حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

از نو برایت می نویسم (6) ..

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۱:۱۱ ب.ظ

" امروز دو هفته ای هست که در ینگه ی دنیا هستم. کلاس ها از فردا آغاز می شوند. و من هنوز استاد ندارم و مضاف بر این باید تا هفته ی آینده حداکثر ده هزار دلار شهریه بدهم. تازه این فقط هزینه ی دانشگاه است. مابقی هزینه ها هم چیزی در همین حدود شاید بشود برای یک فصل. اینجا دانشگاه ها ترم هایش فصلی است. در طول سال چهار ترم دارند. فشرده و حجیم است. و جو رقابتی اش کم نظیر. راستش من همیشه اعتقاد داشته ام که اگر چیزی قسمت انسان باشد خودش درست می شود و اگر نباشد، هر دری را هم که بزنی باز نمی شود. ولی سخت است وقتی اینطور برنامه ریزی ام آن هم در یک کشور غریب و دور به هم می ریزد. همه چیزم به هم ریخته است.  احساس می کنم که کسی پایش را گذاشته است روی گُرده ام. هفته ی پیش یکی از دوستان ایرانی که در آمریکا ست پشت تلفن می گفت دلم فقط می خواهد یکبار پدرم را در آغوش بگیرم. چقدر خوب حس ش را درک می کنم. واقعا نمی دانم که آیا دوباره قسمت می شود که خانواده ام را ببینم یا نه. چقدر دلم می خواست محمد و وحید را. همین الان که اینها را می نویسم. امروز فکر می کردم که معاد باید جسمانی باشد تا آدم بتواند عزیزانش را در آغوش بگیرد. احساس را نمی شود خیال کرد. با فکر کردن و مرور تصویرها، دلتنگی بیشتر می شود. کز کشیدن تنگ تر گردد کمند ...

می دانم موسیقی در غربت سمّ مهلک است. می دانم مرور هر تصویری از گذشته خودکشی است. می دانم. ولی راستش از صبح اینجا دارد می خواند که "نیامد ز سوی تو ام خبری/ نداری تو بر حال من نظری/ شکایت برم از تو پیش خدای/ تو را خاطر افتاده با دگری .." یادم می آید که در ماشین این را زیاد می گذاشتی. آنقدر که صدای سرنشیان گاهی در می آمد. و تو مثل همیشه ی خاطره ها، توجّهی به جمعیّت نداشتی .. راستش می دانی، باد سردی از امروز شروع به وزیدن گرفته است. می خواهم سرم را به باد بسپرم .. تا خاموش شود شعله ی فکر عزیزانم .. شعر ابتهاج را با خود می خوانم: "خانه دلتنگ غروبی خفه بود/ مثل امروز که تنگ است دلم/ پدرم گفت چراغ/ و شب از شب پُر شد/ مادرم آه کشید/ زود بر خواهد گشت/ ابری هست به چشمم لغزید/ و سپس خوابم برد/ که گمان داشت که هست این همه درد/ در کمین دل آن کودک خرد؟ /آری آن روز چو می رفت کسی/ داشتم آمدنش را باور/ من نمی دانستم/ معنی هرگز را/ تو چرا بازنگشتی دیگر؟ / آه ای واژه ی شوم/ خو نکرده است دلم با تو هنوز/ من پس از اینهمه سال/ چشم دارم در راه/ که بیایند عزیزانم/ آه ... 

تعطیلات ژانویه با بغض می گذرد. دلم میخواهد با کسی که نمی شناسدم و نمی شناسمش صحبت کنم. بگویم از آنچه حالا بر من می گذرد. حوصله ی هیچ ندارم. رفته ام خورش قیمه ی یخ زده از فروشگاه ایرانی خریده ام، با کمی نان. برای شب بزنم. نهار و شام را یکی می کنم. صبحانه را فراموش. می دانم شروع بدی کرده ام. حتما بدتر تمام می کنم. بدی اش اینست که باید برای دیگران از میوه های خوش فرم اینجا و آب و هوای مطبوع بگویم. روا نیست که هم درد دوری مرا تحمّل کنند و هم غصّه ی سختی ام را بکشند. این منم که باید به تنهایی این مسیر را بروم. به قول نیما، به جز من که رنج و غمم شد فزون ...

از همان روز که ویزای آمریکا آمد عزا گرفتم. عزا. می دانی؟ عزا. آمدم در اتاق. استخاره ای گرفتم. آیات توبه آمد. می دانستم که شوم است این سفر. باید همه ش را توبه کنم. تک تک روزهایش را. ولی آمدم. چون راه ماندن هم برایم نمانده بود. دیروز یکی از ایرانی ها آمد خانه ام. سفره ی دلش را باز کرد. گفت و گفت و بسیار گفت. از چیزهایی که می خواهد و نمی تواند. از دختری که می خواهد با او ازدواج کند و مذهبی نیست و نمی تواند به خانواده اش بگوید. ازینکه میان این چشم آبی های سفید قدبلند بور احساس هندی ها را دارد. ازینکه موهایش دارد سفید می شود. ازینکه از مرگ مادر و پدرش می ترسد. و من این میان، به این فکر می کنم که واقعا ما در کجای این کره ی خاکی ایستاده ایم ... انگار همه مان جنون گرفته ایم. انگار امروز قیامت است و تنها شده ایم .. دیروز در صحن ِ خلوت ِ کتابخانه ی دانشگاه به این فکر می کردم که واقعا دارم تجزیه می شوم. تمام خاطراتم دارد از هم جدا می شود و می توانم همه ی آن ها را به صورت شفاف ببینم .. همه ی گناهانی که کرده ام و روی اعصابم می رود مثل صاعقه بالای سرم است ... بی کران ِ وحشت انگیزی است ..

.

شب پدرم زنگ می زند که برای شهریه ی دانشگاه قرار است تنها دارایی اش را بفروشد. له می شوم. نمی گذارم. می گویم همه چیز درست دارد می شود و جای نگرانی نیست. تلفن را که تمام می کنم بغضی به وسعت ِ تمام ِ عصرهایی که منتظر پدرم بودم و او تا نیمه شب نمی آمد می گیردم. احساس خودخواهی می کنم. کاش همین جا از بین می رفتم. طوری که نه کسی نشانی از من بگیرد و نه مرا به یاد بیاورد .. به قول مریم (س)، یا لیتنی کنتُ نسیاً منسیاً ... "

.

 

  • ۹۵/۰۴/۲۷
  • ح.ب

نظرات  (۲۴)

نومید مشو ... «شاید که پروردگارت امری نو پدید آورد»... «و آن کس که به خدا تکیه کند خدا او را کفایت است»...
مرسی...
  • زهراسادات
  • احساس میکنم دارم رُمان میخونم..😭
    سلام

    وقت  شما بخیر
    یک سوال دارم که اگر دوست داشتید پاسخ دهید.
    شما بیشتر مایل به انجام کارهای اجرایی هستید یا کارهای پژوهشی ؟
    ممنون
    پاسخ:
    سلام. در حال حاضر اجرایی
    سلام
    نمی دونم از قلمتون بگم یا از خود ماجرا ! فقط می تونم بگم شدیدا احساسات رو قلقلک میده .. ادم نمیدونه گریه کنه یا نکنه ! سرعت خوندن رو چند برابر میکنه برای این که زودتر تمومش کنه. کاش همشون یه جا یه کتاب می شدن و خیال آدم راحت می شد.
    به نظر من بیشتر افرادی که دغدغه های مهمی دارند بیشتر به انجام کارهای اجرایی و مدیریتی روی می آورند. کارهایی مثل مدیریت ستادی عملیاتی و یا برنامه ریزی و سیاست گذاری در حوزه های مختلف برای نظام. 
    که البته کارهای اجرایی-مدیریتی ارتباط تناتنگی با کارهای سیاستگذاری دارند. یعنی یک مدیر اجرایی کارآمد باید بتواند سیاست گذاری کند و سپس آن برنامه را اجرا کند. 
    لذا شخصیت های که این نوع کارها را بیشتر می پسندند افرادی برونگرا والبته اثر گذار در محیط پیرامون خود هستند.
    کارهای پژوهشی یک روحیه ی درونگرایی خاص می خواهد. برای کارهای پژوهشی باید سرت را در کتاب و مقاله و ... فرو کنی و به گونه ای از عالم بیرون خودت را جدا کنی تا بتوانی به پژوهش و تحقیق بپردازی. کسانی که روحیه ی برونگرایی زیادی دارند نمی توانند سرشان را از صبح تا شب صرفا در کتاب و پایان نامه و مقاله فرو کنند. انها می خواهند محیط پیرامون خود را ببینند و از اتفاقات مطلع باشند تا بتوانند خط و مشی تعریف کنند. سیاست گذاری کنند . چه درحوزه های صنعتی و مهندسی چه در حوزه هایی مثل مباحث مرتبط با سیاست و به طور کلی مسائل مرتبط با علوم انسانی و اجتماعی.. که به نظر بنده بدیهی است که این شخصیت ها دغدغه ی موضوعات مهمی را دارند. البته ممکن است عده ای در جهت منفی و عده ای دیگر در جهت مثبت سایت گذاری کنند. حالا می فهمم چرا نوشتید "باید همه ش را توبه کنم. تک تک روزهایش را. ولی آمدم."
    لبته قبلا هم در پستی دیگر نوشته بودید که از اینکه این مسیر را رفته اید و مطالبی را که نمی بایست می خواندید، خواندید و مطالبی را که می بایست می خواندید و نخوانده اید ؛ پشیمانید. 
    من هم حدود 2 سالی است که فهمیده ام شخصیتی اجرایی دارم نه پژوهشگری!!
    زندگیِ عجیبی است ...
    موفق باشید برادر.  یا علی

  • واقعیت سوسک زده
  • http://www.jamaran.ir/fa/Content-pid_1176.aspx
    آقا اینجا اگه سیستم تگ داره این پست های "از نو ..." رو تگ کن که بشه همه رو یه جا دید و خوند
    مرسی
    لا تحزنی قد جعل ربک تحتک سریا 
    من
    واقعا درک نمی کنم
    منطق روایی داستان های واقعی شما را 

    شاید دارد ولی در نیامده. یعنی من مخاطب درنمی یابمش. 

    انقدر مجبور بودید برای رفتن ؟
    انقدر زجر آور بوده ماندن؟ منطق این ماندن چه بوده ؟ باید پای مرگ و زندگی در میان می بوده که این همه زجر و ناراحتی را توی این نوشته ریخته اید ... 

    تلخ و غم انگیز است. آدم دلش می خواهد بیاید پای پست ها دو تا لطیفه بگذارد بلکه فضا تلطیف شود ...  ! 
    پاسخ:
    :)
    حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَنْ لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَیْهِ...

    118 توبه

    سلام برادر 
    شماره (1) اینها کجاست؟ پیداش نکردم

    الله اکبر....از چی ؟ از هرچیز که تو فکرش را بکنی. از شهریه دانشگاه . از تمام دارایی پدر . از اضطراب مریم . از دلتنگی تو . از آمریکا . از خاطره ها . از غمها از گناه ها از ثوابها
    سلام و رحمه الله. یه راهنمایی میخواستم ازتون. چون با رشته های مهندسی آشنایی ندارم فکر کنم البته مربوط به رشته مهندسی پزشکی بشه که باز هم کسی رو درین رشته نمیشناسم و ممنون میشم فردی علاقه مند به دریچه های مصنوعی یا بیوسنتتیک قلب رو بهم معرفی کنید که علاقه داشته باشه به مبحث دریچه قلب. میدونید بیماری های دریچه ای در کشورمون به نسبت آروپا و آمریکا بیشتره. دریچه های مصنوعی هم دو نوعند: بیوسنتتیک که معمولا از بافت حیوانی مثل پریکارد گاو یا خوک تهیه میشه و یه عمر دهساله داره ولی بیمار دیگه دارو نمیخوره و احتمال لخته زایی اش کمه اما باز باید عمل مجدد بشه. و نوع فلزی که خب تا آخر عمر کار میکنه اما باید وارفارین بخوره و احتمال لخته زایی زیاده. هر دوی این ها رو از خارج وارد میکنیم. الان بهترین نوع دریچه مصنوعی ادواردز هست که آمریکاییه. حالا الان با این پیشرفت و نانو و.. میشه کاری کرد که مثلا ماندگاری دریچه بیوسنتتیک بره بالا، هم دارو نمیخواد و هم تا آخر عمر بتونه کار کنه. یا اصلا یه دریچه با ویژگیهای مثبت هر دو اینها طراحی بشه؟ کلن طرح تحقیقم اینه. کسی رو میشناسید علاقه مند باشه حداقل روش فکر کنه؟!
    همه روش فکر کنید لطفا.
    پاسخ:
    سلام. موضوع جالبیه ... من تخصص ندارم
    اینو که میدونستم تخصصش رو ندارید. بگردید بین دوستان و آشنایان و هم دانشگاهی ها یکی که متخصص اینکار باشه پیدا کنید لطفا. باید پیگیر و علاقه مند و سختکوش و خستگی ناپذیر هم باشه. چون قطعا شرکتها و مافیای واردات تجهیزات پزشکی با سنگ پرانی و ترش رویی مانع میشن.. یه کار زمانبر و تیمی هست از طراحی و ساخت دریچه گرفته تا آزمایش روی مدل حیوانی و جراحی و ... کار نوئی هست و اونوقت صرفه اقتصادی هم داره. اینکه دریچه جدید ویژگی های مثبت هردو دریچه رو داشته باشه و ویژگیهای منفی اون دو رو نداشته باشه. میدونید چقدر صرفه جویی میشه در همه چیز! بابا یه کم خلاق باشید!
  • به دکتر یونس
  • فیلم زیاد میبینی گلم؟
    اولا که من گل شما نیستم!
    دوما نع! تحریم کردم هالیوود رو!! ولی کتاب زیاد میخونم.
    یعنی بی ربط تر ازین سوال نمیتونستی بپرسی بی نام و نشان؟
  • به دکتر یونس
  • اولا ممکنه هالیوود رو تحریم کرده باشی ولی مطمئنم بالیوود رو تحریم نکردی.
    ثانیا اگه انشالله دکتر حسن عباسی از زندان آزاد شد حتما جلساتش رو شرکت کن شاید بتونه کمکت کنه.
    ثالثا "اینکه دریچه جدید ویژگی های مثبت هردو دریچه رو داشته باشه و ویژگیهای منفی اون دو رو نداشته باشه. میدونید چقدر صرفه جویی میشه در همه چیز! بابا یه کم خلاق باشید!" تو حلقم. احتمالا الان فک میکنی چه فکر نابی به سرت زده، هیشکی هم قبلا به ذهنش نرسیده بود.
    رابعا نمیخوام ناامیدت کنم ولی اگه یه ذره سواد داشتی و یه ذره با صنعت آشنا بودی انقدر حرفای بچه گانه نمیزدی.
    خامسا اون کتابایی که میخونی احتمالا نویسنده ش ژول ورن بوده، برو بجاش دستور زبان فارسی بخون تا متوجه شی دوما غلطه!
    سادسا بفرض که اصلا همه حرفات درست، جاش توی وبلاگه؟ توی کامنتای وبلاگه؟ الان اینجا مرکز رشد فناوریه؟ خدایا ... 
    سابعا موفق باشی، من دیگه پی این بحث رو نخواهم گرفت.
    اولا کلن فیلم دیدن رو تحریم کردم . چه بالیود. چه هالیود. ولی شما حتما ژانر وحشت زیاد میبینید!
    دوما اگه حسن عباسی هم مث ظریف به کل نیروهای مسلح توهین میکرد الان به جا بازداشت و زندان حتما قهرمان ملی شده بود و نشان شجاعت و سکه میگرفت.
    سوما این فکر منه، ناب نیست که نیست، شما چرا ناراحت میشی؟ من واقعا عصبانیت شما رو نمیتونم درک کنم!
    چهارما من کلن خوش بینم به این زودیا نا امید نمیشم. حتی یه ذره هم با صنعت آشنا نیستم! دلت خنک شد؟ من حرف بچه گانه میزنم، تو هم وحشیانه حرف میزنی. این به اون در! صنعت به من چه؟ من پزشکم. مگه تو همه چیزایی که من میدونم میدونی؟
    پنجما ( پنجمن!).اتفاقا نویسنده های خارجی رو هم تحریم کردم!! بیشتر سوره مهر میخونم. زندگینامه و خاطرات شفاهی و.. دستور زبان فارسی هم بلد نیستم از شما معذرت میخوام که گویا دبیر فرهنگستان هستید!!
    شیشما به فرض که همه حرفای من غلط!مگه تو وبلاگ تو کامنت گذاشتم که یقه منو میگیری؟؟! عجیبه ها!
    هفتما تو هم. آفرین!
    برو بابا
    به یک خانم. :

    نوشته تان را خواندم. دردناک بود. راستش من در صلاحیت آن نیستم که به طور قطع در این خصوص اظهار نظر کنم. ولی اجمالا نکاتی که به ذهنم می رسد را می نویسم:

    ١. ریشه ی این مسئله در همه ی ما وجود دارد. یعنی نفس انسان طبعش به این مسائل سازگار است. وقتی انسان با آن مدارا کند و جلویش را نگیرد، قوی تر و شدیدتر می شود در امیال. تا جایی که دیگر نمی تواند جلویش را بگیرد. آزادش می گذارد و مثل اسب چموشی انسان را به این سو و آن سو می برد. رفتار انسان خودخواهانه می شود و انگار برای هیچ کس جز خودش ارزشی قائل نیست.

    ٢. من به شخصه تاثیر منفی آن مسئله که عنوان کرده اید را دیده ام. قطعا مخرب ترین تاثیری است که غرب می تواند در ذهن و روح آدم داشته باشد.معتقد و غیر معتقد هم نمی شناسد. یادم هست یکی از روحانیون متقی و سرشناس انگلستان به من میگفت: من نمی دانم شما که مجرد هستید چه می کنید، ولی برای ما هم سخت است دیدن این محیط و تاثیر نپذیرفتن ...

    ٣. اولین عذاب الهی که انگار خداوند نصیب اینجور افراد میکند اینست که دیگر نمیتواند از چیزهایی که دارد لذت ببرد. مال و مکنت همیشه این مصیبت را دارد. نفس انسان را می برد جایی که ارزش افراد را نمی فهمد. نمیفهمد که همسر انسان که چندین سال شب و روز پیش ش بوده چه قیمتی دارد. نمی فهمد که این محبت قیمتی ترین دارایی او ست. خدا او را عذاب می کند و عیوب همسرش را بزرگ میکند و پیش چشمش می نهد تا دیگر نتواند آن لذت ناب را بچشد ...

    ٤. قطعا ادامه ی این سفرها به بحرانی تر شدن اوضاع می انجامد. به هر قیمت ممکن نگذارید. من نمی دانم چطور ولی نگذارید. شنیده ام که اگر چهل روز جلوی نفس ش را انسان بگیرد خدا به دادش می رسد ...

    خدا به دادما برسد. با درد ح.ب
    من اسم اهنگی که تو وبلاگ قبلیت انکراتیک بود میخوام همون اهنگه که خیلی سوزداشت وخیلی ها دوسش داشتن همون ! اسمش چی بود ؟
    راستی برادرت محمدکجاست ؟
    پاسخ:
    اسمش بود Ode to simplicity. راهی به سمت سادگی. از گروه Secret Garden

    برادر محمد را از خودشان بپرسید.
    خیلی ممنون .من محمدتونو فقط ازوبلاگش میشناختم همینطورشمارو. الان ازکجا حالشو بپرسم ؟حرفا میزنی شما هما ! اصلا میدونم کجاست ؟!
    پاسخ:
    حالش خوبه. از دنیا و مافیها بریده و به گوشه ای به تحقیق مشغوله. 

  • غریب آشنا
  • جسارتا مگه مجبور بودی بری خوب؟؟؟برای من ویزا و پذیرش رایگان هم بیاد نمیرم
    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی