حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

از نو برایت می نویسم (2) ..

سه شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۷:۲۷ ق.ظ

" از واشنتگتن بود که برای اولین بار وارد خاک آمریکا شدم. بیست و سه سالم بود آن زمان. قرار نبود اینطور شود. پروازم را طوری تنظیم کرده بودم که در لس آنجلس بنشینم. ولی اشتباها یک توقّف در واشنگتن داشت. همه چیز برایم غریب و دلهره آور بود. پرچم بسیار بزرگی از آمریکا را بالای صف های کنترل گذرنامه گذاشته بودند. تنهایی ام برجسته بود. آنقدر که باورم نمی شد. دقیقا احساس می کردم در برزخ ایستاده ام. در حالتی میان مرگ و زندگی. صف که جلو می رفت، یک به یک صحنه های خداحافظی پیش چشمانم می آمد. آن لحظه ی آخر که ایران را ترک می کنی، دقیقا آن لحظه ی آخر، یک عمر طولانی می شود. اشک های آن لحظه ی آخر. لبخندهای مصنوعی مادر که می خواست سفر برای تو سخت نشود بیش از این. و مثل همیشه غم را خودش به تنهایی به دوش کشد. شنیدم بعد از رفتن ما، مدّت ها در ایوان می ایستاده و تنها می گریسته است. و آن صحنه ی آخر که پدر سرت را جلوی درب ورودی فرودگاه می بوسد، یک عمر طولانی می شود. این اواخر که مادربزرگم از دنیا رفت، پدر تنهایی داخل قبر رفته بود. بعد از آنکه تلقین را خواندند و تمام شد، درست پیش از آنکه شروع کنند به خاک ریختن، پدر خم شد و سر مادرش را بوسید. آن صحنه دقیقا مثل صحنه ای بود که جلوی ترمینال خروجی مهرآباد اتّفاق افتاده بود. آن زمان ها هنوز پروازهای خارجی از فرودگاه مهرآباد بود. هنوز امام را به بیرون شهر نبرده بودیم ... 

گاهی هنوز از خواب ِ آن صحنه ها بیدار می شوم نیمه شب. انگار کنار رودخانه ایستاده باشی و ببینی سیل است که می آید. و تو را خواهد برد. به چشم ببینی از دست رفتنت را. در واشتنگتن همه چیز مثل صحنه ی حسابرسی پس از مرگ بود. صف ها که جلو می رفت، یادم می آمد کجای زندگی را خراب کرده ام. بایدها و نبایدها به یادم می آمد. آدم هایی که گذاشته ام و گذشته ام. گذشته درد عظیمی است اگر انسان منصف باشد. کاش راه برگشتی بود. می دانستم که حداقل تا پنج شش سال دیگر اگر زنده باشم، هیچ کس را نخواهم دید. می دانستم که وقتی برگردم دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست. نه دوستانم. نه آشنایان و عزیزانم. نه هیچ چیز دیگر. می دانستم که مسیر خانه را هم به سختی پیدا خواهم کرد. می دانستم که باید چند سال از روی عکس سفید شدن موهای پدر را نظاره کنم. می دانستم مادرم در عرض این چند سال چقدر شکسته خواهد شد. و می دانستم که برگردم مادربزرگم نخواهد بود ...

در واشنگتن، شب سال نوی میلادی، که برای همه عید بود و شادی، من به احتضار رسیده بودم. خوب می فهمیدم که آن دقیقه ی آخر زندگی چقدر سخت است. پلیس از میان این همه تصویر، پاسپورتم را می گیرد و نگاهی به قیافه ام می اندازد. همه سفارش کرده بودند که با تبسم با آنها روبرو شوم که کمتر سخت بگیرند. نتوانستم. جدّی تر از همیشه بودم. سوالات را که یکی یکی می پرسید، خسته تر از آنی بودم که جوابی بدهم. سر تکان می دادم. فرستادم به بخش امنیتی. نشستم تا افسر دیگری بیاید. بیش از ترس احساس خستگی داشتم. روی صندلی لحظه ای به خواب رفتم. در خواب صدای ضجّه های زنی را می شنوم که کودکش را از او گرفته اند. افسر با اسلحه ی سنگینی که دستش است مرا بیدار می کند. همان سوالات قبل را اینبار با فریاد می پرسد. وانمود می کند دارد چیزی یادداشت می کند. به چشمانش می نگرم. با نگاه ِ سرد ِ کسی که مرگ را یکبار دست کم زندگی کرده است. سوال هایش تمام می شود. می گوید به سرزمین فرصت ها خوش آمدی. و در اولین فرصت یادم می آید که از پرواز واشنکتن به لس آنجلس جا مانده ام. باید دوباره پروازی بگیرم. پیش از آن ولی، دنبال دو چمدان بیست و هفت کیلویی که مادرم بسته است می گردم. در گوشه ی فرودگاه پیدایش می کنم. نازنین مادرم به دسته ی چمدان، یک ربان رنگی زده است که گم نشود. کسی چه می فهمد که حالا ارزش این ربان از تمام گنج های عالم برایم بیشتر است؟ کسی چه می فهمد؟ من سال هاست که دارم آن یک تکه ربان بسته شده به چمدان را زندگی می کنم. چمدانی که افسرها تمام داخل آن را بازرسی کرده اند. و مثل خانه ای که دزد به آن زده باشد، در هم ریخته اند. چمدانم را که بر می دارم، نوشته ی مادرم را که پنهانی در چمدان گذاشته است پیدا می کنم. دعایی نوشته است. چند بار دیگر آنجا می میرم. به سمت لس آنجلس می روم. سال جدید را با زمستان آغاز می کنم. بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید/ بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت ... "

.

.

  • ۹۵/۰۱/۱۷
  • ح.ب

نظرات  (۱۲)

سلام
خواندم... زیبا و غم انگیز و هیجان آور بود. باز هم بیشتر از سفرتان و تجاربتان بنویسید. و اینکه این سالها را چطور دیدید..

ممنون
انگار همه آدم ها یک وقت هایی یک جاهایی از زندگی شان مرگ و برزخ را تجربه میکنند. هر کدام به نوعی .. 
خوشحالم که آن روزها برای شما گذشته است. هر چند این نوشته های دقیق می گویند که فراموش کردن آن لحظات گاهی غیر ممکن به نظر می رسد! 
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • چه غمی داشت.
    دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کشد
    غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد

    این واژه ها انگار دارد آینده مرا ترسیم می کند... 
    خدا رو شکر که برگشتید و دست پر هم برگشتید
    سلام. الان یه موقعیت تحصیلی برای من پیش اومده که دقیقا بخاطر تنهایی پدر و مادرم نمیتونم براش تصمیم بگیرم.. شما اگر برگردین به عقب باز همین مسیر رو انتخاب می کنید؟ علی رغم دلتنگی و شکستگی پدر و مادرتون؟ 
    ممنون میشم جواب بدین. 
    پاسخ:
    سلام. بستگی به خیلی چیزها دارد ... 
    ممنون که جواب دادین. من که هرچی خوب ها و بدها میکنم... باز هم میبینم بخاطر مامان بابای خودم و همسرم بمونم بهتره.. هرچند، معتقدم آدم های مذهبی، خانواده های مذهبی.. باید پیشرفت کنن.. درس بخونن..کاش شرایط ادامه تحصیل توی ایران انقدر خسته کننده و فرسایشی نبود. 
    به سادات:
    پیشرفت فقط در دانشگاه های غرب نیست
    پیشرفت اصلا در دانشگاه های غرب نیست
    پیشرفت فقط در دانشگاه نیست!

    پیش ردتون فقط یک جاده که اونم درس خوندن خارج کشوره رو نبینید
    به ناشناس.. 
    من الان دانشگاه مشغول به کار هستم، هرچند این موضوع ١٠٠٪‏ نیست، ولی اساتیدی که خارج از کشور درس خوندن، اکثرا هم بهتر درس میدن هم سوادشون بیشتره..! توی دانشگاه ما، اساتیدی هستن که فقط و فقط تو فکر تخریب بچه های مذهبی هستن، یکی از دلیل هایی که من ادامه تحصیل و اینکه میگم مذهبی ها درس بخونن و پیشرفت کنن، ورود به دانشگاهه .. توی دانشگاه ما کلا از گروه شیمی داورویی و دارو درمان، که مجموعا ١٨ واحد میشه، بچه های مذهبی نمره ١٠ نمی تونن بگیرن!! 
    اگر امکان دارد میشود بگویید چطور شد که از امریکا اخراج شدید؟
    پاسخ:
    داستانش را اینجا پیشتر نوشته ام ..
    یعنی چه آرامش و اعتماد به نفسی! آفرین. چقدر این انسان لامصب پیچیده است. من انگشتای قطع شده مریض رو با سرم شستشو شستم آخ نگفتم. مادرم رو با سر شکافته و خون چکان بردم اورژانس . انقدر ملت گیج بازی درآوردن گفتم بدید خودم بخیه بزنم! ترسو نیستم اما از تنها گم شدن در یک جای غریب میترسم! اگه من جای شما بودم، یعنی انقدر زار میزدم تو همون فرودگاه که امام جمعه خود واشنگتن + شهردار شهر+ رییس فرودگاه خودشون بیان منو ببرن لس آنجلس! بعد از این قضیه سه تا فیلم هالیوودی و دو تا مستند و یکی هم در ژانر هنر و تجربه بسازن! من به شما مدال شجاعت میدم، سکه ها رو برید پاستور تحویل بگیرید!
    چرا انقدر تنها...چرا انقدر اسرار دارید به تنهایی...متوجه میشم غربت خیلی بد هست، ولی...
    برای درک این مساله من برام ترمینال شهرستانم کافیه... انقدر هی خودتونو تنها نکنید. به عنوان یه مادر میگم... عادت همه ی بچه هاست ولی خوب نیست. زندگی همین با هم بودن هست.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی