لذّت است. فلسفه ی شرق اصالت رنج. اسلام اصالت کمال است. کمال گاهی با رنج همراه است و گاهی با لذّت ..". امّا جمله ی درخشانی که گفت این بود که "تمام تحوّلات مهم دنیا از جمع های کوچک شکل گرفته است ... "

پ.ن.2:

خوبست انسان به نقطه ای برسد که تنها دغدغه ای که راجع به مرگش داشته باشد اینست که چرا فرصت را استفاده نکرده و به گناهان آغشته، و کاش چند صباح دیگری بود که دست به کاری می زد که غصّه برآید. کاش می شد شست و از نو نوشت. تنها احساسی که در این دنیا اصالت دارد، حسرت و خسران است ... 

پ.ن.3:

ظلمت نفسی ... می دانی؟

  • ۹۳/۱۱/۰۹
  • ح.ب