حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

از نو برایت می نویسم (7) ..

شنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۱۲ ق.ظ

" شنبه ی سردی است. می دانی؟ از صبح سرمای عجیبی وجودم را گرفته است. قرار بود هوای اینجا معتدل باشد. نیست. یکی دو روزی است باد سرد سوزناکی می وزد. یک هفته از کلاس ها گذشته است. در همین هفته حجم مطالب آنقدر زیاد بوده است که نرسیدم حتی نیمی از کارهای مربوطه را انجام دهم. فکر و خیال هم مزید بر علّت است. فقط در آن درسی که تصوّر می کردم مطالب ش را میدانم، استاد تمام آنچه می دانستم را در یک جلسه گفت و گذشت و فصل جدیدی گشود. شهریه ی دانشگاه را هم تا جمعه باید بدهم. اگر تا این هفته ندهم باید جریمه ی سنگینی بپردازم. و اگر تا آخر ترم نتوانم تصفیه حساب کنم، باید بروم و ثبت نامم تعلیق می شود. شرایط سختی است. و بدتر اینست که عمق فاجعه را کسی جز خودم نمی داند. به همه می گویم ان شاء الله درست می شود و اینها. ولی اینقدر هندی و چینی دنبال استاد و پول در دانشگاه هستند که تمام ظرفیت های ممکن پر شده است. در ثانی، من هم نمی خواهم به هر نحوی که شده درگیر تعهّد و کاری بشوم که آینده ای ندارد. مثلا در ساخت میکروسکوپ نوری، هواشناسی و ازین موضوعاتی که اهمیّت ویژه ای برای ایران ندارند درگیر شوم. قانون ثابت من در زندگی این بوده است که هیچ چیز را به هر قیمتی نخواهم. و مهم تر از هر چیز آدم ها را. که هر کدام قیمت مشخصی دارند. هرقدر عمیق تر، قیمتی تر. همیشه سعی کرده ام به آدم ها به اندازه ی قیمتی که دارند بپردازم. هرچند گاهی سرم کلاه رفته است ... 

راستش با اینکه مذموم است ستودن خویش، ولی پر واضح است که از اکثر دانشجویان اینجا بهترم. در همین یک هفته ای که گذشت واضح است که با متوسّط کلاس فاصله ها دارم. ولی آنها پشتکار به مراتب بیشتری از من دارند. دیروز یکی از چینی ها سرکلاس کنارم نشسته بودم و دیدم تمام مطالب کلاس را دارد روی نرم افزار لاتکس تایپ می کند. بسیار مرتّب و عالی. بی نظیر بود. مقایسه اش بکنید با من که از یک کلاس یک ساعت و نیمه، تنها چند خط نت برداشته ام .. خلاصه پشتکار اینها ترسناک است. بین دو کلاس با یکی از آمریکایی ها به نام مایک نشسته بودیم و حرف می زدیم. از محلّه های فقیرنشین آمریکا آمده بود. گوش و بینی ش را سوراخ کرده و خالکوبی عجیبی روی گردنش دارد. دلم برایشان می سوزد. از سیاست می گفت و از موجودی به نام آمریکا. از ویتنام حرف زدیم و از بوش و از فلسفه ی سیاسی و تضاد میان ایران و آمریکا. می گفت مواضع سیاسی ایران را بسیار دوست دارم، هرچند به لحاظ فرهنگی به خاطر اعدام ها و زنان و اینها خیلی مخالفم. ولی جالب بود. مواضع سیاسی خارجی ما را می ستود و می گفت به تمام آنچه من فکر می کنم نزدیک ترین است. مادر و پدرش از هم جدا شده اند. حتی پدرش از زن دوّم ش هم جدا  شد. ولی مادرش آنقدر کار می کند که وقت  یافتن همسر جدید نداشته. درآمدشان ناچیز است. پرسیدم که شهریه ی دانشگاه را چه می کند. گفت مادر و پدرش برایش کنار گذاشته اند. اینجا اینطور است که تنها چیزی که پدر و مادر بعد از بیست سالگی برای بچه هایشان می گذارند، شهریه ی کالج است .. همین. 

در همین هوای نسبتا سرد اینجا، آمریکایی ها آستین کوتاه پوشیده اند و شلوار کوتاه. دیروز بافتنی پوشیده بودم. طوسی با نوارهای سرخ و سیاه راه راه. بین کلاس ها در محوطّه ی دانشگاه قدم می زدم که یک آن باران وسیعی گرفت و تماما خیس شدم. آنقدر که وزن لباسم روی تنم سنگینی می کرد. به اندازه ی کافی زمان نبود که برگردم و لباسم را عوض کنم. کلاس بعد را از دست می دادم و بدتر آنکه ابتدای کلاس کوییز می گرفت. خلاصه دوان دوان خودم را رساندم و دیدم همه نشسته اند و مشغول فکر کردن. وارد که شدم کلاس از خنده منفجر شد. انگار بیش از آنچه فکر می کرده ام خیس شده بودم. استاد هم با خوش خلقی گفت که این معضل اینجاست که هوایش قابل پیش بینی نیست. نشستم و کوییز را حل کردم و تحویل دادم. ملّت لباس تعارف می کردند که عوض کنم. قاعدتاً نپذیرفتم. میان کلاس آمدم خانه. اینقدر ذهنم مشغول است که واقعا فرصت فکر کردن به اینکه بقیه راجع به این حادثه چطور فکر کرده اند را ندارم ...

.

تلفن را بر می دارم و سعی می کنم به تمام کسانی که دوست دارم صحبت کنم. هرچند تلفن فقط فاصله را پر رنگ تر می کند. به قول آن شاعر، لعنت بر تلفن که دوری را هموار کرد. هنوز چمدانم را باز نکرده ام. کسی چه می داند، شاید همین هفته تصمیم گرفتم برگردم .. امشب شب شعر ایرانی های اینجاست. تصمیم دارم بروم و برایشان شعر بخوانم. هنوز دقیقا نمی دانم چه شعری. شعرها در غربت، زنده و ملموس اند. شعرهای کمر باریک ِ کوچه روشن کن و خانه تاریک! شعری که زندگی ست. مثلا وقتی می گوید "و حالا در این قحطی آب و احساس/ دلم را کجا مثل دستم بشویم؟"، اینقدر برایم ملموس است که خدا می داند. اینجا قحط معنویت است. قحط احساس است. قحط آبی است که بشوید و ببرد. قحط احساسی است که بماند و نرود .. یا وقتی می گوید: "شب مث هر شب بود و چند شب پیش و شب ها دیگه/ امّا علی تو نخ دنیای دیگه" اینقدر داستان من است که باورش سخت است .. یا آنجا که می نویسد "دیگر شعله ام کم رمق است، زود، زیاد می میرد .. !" امشب باید بروم و شعری بخوانم تا دست کم خودم کمی آسوده خاطرتر شوم ...

.

.

امروز ضربت ها خوری/ وز رفته حسرت ها خوری/ زان اعتقاد سَرسَری/ زین دین ِ سست ِ بی سکون ... "

  • ۹۵/۰۵/۲۳
  • ح.ب

نظرات  (۱۵)

  • واقعیت سوسک زده
  • می گوید 
    ....انچه سمت چپ سینه ی من است 
    دل نیست 
    بلکه موزه ی درد معاصر است ...
  • کارشناس پارت
  • ح.ب درود
    مطلب از نو برایت می نویسم (7) .. شمارو مطالعه کردم بسیار مفید بود. 
    من کارشناس فروش یه شرکت تبلیغاتی در زمینه چاپ هستم اگر روزی به ما نیاز داشتین خوشحال میشم کمکتون کنم
    این آدرس سایت ماست:
    www.partchap.com
    اینم شماره تماسمون:
    02188756411

    هر که از حلقهٔ ارباب ریا سالم جست
    هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام !
    با سلام 

    در آن شب شعر، شعر دیگری هم خوانده شد اگر حافظه یاری کند :


    " ﺍﯾﻦ ﺷﺒﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻢ ﺷﺐ ﻧﯿﺴﺖ،
    ﺍﮔﻪ ﺷﺐ ﻣﺚ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﻧﯿﺴﺖ .
    ﺍﻣﺸﺐ ﻣﺚ ﺩﯾﺸﺐ ﻧﯿﺴﺖ، ﻫﯿﭻ
    ﺷﺒﯽ ﻣﺚ ﺍﻣﺸﺐ ﻧﯿﺴﺖ" 
    پاسخ:
    حافظه یاری نمی کند ..
    به حنیف:
    دچار بیماری روانی از نوع مذمن شده ای .. حتما و حتما به یک روانپزشک متخصص و مجرب مراجعه کن...
  • فائقه حاج‌حسینی
  • از اول این "از نو برایت می‌نویسم"هاتون حس این رو داشتم که "شاید هم هیچ‌چیز نباشد، سخت باشد، نکبت باشد یا هرچه، اما باید رفت. باید." حالا نمی‌دونم برای من این حس رو داره که همین‌جور موندم مردد میون موندن و رفتن، یا ذهنیت نویسنده هم همین بوده. فرقی هم نمی‌کنه.
    پاسخ:
    سلام علیکم بما صبرتم!
    مثال آن شاعر که می گفت نه در غربت دلم شاد و نه جایی در وطن دارم است ...
    من قرار بوده راهی را بروم و رفته ام و بازگشته ام. خاطرات جنگ است این ها. 
    .

  • فائقه حاج‌حسینی
  • جنگی که باید می‌شده و نمی‌شده که نشه! جنگی که باید بشه و نمی‌شه که نشه!
    پاسخ:
    به قول حاج کاظم در فیلم آژانس شیشه ای : "این نسخه فقط برای من پیچیده شده  ... "
    سلام خیلی وقته خواننده پروپا قرص وبلاگ شماهستم. یه حسی تو هر پست هست که آدم رو با خودش می کشه به پستهای بعدی.
    و اما بعد....
    در امتحانی افتاده ام کمر شکن... دعا بفرمایید....
    پاسخ:
    سلام. ممنون از پیام تون ..
    دردی که آدمو نکشه قویتر می کنه .. ان شآء الله که توکل کنید و سپری شود ..
  • فائقه حاج‌حسینی
  • شمایی که حاج کاظم رو خوب بلدی لابد می‌دونی از گردان نفر مونده باشه یعنی چی. نفر باید برای بقا بجنگه. 

    پ.ن: خدایی آژانس مصطفی نداشت. احمد شاید.
    پاسخ:
    مصطفی رو با فیلم به نام پدر اشتباه کردم. احمد صحیح است.
    از ترس حاج خانومت پست جدیدتو حذف کردی؟ :دی
    چرا هیچی از ipc نمى نویسید ؟ 
    @میعاد
    چرب و شیرین دنیا زیباست و زیبایی انگشت به دهان می گذارد و انگشت در دهان هم سکوت می آورد!
    پاسخ:
    واقعا چقدر بی انصاف ... بی جهت بر بار گناهان می افزایید .. همین
    @..... 
    این کامنت منطقی نبود .
    قضاوت بر مبنای حق نباید از روی حب و بغض باشد . 
    سلام
    بی انصاف نه، ولی تلخ چرا، جایی برای شیرین گویی نیست  حرف را کلی گفتم
     میعاد
    فکر نمیکنم این روزهای جامعه منطقی باشند یا روند جامعه بر اساس منطق در حال شکل گیری باشد که اعتراض من یکی بخواهد بر اساس منطق پیش برود
    قضاوت اگر باشد حب و بغض بی مفهوم می شود
    نه حبی بوده و نه بغضی نه قضاوتی سه جمله بود بر مبنای نکبت این روزهای جامعه تلخ.
     
  • غریب آشنا
  • اقا خیلی خوبی.مرسی.غبطه خوردم بهت.نه به خاطر اینکه بهترین دانشگاه داری درس میخونی.به خاطر اعتقادت و قلمت و صفای درونیت.
    پاسخ:
    البته این خاطرات مربوط به نزدیک ده سال پیش است ... 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی