حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

از نو برایت می نویسم (10) ..

دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۰۰ ق.ظ

" شهریه را پرداخت کردم. این ترم به خیر گذشت. ان شاء الله ترم دیگر اوضاع رو به راه می شود. خدا شاهد است که من خودم را به او سپرده ام. می دانم هر موفقیتی داشته ام مربوط به او بوده است. شکست هایم مال خودم است امّا. به دنیا که آمده بودیم، دکتر به پدرم گفته بود اینها احتمالا بیست روز بیشتر دوام نیاورند. از بس ضعف جسمانی داشتیم. نازنین پدرم به دکتر گفته بود که من با احتمال کار نمی کنم، من وظیفه ام را انجام می دهم. و از تو چه پنهان، این زنگار مرگ هنوز که هنوز است پیش چشمانم است. انگار دکتر را می بینم که زیر لب می گوید بیست روز. بیست روز دیگر فرصت بیشتر نداری. خودم را می بینم که سراسر ضعف بودم. و هستم. و تو ای خدای بزرگ، با تمام عظمتت مرا پروراندی و به اینجا رساندی. می دانم که اینجا هم موقّتی است. من خودم را به تو سپرده ام و سعی می کنم برای امور خودم تدبیر نکنم. 

دلم برای مادر و پدرم بسیار تنگ است. و از شما چه پنهان، تابحال تنگ بودن دل را تجربه نکرده بودم. بارها تا مرز دلتنگی پیش رفته بودم، ولی هرگز تا بدین حد احساس فشار نکرده بودم. حالا می فهمم آنها که عزیزی را از دست می دهند چه می کشند. ضیق صدر .. نفس ات به شماره بیفتد. راستش بیش از دلتنگی آنچه آزارم می دهد اینست که من هرگز نتوانستم قدردان محبّت پدر و مادرم باشم. خصوصا وقتی که فکر می کنم که آنها بیش از پدران و مادران دیگر هم متحمّل زحمت شدند. احساس خودخواهی میکنم. انگار که بارم را بسته ام و رفته ام. و آنها را در دو راهی گذشته ام که بین راحتی خودشان و فرزندشان یکی را انتخاب کنند. و همیشه به زور هم که شده آن ها جریان را به سمت راحتی فرزندشان هدایت می کنند. انگار آن ها هستند که می خواهند بروم و من هستم که می خواهم بمانم. خدایا .. من که نتوانستم قدردان محبّت مادرم باشم، چطور می توانم تو را سپاس گویم. تو که از هر مادر و پدری، مهربان تری. اللهم انی اعوذ بک من غضبک .. و حلول سخطک .. 

.

.

به محیط عادت کرده ام. و همه چیز در هاله ای از تکرار دارد اتفاق می افتد. صبح ها بیدار می شوم، با نان مکزیکی و فلورا و عسل صبحانه می خورم. با اتوبوسی که داخل دانشگاه است خودم را به کلاس می رسانم. یک ساعت و ده دقیقه به حرف های استاد گوش می دهم. بعد به همکف دانشکده می روم و قهوه ای میگیرم. کارهایم را انجام می دهم تا به ساعت بعدی کلاس برسد. نهار را به رستوران داخل دانشگاه می روم و یا سالاد سفارش می دهم یا ماهی. بعد برای نماز به اتاق واقع در یونیون دانشگاه می روم. اتاق بهایی ها کنار مسجد است. می آیند و مثلا عبادت می کنند و گپ می زنند و می روند. اکثرشان هم قیافه شان به ایرانی ها می خورد. نمی دانم. اینجا وضوخانه جدا از سرویس هاست. فکر بسیار خوبی است که حرمت وضو حفظ شود. به سبک سنّی ها می نشینم و وضو می گیرم و راستش احساس بهتری به آدم دست می دهد. نماز را فرادی می خوانم. به کتابخانه می روم. مدّتی آنجا مطالعه می کنم. نماز مغرب را می خوانم. به سمت اتاقم باز می گردم. و تا شب به همین منوال مطالعه می کنم. گاهی این میان هم کسی ممکن است حالم را بپرسد و به چای یا قهوه دعوتم کند.

مهمترین موضوع این روزهایم این است که می خواهم در زندگی چه کنم .. نمی دانم ... ازینجا به بعدش را فکر نکرده بودم. تمام حواسم این بود که به استنفورد بیایم ولی بعدش را چندان فکر نکرده بودم. مثل کسی که به زحمت ورزش می کند و بدنسازی می رود. که چه بشود؟ که سالم بماند. که سالم بماند که چه بشود؟ مگر آدم چند سال می توانم سالم باشد؟ مثلا تا هفتاد یا هشتاد. بعد پیری عارض می شود و دخل آدم را می آورد .. 

.

.

راستش احساس می کنم مردمان اینجا حال عادی ندارند. شب ها مست توی خیابان نعره می زنند و فحش ناموس می دهند. احساس می کنم شیطان در خون آن ها وارد شده. مثل آن فیلمی که مدّتی پیش دیدم. مسخ شده اند و نمی فهمند. صبح ها برای دیگران مثل سگ کار می کنند و شب ها مثل سگ مست .. حدیثی در بحار الانوار است که ان الشیطان یجری من ابن آدم مجری الدّم .. از راه خون وارد بدن آدم می شود .. به نظرم شیطان وارد خون شان شده است. اینست که شاید پیوند با کفّار جایز نیست. 

می ترسم .. می دانی؟ می ترسم ... "

  • ۹۵/۱۰/۰۶
  • ح.ب

نظرات  (۱۵)

حدیث بحار تکان دهنده بود..
"می ترسم.. می دانی؟ می ترسم..."
مجبوریم که این برنامه های روتین را برای خودمان بچینیم؟ که چه چیز به دست بیاریم؟ میل و خواسته ای در درون؟ میل های تمام نشدی..
پاسخ:
سلام. برنامه را محیط تنظیم می کند .. ما تنها می توانیم مقاومت کنیم و کمتر تن دهیم ..
  • صهـــ با
  •  ... 
    استادم می گوید طول ثانیه آدم هابرابر هم نیست؛ بعید نیست بیست روز مانده باشد ...
    بیشتر بنویسید 
    لطفا بیشتر 
  • رها آزاد

  •  *حیات خوش ممات خوش کسی راست
    که دنیارا به دنیا دار بسپارد...
    *تکلف گرنباشد خوش توان زیست 
    تعلق گرنباشدخوش توان مرد...
    .
    .
    . تنهایی...
    به تنهایی هم می تواند دخل آدم رابیاورد؛ چه برسد به اینکه دست به یکی کند،
    باغربت...
    با پاییز...
    با...
    *دم و بازدمی از اعماق وجود...

    سلام من نیز در همین حالم فقط در سال های قبل شما در همان دانشگاه غریب شریف و همین رشته نفت .....نمیدانم چه کنم..نوشته های شما هم انسان را شکاک تر می کند
    پاسخ:
    سلام
    من می نویسم تا شما مصمم تر ادامه بدهید .. 
    سعی می کنم برای امور خودم تدبیر نکنم. 
    عالی ...

    ایمان بازدارنده مراتبی دارد و هرچه ایمان بیشتر تثبیت شده باشد بازدارنده تر است
    نقطه مقابل ورود شیطان در خون 
    در دعای ابوحمزه در قسمتی قریب به این مضمون می گوید خدایا تو در حالی که مرا در مجالس بیهودگان دیدی، با آن ها تنهایم گذاشتی و شاید دیگر نمی خواستی صدای مرا بشنوی و دورم گرداندی و توفیق دعا ندادی.

    بعضی موقع ها فکر میکنم وضعیت منه...
    پاسخ:
    دقیقا ... "مجلس بیهودگان .. " وصف الحال است.
    عجب پست بدی بود
    خالی و تهی از هرچه ارمان و خیر و برکت که در پست های دیگر از ان دم زده میشود
    برای مخاطبینی که دلشان شاید خواست و این کامنت را خواندند:
    هر ادمی استعدادی دارد و تا زده است فرصت بروز و شکوفایی خیلی از استعدادها را دارد، ما تا جوانین فقط حد کوچکی از دور و برمان را میبینیم، ادمهای موفق چشممان را پر میکنند، انقدر که گاهی کنتر خودمان را میبینیم. هرکسی ممکن است با هر عقبه ای پیش یا پس رود،
    این پست را که خواندید به بهانه اش به زندگی خودتان فکر نکنید، بلکه همیشه مطمئن و با امید و انرژی و مرتب به زندگی تان فکر کنید و با لحاظ کردن رضای خدا برنامه ریزی کنید،
    کسانی هم بوده اند که مدام نالیده اند و از جبر و فشار محیط گفتند، خودتان عاقبتشان را ببینید، اصلا یک هفته بنشینید فقط غصه بخورید و اه بکشید، اخرش؟ میپسندید؟ ....
    پاسخ:
    خالی از آرمان و خیر و برکت؟ ..
    .
    .
    درست نیست. 
    بله
    لابد یک چیزهایى پیدا میشه
    ولى این حجم از اه و افسوس و وامصیبتا باید حجم خاص خروجی ای داشته باشه، 
    هزار و یک کار عالى و شاد کننده و خداپسند میشد تو این شرایط کرد جاى اینکه ادم سنسورش به هرانچه که به گناه میشه اسم گذاشت فقط حساس باشه و هى واویلا واویلا کنه، امان از حس مسئولیتى که هنوز به حد پذیرفتنش نرسیده باشیم..
    همون فشار خرد کننده ارمان خواهى که اسمش را میگذارم توهم و نوعى مانع براى بعضى بهره مندى ها و رشدها..
    من قصدم از کامنت فقط کسى بود که متن را میخونه و افسوس میخوره و با زندگى خودش مقایسه میکنه و شاید ژست هایى را از اینجا بعنوان الگو توى ذهنش هک کنه، خدا خودش هادیه ولى گفتم که شاید ضرر نداشته باشه گفتنش
    سلام نوشته های شما شخم میزند تمام آن چیزهایی که سالها پیش دفنشان کردم...
    شکستهایم که مال خودم است مال خودم خوده خودم
    از تجربیات آمریکا زیاد نوشته اید کدام کشور کمتر دلتان را زد؟آمریکا انگلیس یا فرانسه.....چون ایرانی مسلمان را که راحت نمیگذارند
    پاسخ:
    انگلیس فکر کنم
    چقدر خوب لحظه های استقامت را توصیف کرده بودید .هر چند گمان میکنم نهایت استقامت جلوتر باشد از این نوشتار .
     استقامت در شرایطی که محیط جدید مرزهای فکری موجودی به نام انسان را درمی نوردد. وقتی که انسان یکباره از نزدیکان و سایر مولفه های مانوس زندگی روزمره اش از معماری بناها گرفته تا شکل و شمایل آدم های اطراف و فرهنگ و دین و از همه مهم تر، نزدیکان دور می افتد در چنین شرایطی انس یافتن با هر آنچه که تازه است هم سخت است هم لازم . انس گرفتن به معنای این که از دایره ی تازگی و بلاتکلیفی خارج شوند و آدم تکلیف خودش را در مقابل هر پدیده ای بداند . استقامت هم یافتن این انس است هم یافتن فاصله ی مناسب از آن قسمت هایی از محیط که خارج از اعتقادات فرد باشد .
     ایدئولوژی انسان حتی اگر اسلام نباشد ، یافتن مانوس ها و دور داشتن نامانوس ها وقتی هجمه ی محیط سرازیر می شود  استقامت می خواهد حتی اگر بغض سر و سامان آدم را در هم بپیچد .





    سیروا فی الارض....تا وقتی که....فانظر عاقبت المکذبین...اگر چنین بود...راه شما درسته...در مقام رضا ادامه بدین...رضایت یعنی با لبخند شکر کنیم نه اشک!
    سلام عازم کربلای حسینم و نائب الزیاره شما. دعا بفرمایید
    پاسخ:
    التماس دعا

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی