حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

از نو برایت می نویسم (3) ...

دوشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ق.ظ

" لس آنجلس در کریسمس غرق است، من در گذشته. لباسم هنوز بوی تهران را می دهد. بافتنی ِ سرخ با آستین های مشکی پوشیده ام. هوا نم خورده است. فاصله ی فرودگاه تا خانه ی عمو را در بی حواسی مطلق طی می کنم. همه جای اینجا با من غریبه است. از درختان ش که در هوای مرطوب، مثل درختان نخل جنوب است. تا بزرگراه ها که خلوت است و وسیع. در این نیمه شب تنها کسانی که کسی را جایی جاگذشته اند در خیابان هستند. روی خط کشی های عابر پیاده نوشته است Xing. این لغت را نمی شناسم. خیال می کنم محلّه ی چینی هاست یا چیزی شبیه به این. همراهان می گویند که آن ضربدر اینجا cross خوانده می شود و سر هم می شود crossing. جالب است، اختصار در این شهر وسیع. سرم را از پنچره بیرون می کنم که کسی صورتم را نبیند. می خواهم باد چشمانم را درنوردد. که خستگی، که اینهمه خستگی، که سال ها خستگیِ بعد از این را شاید لحظه ی فراموش کرده باشم. خانه ی عمو در محلّه ی Palos Verdes است. منطقه ی اعیان نشین شهر. بالای تپّه ی سرسبزی است که اقیانوس آرام دور تا دورش را گرفته است. و اقیانوس آرام که ترسناک است بیش از هرچیز دیگر. من همیشه از آدم های آرام که وسعت درون شان قابل حدس نیست، حذر داشته ام. می دانستم آرامش شان باعث می شود تو را به اعماق راه ندهند. طوفان ها ابعاد آدمی را مشخص می کند. آرامش، آدم ها را مخفی می کند. همچنان صورتم را به دست باد سپرده ام. نمی خواهم کسی مرا ببیند. با خودم شعری می خوانم که بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق، تر است ... 

نمی دانم چطور سپیده سر می زند ازین شبی که هیچش کرانه نیست. اولین احساسم به لس آنجلس اینست که اینها شهر را طوری ساخته اند که تا افق که می نگری زندگی باشد. نه نشانه ای از مرگ و نیستی. نه نشانه ای از اینکه زوال سرانجام آدمی ست. و نه هیچ چیز دیگر .. رمز بقای آمریکا در مخفی کردن مرگ است از دیده ی مردمان اش. اگر کسی می میرد، آن را شبانه طوری جمع و جور می کنند که کسی ناراحت نشود، کسی خبردار نشود. مرگ را در پستوی خانه نهان می کنند اینها. نماز صبح را بی اذان و اقامه می خوانم. به والضالین که می رسم، خود را مرور می کنم. که واقعا سرنوشت مرا دارد می گذارد کنار وحشی و حرامی؟ چیزی درونم می گوید که بعدا باید تمام این سال ها را توبه کنم. لحظه لحظه شادی ها را درد بکشم، با نرخ نزول بالا. اینجا بال هایم را از من خواهد گرفت. می دانم. کرانه ای که در آن خوب می پرم آنجاست ...

تا ظهر در تخت دراز کشیده ام و حوصله ی صحبت با کسی را ندارم. باورم نمی شود که اینهمه علاقه ندارم که بیرون را ببینم. به اصرار دوستان، که آنها هم حالا در لس آنجلس هستند، نهار را به یک کبابی حلال می رویم. برای آنها که حالا چند ماهی هست آمریکا هستند، مفهوم کباب، یعنی نوستالژی. برای من یعنی تکرار بی قواره ی یک احساس. جالب است دیدن دوستان سابق، در محیط جدید. خانم هایشان، آنها که در دانشگاه چادر داشتند حالا روسری دارند و آن ها که روسری حالا هیچ. جز یک مقدار حیاء که آن هم به زودی محو می شود انگار.الّا من اتی الله بقلب سلیم .. غذای حلال سفارش می دهیم. خوب حواسم هست که اینجا باید هرچه دیگر می بینم، یک پسوند حلال را برایش بیاورم. مزّه ی بسیار بدی دارد کباب اینجا. معلوم است که طرف از شدّت ِ غربت به آشپزی رسیده است. کبابی که مهاجرت کند، مزّه ش را از دست می دهد. نهار که تمام می شود، هم را ترک می گوییم. نمی دانم چرا این خداحافظی برایم سخت می شود. اصولا در این دو روز آنقدر که خداحافظی کرده ام، برای هر خداحافظی کوتاه مدّتی هم زجر می کشم. انگار خداحافظی از آن جمله مفاهیمی است که هر قدر بیشتر تجربه اش کنی، سخت تر می شود ... 

هنگام سوار شدن به ماشین، یک آمریکایی فحش و بد و بیراهی نثار ما می کند. به قول اینها، از رِد نِک ها و افراطی ها ست. به یکی از خانم ها فحش بدی می دهد. به ما هم می گوید "گوشت خوک به خوردتان بدهم؟". من هیچ احساسی ندارم. دوستان ناراحت می شوند. خانم ها سوار ماشین می شوند، آقایان مشاجره می کنند. یکی می گوید" خیلی بامزه هستی! باریکلا .." طرف آمریکایی با وقاحت می گوید، "بله می دانم، دوست دخترم هم که در ماشین است این را می گوید ...". وسط دعوا، عمویم می رسد و سرش هوار می کشد که "باغ وحش لس آنجلس به حیوان های بامزِّه ای مثل تو نیاز دارد .." و دعوا بالا می گیرد. خلاصه میان ماجرا، سوار ماشین می شوم و می روم. همه بر افروخته اند. من به طرز ساده ای آرامم. اصلا نمی دانم چرا آنها تعجّب کرده اند از بی احترامی یک شهروند آمریکایی. انگار چیز متفاوتی است محیط اینجا که یک فحش را نمی شود در آن به این سادگی هضم کرد. برای من، اینچا از همان لحظه ی ورود همین بوده است. یکی انگار مدام در گوشم می خواند که "گوشت خوک نمی خواهی به خوردت بدهم؟ ...". و مدام این تکرار می شود ... 

مه فشانَد نور و سگ عوعو کند 

هر کسی بر طینت خود می تند ...

"

  • ۹۵/۰۲/۱۳
  • ح.ب

نظرات  (۹)

ارمیا معمر است یا حمید بازرگان؟
ایول، خیلی خوب، بالاخره یه انکراتیک هم نوشتی، بیشتر اینطور بنویس پیلیز
  • واقعیت سوسک زده
  • می دانستید دست گذاشتن روی زخم و دردش را حس کردن گاهی خیلی ارامش بخش است ؟
    من در مورد مخفی کردن مرگ و میر البته در مدت کوتاهی که اینجا بودم نظر دیگه ای دارم.
    وجود این همه قبرستان در وسط شهر حتی نزدیک دانشگاه، نسبت به  ماها که کراهت داریم خانه هایمان نزدیک قبرستان باشد موید حرف شما نیست.
    پاسخ:
    سلام. کجا زندکی می کنید؟ 
    ایالت دلاور امریکا
    روز خوبی بود!
    پاسخ:
    انگار دیروز بود عزیز جان .. 
    دلتنگیم. سری به ما بزن ..
    مرگ بر آمریکا
    سلام برادر بازارگان
    قبلا مطلبی را منتشر کردید که متن زیر بخشی از اون مطلب بود که البته الان حذف شده ... 
    سوال من اینه که آیا خودتون با توجه به دغدغه ی زیر کاری رو شروع کردید؟ نمی خواهید برای فرهنگ سازی در این حوزه کاری کنید؟ گروهی در تلگرام، موسسه ای فرهنگی و با اهداف سیاست گذاری های فرهنگی- اجتماعی و ... 
    حاضرم کمک کنم.. صلاح دونستید ایمیل بزنید. 

    می دانید چرا تهران اینطور شده است؟ جوابش ساده است. امیر المومنین در وصیت شان به امام حسن و امام حسین علیهما السلام می فرماید: " لَا تَتْرُکُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَیُوَلَّى عَلَیْکُمْ أَشْرَارُکُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلَا یُسْتَجَابُ لَکُمْ : امر به معروف و نهى از منکر را ترک نکنید زیرا در این صورت افراد نادرست برشما مسلط مى گردند آنگاه دعا مى کنید و دعایتان مستجاب نمى شود! .... " اگر حزب اللهی های تهران، در غرقاب عدم کنش گرفتار مصلحت اندیشی نمی شدند و به ناهنجاری های مذهبی در تهران واکنش نشان می دادند اینطور نمیشد. دعوا می شود؟ خب بشود! هزینه می دهید؟ خب بدهید!! بی آبرویتان می کنند؟ خب بکنند! نشنیده اید که و لایخافون لومه لائم؟ تا زمانی که اجازه می دهید آن ها پیاده روها را با شما و سگ هایشان قسمت کنند، وضع همین است. از همین امروز دوباره باید شروع کرد، جدی تر، محترمانه اما مصمم به ناهنجاری ها واکنش نشان دهیم! ...


    ارادت .. یا علی

    بسم الله ...

    غمِ نوشته هاتون غمِ دلنشینیه ...

    من تا حالا زندگی در غربت رو تجربه نکردم اما هروقت بهش فکر کردم احساس میکنم باید در کفرستانی مثل آمریکا حتی به حلال ها هم شک کرد ... اصلا میشه مطمئن بود که چیزی حقیقتا حلال باشه؟ کی روشون نظارت داره؟ از کجا معلوم یه ناظر باتقوای شیعی بالاسرش بوده؟
    خیلی برام سواله که چی باعث میشه دوست چادریه من بعد چندسال زندگی در اونجا به بدحجابی برسه؟ 
    شاید یه علتش همین حلالا باشن! نه!؟
    و اینکه چرا خانمای چادری اونجا چادرشونو درمیارن؟ مگه اونجا مثلا مهدآزادی نیست؟ چیزی یا کسی جلوشونو میگیره؟
    دوستم میگفت چون نگاه بدی به چادر هست سر نمیکنه ... اما برای من به عنوان یه چادری اصلا قانع کننده نیست ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی