حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

از نو برایت می نویسم (8) ...

يكشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۰۷ ب.ظ

" خنکای سحر به خواب رفتم. تا نیمه شب پیش دوستان بودم و شعر می خواندیم. یکشنبه ها همیشه اینطور است که مثل کسی که زخمی است و کشان کشان به جایی می رود، در فاصله ی خسته ای از تخت هستم. از شدّت فکر و خیال دارم حافظه ام را از دست می دهم. مثل آن ها که تصادفی کرده اند، فقط اوّل و آخر بعضی ماجراها یادم هست. و اخیرا اینطور شده است که همیشه حق را به او می دهم. به آن ها. به خودم هیچ نمی رسد. من مستحق عذاب بودم. مستحق انزوای محض. کسی که ایده ی زندان انفرادی به ذهنش رسیده چقدر خوب ماهیت انسان را می شناخته. که بهتر از هر کس دیگری می تواند دخل خودش را بیاورد. شعرهایی که دیشب خواندم بیش از همه خودم را تحت تاثیر قرار می داد. دل می بری که حیّ علی های های/ هر جا که هست پرتوی روی حبیب هست .. اینجا برای آدم ها شعر، خاطره است. و خاطره، نوستالژی. و نوستالژی چیزی است که حس غم و شادی را باهم ایجاد کند. برای من امّا شعر، یک حقیقت ملموس بود. مثل جراحتی که هر روز با آن زندگی باید کرد. مثل آنها که تصادفی می کنند و جای زخم روی صورتشان تا سالها می ماند. شعر شوخی نداشت. مثل یتیمی که از او فرفره ای/ بستانند و به او فحش پدر هم بدهند! ظلم محض بود. شعری که بتوان آن را قاب کرد و به دیوار نصب کرد، برایم وجود نداشت. دیشب با ب. ن. آشنا شدم. پزشک است. سی و دو ساله. تقریبا هشت سالی بزرگتر از من. فوق تخصص علوم شناخت دارد می خواند اینجا. خوش ذوق و خوش فکر و دقیق است. من نمی دانم چرا جذب آدم هایی می شوم که فاصله ی سنّی قابل توجّهی با من دارند. دیشب بعد از تمام شدن مراسم، به اتاقش رفتم و تا دیر وفت حرف زدیم. آخر صحبت ها گفت : تو به خدا اعتقاد داری؟ گفتم بله. طعنه ی سختی زد. و با تندی گفت به نظرش باید به خدایی اعتقاد داشت که بشود با الکترود آن را نشان داد. ناراحت شدم. آمدم بیرون. از کنار آپارتمانش که رد می شدم، از پنجره ی اتاق سرش را بیرون آورد و عذر خواست. ایرانی های اینجا اینطور هستند که یک استکان مشروب جلویت می گذارند و اگر برداری خودی هستی، و اگر زمین بگذاری، به هر دلیلی هم که باشد، امّل و احمق. یکی از دوستان نزدیکم که در دوره ی لیسانس بیشتر کلاسهایمان با هم و اوّل ظهر با هم نماز می رفتیم، به خاطر همین فشار بالاخره دست به استکان برد و تسلیم شد. رمزی باید در این شراب باشد که اینقدر زندگی در غرب بدان وابسته است .. اینقدر ...

چند روز دیگر پارتی فصلی ایرانی های اینجاست. انجمن دانشجویان ایرانی آن را برگزار می کند. دانشگاه سالانه پولی می دهد که فرهنگ ایرانی را تبلیغ کنند. پولی که عمدتاً خرج ساز و سگ مستی این مجالس می شود. یکی تعریف می کرد که این جزو سالم ترین پارتی هایی است که اینجا برگزار می شود و بقیّه وضع فجیعی دارند. با اینهمه توضیح می داد که فلان دانشجوی دکترا دفعه ی پیش  با کسی درگیر فیزیکی شد و کارشان به پلیس کشید. انگار طرف، که از بیرون دانشگاه آمده بود، کاری کرده بود که مرزهای دوردست ِ غیرت ِ او را درنوردیده. بهرحال هرقدر هم که آدم لامذهب و لیبرال باشد، مرزهایی دارد. و همیشه هم کسانی هستند که به این مرزها هجوم ببرند. جوّ شدید غیرمذهبی اینجا باعث می شود همه به مرور مرزهایشان عقب تر برود ...

دانشگاه مکانی دارد به نام GCC .. مخفف Graduate Commuinity Center است. فعالیت های فوق برنامه ی دانشجویان را سامان می دهد. پارتی فصلی ایرانی ها را هم آنجا می گیرند عموما. طبقه ی اول یک Bar است که ملّت آنجا گعده می کنند و می نوشند. در چارچوب می نوشند امّا. طبقه ی دوم اتاق های کنفرانس و وسایل بازی دسته جمعی و حتی اتاقی برای بازی کودکان است. و برای اینکه به طبقه ی دوّم برسی حتما باید بوی تند ِطبقه ی اوّل را استشمام کنی. دانشجویان ایرانی مذهبی اینجا، جلسه قرآنی دارند جمعه شب ها که در یکی از اتاق های طبقه ی دوّم برگزار می شود. هفته ی پیش اوّلین جلسه ی آن را رفتم. بوی الکل می آمد در فضا و انگار برای همه عادی شده بود. جمع خوبی بودند. ساده دل.و عموماً بی اطلاع از علوم دینی و علی الاغلب سکولار. یکی دوتایشان، که از قضا هم بچه های خوش مشربی بودند، می گفتند که هم قرآن را می روند و هم پارتی را. هم با علی هم با معاویه. "سخت نگیر زیاد" جمله ای بود که مدام زیر گوشم می خواندند. انگار که من آمده ام اینجا که بر کسی سخت بگیرم ..

هفته ی سرنوشت سازی است این هفته. بسیاری چیزها مشخص می شود. وضعیت استاد و شهریه ی دانشگاه و انبوه تمرین هایی که ننوشته ام. حتی اگر مجبور شوم برگردم هم به نظرم تجربه ی جالبی داشته ام. الان تصویر بهتری از دنیای بعد از مرگ دارم. می دانم که چهره ی چه کسانی جلوی چشمم می آید. می دانم که عذاب روحی چقدر از عذاب جسمی شکنجه آورتر است. و می دانم که غربت آن است که یاران ببرندت از یاد ... راستش نوشتن بعضی چیزها اینجا هم ممکن نیست چون می ترسم دست غریبه بیفتد. و چه کسی جز خود انسان، با او بیگانه نیست؟ یا رفیق من لا رفیق له .. 

عصر یکشنبه، فیلم میم مثل مادر را می بینم. مثل مازوخیست ها درد را به توان درد می رسانم. گلشیفته فراهانی نقشش را عالی بازی میکند. مادری که فرزندش معلول است و لحظه به لحظه ی زندگی اش فرزندش است. و آن سکانس پایانی که می شود چند سال در آن زیست ..  بگذر ز من ای آشنا/ چون دیگر از/ تو من گذشتم/ دیگر تو هم بیگانه شو/ چون دیگران/ با سرگذشتم/ می خواهم عشقت/ در دل بمیرد/ می خواهم تا دیگر/ در سر یادت/ پایان گیرد/ بگذر ز من ای آشنا/ چون دیگر از/ تو من گذشتم ... " 

 

  • ۹۵/۰۶/۰۷
  • ح.ب

نظرات  (۱۴)

شاید خیلی از این فضا دور باشم
ولی درکش می کنم...
چقدر این "از نو برایت می نویسم" ها خوبن ..
fبا این دو جمله نهایت ذوق را کردم ....خیلی قشنگ نوشتید...."هم قرآن را می روند و هم پارتی را "و "انگار که من آمده ام اینجا که بر کسی سخت بگیرم .."

سلام...
ارزش از نو برایت می نویسم ها وقتی بیشتر می شد که آنجا بودید و اینها راابلیش می کردید.
احساس ِ من خواننده این هست که دارید با خودتون دوره می کنید تا مشکلات اینجا کمتر بهتون نمود کنه.


پاسخ:
سلام. اگر بیم زوال خود و اینها را نداشتم، می گذاشتم ده سال دیگر اینها را منتشر می کردم ..

سلام حتی تصور اینکه هم شراب را و هم قران را..... برای من سخته وغیر قابل باور. به این فکر می کردم که حفظ ایمان انگار همیشه و در همه دورانها با هر سطح اطلاعات فرهنگ سخت بوده که حضرت امیر می فرمایند سخت تر از نگه داشتن آتش در کف دست.
ترسیدم از اینکه شاید من هم روزی این ایمان لرزان چون بید از کفم بره. باید پناه برد به خودش هر ساعت هر ثانیه و هر لحظه.
باز هم بنویسید که زیبا می نویسید و دلنشین.
دعا بفرمایید.
سلام حبذای عزیز
خیلی خوب می نویسید پس حتما خیلی خوب فکر خوب می کنید، البته این همیشه یک قاعده نیست اما برای شما چرا،خدای محمد(ص) را شکر.
اوضاع سختی است تنهایی بر سر عهدی که بستی باشی و چه خوب که هستی.
الآن چه قدر خوب می توانی حس کنی فشاری را که نوح در جو ناخدایان تحمل کرد تا ناخدا شود سفینه نجات را و لوط که دور و بریانش به اطرافیان تو بسیار شبیه بودند اما می دانم که خوب می دانی باید در این هجمه های بیرونی و نزاع درونی اگر اهل حمله نیستی که می توانی باشی پناهگاهی لازم است که تو حتما آن را خوب میشناسی، آری قرآن را بعد از یک وضوی با حضور قلب بدست بگیر، ببوس و ببوی، در آغوشش بکش تا احساس کنی خداوند تمام جسم و روحت را در آغوش کشیده و آنگاه باز کن قرآن را و خوب بنگر که آماده ای تا بخوانی به نام پروردگارت و حالا...حالا بخوان به نام پرودرگارت...
و اکنون تو در پناه کسی هستی که از تو می پرسد: ألیس الله بکاف عبده؟؟؟ 
کاش زود به زودتر بنویسید.
ما دل داده ایم به کلمات این خانه.
بعضی نوشته ها هست که آدم وقتی میخواندش، حس میکند پاره های نانوشتۀ روح خودش را میخواند
پاسخ:
ان شاء الله
استادکم...
پاسخ:
اوقات خوش آن بود که ...
سلام . ارادت .
این خاطرات انتهایش چه سالیست 
با بازگشت شما تمام میشه آیا ؟
پاسخ:
اننتهای داستان تا همین یک سال و نیم پیش است ... 
منظورم اینه که میخوام محاسبه کنم با احتساب روزی یکبار چندروز دیگه باید سر بزنیم تا به .....
سلام 
ممنون ،میشه تا آخر 93 
ان شاءالله خدا به شما طول عمر با عزت بده زنده بودیم نیوش میکنیم .
خوب است که وقایع را با جزئیات 
حتی با شعرهایی که آن لحظه زمزمه کرده اید به یاد می آورید 
شاید مخاطبی که شام دیشبش را هم به سختی به یاد می آورد این ها را به این وضوح باور نکند. 
پاسخ:
سلام. من عادت دارم بعضا می نویسم در خاطرات. اینست که نیازی به حافظه ی فوق العاده ای ندارم
یاد شعر فاظل نظری گرامی افتادم یکهو ....:
باعشق زندگی کن و با زندگی بمیر.........و این یعنی رنج محض......

  • دکتر یونس
  • چقدر فضاها و اتفاقات میتوانند متفاوت باشند.. حتی برای آدمهای شبیه به هم.. تفاوت ناشی از تنوع زاویه دید و نوع نگاه یا میزان صبر یا ریسک پذیری یا هرچی.. دست فرمون خدا خیلی قشنگه..
    یکی مثل شما ببینید:
    http://delsharm.blog.ir/1395/06/29/%D9%87%D9%85%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%B1%DA%A9-%D9%81%D8%B5%D9%84-36

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی