حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

از نو برایت می نویسم (4) ..

شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۲۶ ق.ظ

" عصر به سمت سانفرانسیسکو می رویم. دانشگاه استنفورد در شهری به نام پالوآلتو در نزدیکی سانفرانسیسکو واقع شده است. از لس آنجلس نزدیک هفت ساعت راه است با ماشین. عمویم انبوه کارهایش را زمین می نهد که مرا برساند و نیمه شب برگردد. دلش نمی آید در این موقعیت تنهایم بگذارد. عمو، استاد دانشکده ی پزشکی UCLA است و چهل سالی هست که درگیر آمریکا بوده. به قول خودش "آمریکا یعنی عمری کار ..". دیوانه وار کار می کند. خودش و همسرش. سیستم آمریکا آدم را هضم می کند. مثل تجاوزی است که به آدم بشود و از آن لذّت هم ببرد! آنقدر سرش شلوغ است که مجبور است راه رفت و برگشت را با دکتر آنی که او هم هیئت علمی دانشکده ی پزشکی UCLA است بیاید که در راه کارهایشان را انجام دهند. دکتر آنی متخصص داخلی است. سیاه پوست و اصالتاً اهل نیجریه است. خوش صحبت و با مرام است. در راه سعی می کند مرا متقاعد کند که بهترین تصمیم زندگی ام را گرفته ام. می گوید خدا هم از آدم می خواهد که به جایی که فرصت بیشتری دارد برود. خودش مسیحی است مثلا. ولی چارچوب های مسیحیت را مسخره می کند و فقط یک مفهوم ناقص از آن را می داند. دلیل اینکه خدا می خواهد اینست که از مرگ می ترسد. و دلیل اینکه از مرگ می ترسد اینست که زندگی را دوست دارد. و دلیل اینکه زندگی را دوست دارد اینست که سطح توقّع ش از آن پایین است. نزدیک چهل سالش است. در ماشین از همه چی حرف می زنیم. از زنی که با او زندگی می کند و آمریکایی و سفیدپوست است. سی ساله است و از خانواده ی متوسط. اسمش Rachel است. ازدواج نکرده اند و حتی ارتباط شان به قول خودش Exclusive هم نیست. می گوید مرگ یک رابطه اینست که تو محدودیت را به اجبار به آن تحمیل کنی. از ازدواج می ترسد. می گوید چرا خودم را محدود کنم درحالی که ممکن است در ادامه ی راه گزینه های بهتری داشته باشم؟ دلم برای آن زن بیچاره می سوزد. می پرسم او هم چنین می کند؟ می گوید: "نمی دانم. نه. در این فضاها نیست. سرش به کار گرم است و یک سرپناه می خواهد و همین". صحبت مان به خیلی چیزهای دیگر هم می رود. ازینکه چرا خانم های آمریکایی سفیدپوست به مردهای سیاه پوست گرایش پیدا کرده اند. و اینکه چرا مردهای آمریکایی به زن های چینی. می گوید چون زن ها، طبیعتا دنبال قدرت بدنی می روند و چیزی که نمودار صلابت باشد. مردها دنبال زنی می روند که رام باشد و مطیع باشد و خانه دار و کم توقّع. {حالا که دارم این خطوط را اینجا دوباره می نویسم، دکتر آنی با ریچال ازدواج کرده است و بچّه ای هم دارند. مردها همیشه به ایدئولوژی هایشان می بازند ...}

حوالی نه شب به استنفورد می رسیم. شام نخورده ایم. یک رستوران ایتالیی که نزدیک دانشگاه است نگه می داریم. رستوران "باغ زیتون". عمو فقط سالاد سفارش می دهد. دکتر آنی هم. من حالت بدی دارم که از گلویم چیزی پایین نمی رود. مثل بغض. به زحمت کمی آب می خورم. تصاویری که پیش چشمم است دارد نابودم می کند. احساس می کنم در قفس ام. دست و پایم را بسته اند. گلویم را هم. با اصرار عمو، ماهی سلمون سفارش می دهم. می دانم که سال های سال حالا باید به ماهی فقط عادت کنم. معلوم نیست با چه روغنی آن را درست می کنند. الکل دارد یا نه. خوک می ریزند یا نه. هنوز صدای آن مردک در گوشم هست که "گوشت خوک می خواهی به خوردت بدهم؟" ...

وارد خوابگاه می شوم. یک ساختمان هشت طبقه است که در هر طبقه  هشت واحد دارد. خانه ام نزدیک شصت متر است. تمیز و خوب و مرتّب است. پیش از من یک هندی آنجا بوده است. برگشته است به کشورش. دلم می خواست جای او بودم. چمدان ها را به کمک عمو بالا می آورم. به زحمت خداحافظی می کنم. از همان خداحافظی هایی که سخت می شود. چمدان هایم را کنار اتاق می گذارم. روی کاناپه دراز می کشم. خسته ام امّا خوابم نمی برد. چشمانم را که بسته ام، تنهایی به من هجوم می برد. همین بود؟ همین؟ این همه سال دویدی که حالا همین؟ بعدش چه؟ از بهترین دانشگاه دنیا فارغ التحصیل شدی، بعد چه؟ می ارزد که بهترین روزهای زندگی ات را در کنار بهترین عزیزهایت نباشی؟ احساس ارمیا ی امیرخانی را دارم که وقتی به خط مقدّم رسیده بود که قطعنامه را پذیرفته بودیم ...

آنقدر تنها هستم که باورم نمی شود. چمدان ها با من حرف می زنند. انگار توی صورتم نگاه می کنند و توبیخم می کنند. از آدم هایی که پشت سرم گذاشته ام و گذشته ام. همسایه ی روبرویی برای خوش آمد می آید. می گوید: "به بهشت دنیا خوش آمدی!". با خودم شعری می خوانم:

دست مرا بگیر که باغ نگاه تو/ چندان شکوفه ریخت که هوشم از سرم ربود/ من جاودانه ام که پرستوی بوسه ات/ بر روی من دری از بهشت خدا گشود/ امّا چه می کنی دل را/ که در بهشت خدا هم غریب بود ... ؟

.

امّا چه می کنی دل را، که در بهشت خدا هم غریب بود .... "

  • ۹۵/۰۲/۲۵
  • ح.ب

نظرات  (۵)

خیلی خوب
اگه تو حروف فارسی چندتا حرف با صدای 'س' و 'ز' و 'ق ' و 'ه ' نبود و فقط یک سین و یک .....  داشتیم دیگر املاء هیچ کس غلط نداشت .
پاسخ:
املاء اینجا غلط دارد؟ سریع نوشتم شاید اشتباهی رخ داده ...
نه حبذای عزیز .
انتخاب که باشد اشتباه هم هست پشیمانی هست غلط هم پیش میاید!!


"همین بود؟ همین؟ این همه سال دویدی که حالا همین؟ بعدش چه؟ از بهترین دانشگاه دنیا فارغ التحصیل شدی، بعد چه؟ می ارزد که بهترین روزهای زندگی ات را در کنار بهترین عزیزهایت نباشی؟ "


حالا اگر برگردید به ان روز ها چه میکنید؟ بازهم میروید؟
پاسخ:
نمیدانم. به شرایط خانوادگی ام بستگی دارد ...
  • اهل ایران
  • بسیار مشتاق بودم از تمام لحظهایم گذاشتم برای اول بودن وقتی پایان کارتمام شد تمام انگیزه ام برای اادامه دادن در مقطع بالاتر بود در اوج ناباوری گفتند ک از امسال سهمیه اول بودنت حذف شده شدم مثل آدمی که تمام زندگی اش تمام ۴سال عمرش رابر فنا داده مصمم شدم بعداز طرح اجباریم بروم به آن بهشت گمشده ای ک همه تعریف میکنند ازآن ۳_۴هفته ای میگذرد از طرح اجباریم که دراین فرصت کوتاه انقدر ضعیف شدم و ضربان قلبم وفشار بالابماند غربتی سنگین هرروز دم غروب گلویم را فشار میدهد مسافتی کوتاه با عزیزانم دارم اما شبها ی طولانی پاییز دلگیرم میکند به گمانم حالا بدانم که چرا این پیچ در زندگیم افتاد که کلمه کلمه های کسی ک درد غربت دارد را لمس کنم که قدر عزیزانم مادرم پدرم  را بدانم  مادری که از ذره ذره ی استخوانهایش برایم گذاشته وحالا مبتلا ب پوکی استخوان شده برادرم گاهی خیلی زود دیر میشود داییم ک جز بهترینای ناسا بود چند ماهی میشود در آمریکا 
    در گذشته همیشه خواسته اش این بود ک یک روزی بر میگردم به ده و پیش عزیزانم ،یاد کوروش کبیر میوفتم ک جسدش را مومیایی نشده خواست دفن کنند ک ذره ذره وجودش شود جز خاک ایران ،باهمه ی نبود امکانات ،حق ضایع شدنها باهمه ی بدیهایی ک هست اوج لذت جاییست که پدر ساده ی روستایی هنوز هست که بوی خدا را میدهد

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی