حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

از ذهاب و از ذهب، از مذهبم ...

چهارشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۶:۴۲ ق.ظ

آدم باید "پرنسیپل" داشته باشد. یعنی اصول اندازه گیری شده. مثل بنای یک ساختمان. که هم، اندازه ی ستون های حامل مشخص است، هم اندازه ی پنجره ها. آدم ممکن است اصول داشته باشد ولی اندازه نشناسد. اینست که نمی تواند اهمیّت اتفاقات را بفهمد. مثالش همین داعش است که شنیدم مردم را به جرم نداشتن ریش تعزیر کرده اند. آن ها نمی فهمند چرا به اینجا رسیده اند، ولی کسانی که اصول ِ‌ مشخص ِ اندازه گیری شده دارند، این موضوع را خوب درک می کنند. یا مانند بعضی که می گویند ما فقط قرآن را قبول داریم و احادیث را قبول نداریم! بی آنکه از سند و مدرک چیزی بفهمند. با این همه، بعضی امور را که در قرآن نیامده، مثل تعداد رکعات نماز، از اصول تخطی ناپذیر می دانند. یعنی نماز مغرب را چهار رکعت نمی خوانند. چرا؟ چون اصول شان اندازه گیری نشده. اگر نشان دهی برایشان که اعتبار سندی که تعداد رکعات نماز را مشخص کرده مثل سندی است که مثلا حرمت نگاه به نامحرم را توضیح داده، در می مانند. آدم هایی که اصول اندازه گیری نشده دارند، متناقض هستند در زمان. از روی خودشان رد می شوند گاهی. مثلا در سال شصت مصاحبه می کنند که "داشتن ماهواره خلاف اسلام است" و سال نود به این نتیجه می رسند که "فقط جدیدالاسلام ها از ماهواره می ترسند". با اینکه ممکن است در هر دو زمان استدلال هایی داشته باشند، چون اصول ِ مشخص ِ‌ اندازه گیری شده ندارند نمی توانند بفهمند تناقض رفتاری شان را. آدم های بدون اصول ِ اندازه شده، هر قدر که می خواهند عقلانی تصمیم بگیرند، نمی توانند. بر اساس شرایط روحی و اجتماعی نظر می دهند در نهایت. یا بعضا نمی توانند به قضاوت برسند و جابجا می شوند. یادم هست، رئیس مرکز نهاد رهبری دانشگاه در سال 85 با دفن شهدا در دانشگاه مخالفت شدیدی داشت. تا روز قبل از حادثه. صبح که شهدا آمدند پیشاپیش همه رفت و نماز خواند و کمک کرد. نمی توانست تشخیص دهد که این حرکت خوب است یا نه. چرا؟ چون هم از طرف مقابل بدش می آمد، هم شهدا را دوست داشت. نمی فهمید وزن این نفرت و آن عشق را ... 

پست قبلی من به وضوح به این اشاره داشت که به نظر من "چپی" ها، تا آنجا که دیده ام و می شناسم، پرنسیپل ندارند. اصول اندازه شده. وضع "معتدل" ها از آن ها هم بدتر است. چون نمی فهمند اعتدال بیش از هرچیز دیگر قرین کلمه ی عدل است. یعنی قرار دادن هرچیز به دقت سر جای خودش. یعنی دقیقا اصول اندازه شده. نه مردم داری و حرف ِ میانه ی دعوا را زدن. اعتدال معنی اش جانبداری از حق است. نه اینکه بین حق و باطل میان داری کند ... 

از هم مدرسه ای های سابق چند نفر خوانده بودند پست قبل را. علی الاغلب پیام خصوصی دادند که شدیدا احساس سمپاتی با نوشته ی پیش دارند. چند نفر هم البته، که خوب هم را می شناسیم، موافق نبودند. که فرمود "هم شما را می شناسم، هم خدا را می شناسم". یادم هست یکی با پیکان ِ سبز سپاه می آمدند دنبالش و ماشین را می چسباند به پشت شیشه. ساعت که از سه و نیم می گذشت، راننده اش بوق ممتد می زد که کلاس تعطیل شود. اینطور دیکتاتوری می کردند. سهمیه ی جانبازان داشت. کنکور هم با همین سهمیه برق شریف قبول شد. در اردوهای مدرسه چفیه می انداخت و شدیدا "مردم دار" بود. حالا عکس فیس بوک گذاشته از خودش و همسرش در کالیفرنیا، ودکا به دست و مست. ژست مخالف سیستم هم می گیرد و ادای مبارزه و انقلابی گری در می آورد. یادش رفته کسی که وسط کلاس چهل و چند نفره، به خاطر اعتراض به روش مدرسه چک خورد که بود. یادش رفته که ما در همین سه سال دبیرستان چند بار به اخراج تهدید شدیم. خیلی چیزها یادش رفته. کاش من هم مثل او فراموش می کردم. بگذریم، همان که نوشتم، "هم شما را می شناسم هم خدا را می شناسم ... "

  • ۹۴/۰۶/۱۸
  • ح.ب