حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

از نو برایت می نویسم (12) ...

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۰۲ ق.ظ

" الحمدالله مشکلات تا حدّی مرتفع شده است. به صورت موقّت و سطحی البته. ولی هنوز مثل کسی که روی گسل زلزله ایستاده ست، بیقرارم. هوی استنفورد بسیار بهاری شده است. سبز و مطبوع و دلچسب. با پوشی از باران که اهالی اینجا آن را drizzle می گویند. راستش امّا، نمی گیردم. به قول آن عزیز هنوز، زیبایی از آن دسته پدیده هایی است که نمی شود به تنهایی از آن لذّت برد. من امّا همیشه به فلسفه ی لذّت بردن مشکوک بوده ام. همیشه وقتی خوشحال بوده ام حادثه ای در کمین بوده است و سر رسیده است و به کلّی همان خوشحالی لحظه ای را نابود کرده است. اینست که همواره در ذهنم با لباسی از خار زندگی می کنم. حواسم هست که اگر اجازه دهم ذهنم کمی قدش خمیده شود، یا سست شود، از اطراف به آن خار و خس دنیا هجوم می برد. درست بر عکس اینها. که تمام فلسفه شان بر اساس لذّت بنا شده است. هر کس در زندگی می کوشد تا لذّت را ماکزیمم کند و محدوده ی آزادی در جامعه تا حدی گسترده شده که لذّت های شخصی با هم در تعارض قرار نگیرد. غرب را بر اساس فلسفه ی فرویدی بسته اند. یعنی انسان، هر آنچه که "هست"! اگر غریزه به او می گوید کاری بکن، باید جامعه طوری باشد که بتواند آزادانه آن کار را بکند. می خواهند همجنس گرایی را توجیه کنند، می گویند در حیوانات هم هست، پس به طور غریزی در انسان هم هست. لذا باید جامعه طوری باشد که آن را محدود نکند. غرب می خواهد کشف کند انسان چه "هست" و سعی کند جامعه را بر این اساس بسازد. درحالیکه انسان در "شدن" معنی پیدا می کند و نه در "هست". اریک فروم، نقدی که به فروید دارد همین است. میگوید فروید انسان را در آنچه هست معنی می کند، ولی انسان ماهیت ش در شدن است و نه بودن. راست است. انسان در مسیر تعریف می شود و نه در حال ورود به عالم هستی. و تمام تفاوت فلسفه ی غرب با اسلام در اینست که فلسفه ی غرب یعنی انسان آنچه هست. و فلسفه ی اسلام یعنی انسان آنچه که باید بشود ... و من چقدر فلسفه ی اسلام را بیشتر می پسندم. چقدر ...

.

.

یکی از تفریحات م اینجا اینست که پرده را پس می زنم و از پنجره ی وسیع اتاقم، خیابان را تماشا می کنم. چای می نوشم و بنان می خواند و چیزی می خوانم و عابران که در گذرند. از خیابان داستان آدم ها را می نگرم. مثل کسی که پس از مرگ، به زندگی نگاه می کند. مردی که هر صبح سر ساعت می آید و یک قهوه می گیرد و باقی پولش را هم نمی ستاند و با عجله می رود. زنی که با سگی از کنار استارباکس می گذرد و برای خودش کیک و قهوه می گیرد. پسربچّه ای که با پدرش می آید و در چمن های اطراف تمرین فوتبال می کند. اهمیّت اتفاقات از پس شیشه طور دیگری است. انگار همه چیز در یک قالب ِ تکراری اتفاق می افتد و ما خیال می کنیم که خودمان هستیم. مثل من، که حالا این سطور را می نویسم و می دانم که مثل همین سطور و چه بسا بهتر سال های سال نوشته شده است. امروز به این فکر می کردم که چقدر دنیای من شبیه همین نگریستن از پشت پنجره به آدم هاست. فاصله ای بین ما هست که هیچ رابطه ای آن را پُر نمی کند. انگار که خلق شده ام برای فاصله. دوستانم هم می دانند که آنچه درونم می گذرد، علی الاغلب خارج از دسترس آن هاست. اینست که وقتی بعضی شان این صفحه را می بینند، حیرت می کنند که آیا این همین آدمی است که می شناختیم؟

.

.

سانفراسیکو شهر ناآرامی است. هر وقت وارد آن می شوم، اضطرابی می گیردم. باد شدیدی می وزد. هوا گرفته و درهم است. خیابان ها شیب تندی دارند و یا شلوغ ِ شلوغ اند، یا خلوت ِ خلوت. نه وارد آن شلوغی می شود شد و نه ترس ِ آن خلسه ی خلوت را می شود تحمّل کرد. هربار از کوچه ی خلوتی می گذرم، انتظار این را دارم که کسی ناگهان اسلحه ای بیرون بیاورد و شلیک کند. احساس عجیبی است. مخصوصا وقتی مسلمان باشی و به صورتت ریش باشد. و خاصّه آنکه روزنامه ها را هر روز زیر و رو کنی و آمار قتل ها را در کوچه هایی که می شناسی ببینی. دوستان می گویند در تهران هم آمار قمه کشی و درگیری های خیابانی زیاد است. ولی نمی دانند که تفاوت اسلحه ی سرد با گرم، مثل تفاوت تصادف ماشین است و هواپیما. کسی از تصادف هواپیما عموما جان سالم به در نمی برد. و مضاف بر این موضوع، هیچ چیز دست تو نیست تا حادثه از کمین برسد. وقتی ماشین سوار هستی، می توان با فاصله ی زمانی معقولی حادثه را رصد کرد، و راننده را از خطر خبر. قدم زدن در کوچه های سانفراسیسکو مثل نشستن در توپولوف های خسته ی روسی است در شرایط جوّی ناآرام. هرلحظه رگباری ممکن است بگیرد. راستی خدا حافظ است. می دانم. آن روز ِ حادثه که برسد، نه تیری خطا می رود و نه زخمی بهبود می یابد. اگر روزش نباشد هیچ نمی شود. اینها را می دانم. ولی میدانی، یک قَدَر ِ مقدّر است که از پیش نوشته شده است. و یک قَدَری است که با اشتباهات و گناهان آدمی پیش می آید. مشهور است که بسیار کمی از آدمیزاد به مرگ ِ مقدّر می میرند در اثر گناهان. و این ترسناک است. که عمر آدم با اشتباهات و گناهان کاسته شود و مجبور باشم بی آنکه توشه ای برداشته باشم از دنیا بروم. می گویند امام علی علیه السلام از کنار ستون شکسته ای به دیواری پناه برد، دلیلش را پرسیدند، فرمود از قضای الهی به قّدَر الهی پناه می برم. این است که مرا نگران می کند که در اثر اشتباهات و گناهان، که بخشی از آن آلوده شدن به محیط ِ فاسد اینجاست، مشمول قضای الهی شوم و اجلم در یک حادثه سر برسد، بی آنکه برای خدا کاری کرده باشم. اینکه غرق در دنیا باشم و مرگ بیاید و گریبانم را بگیرد. حالا می پرسی پس چرا در خیابان ها تنها قدم می زنم؟ دلیل ش اینست که می خواهم با ترس کنار بیایم. با روش exposure therapy. از چیزی که می ترسی با آن روبرو شوی. به این رسیده ام که اگر آدم از چیزی ترس داشته باشد، هرگز خالص نمی شود. و ریشه ی اصلی نفاق ترس است. می خواهم با ترس از نزدیک روبرو شوم .. 

.

.

به وضوح احساس می کنم روی دلم غباری نشسته است. از همین چند ماه ماندن در اینجا. خدا رحم کند ...

.

.

بال تنها غم غربت به پرستوها داد ... "

  • ۹۵/۱۲/۲۳
  • ح.ب

نظرات  (۸)

چه مبارک نیمه شبی 
سلام
چقدر سرد و غمگین...
...و شاید نباید این رو بگم اما چقدر ترحم برانگیز
این ها یه داستانِ یا واقعا درونیات یک انسان تنها در غربت؟
.
.
هر وقت کنفرانس داشتم حتما باید قبلش با پدرم تماس میگرفتم،با اینکه موفق بودم اما به قول شما یک ترس درونی...پدرم همیشه میگفت هر احساس درونی ای که داری همان را به زبان بیاور،3بار،بلند و محکم مثلا من استرس دارم یا می ترسم...واقعا همه چیز حل میشد...شاید فقط به خاطر اینکه پدرم گفته بود و من به او ایمان داشتم.
حالا تنهایی در غربت و یا ترس از مردن در کوچه ای خلوت در ناکجاآباد غربت قیاس مع الفارق است با حرفی که زدم اما همه این ها و چیزهای دیگر حواشی تصمیم خودتان است برای راهی که در آن قدم گذاشته اید.
.
شاید هرکس به نوعی در برگی از زندگی اش با ترس ها و تنهایی هایی روبه رو شده...واقعا غمگین میشوم ...
حتی اگر تنها دستاورد آن روزها و لحظه های سخت ، همین نگاه مومنانه به دنیا و همین قلم گیرا و تاثیرگذار بوده باشد، خدا را هزار بار شکر که بهترین مسیر را پیش روی شما گشود ... 
گاهی تک جمله ای از نوشته هایتان تمام معادله های آدم را به هم می ریزد ... ماشاءالله...

سلام ترس مانعی برای اخلاصه آره منم اینو خوب درک می کنم وقتی واهمه ها وجودمو میگیره و مانع میشه

جمله کلیدی بود!

برای اخلاص باید به آسمان هم امید داشت

لا خوف علیهم و لا هم یحزنون

سال ها و روزهاست .. که منتظریم این غم ِ مکرر و طولانی به پایان برسد 
و لبخند هرصبح خدا لابد یعنی در انتظار عبثی گرفتاریم ... 


من می آیم اینجا که این قبیل حرف ها را بخوانم:

" این است که مرا نگران می کند که در اثر اشتباهات و گناهان، که بخشی از آن آلوده شدن به محیط ِ فاسد اینجاست، مشمول قضای الهی شوم و اجلم در یک حادثه سر برسد، بی آنکه برای خدا کاری کرده باشم ..." 

حرف درستی است، نیمه عمر شادی‌های دنیا همیشه کوتاه است. خیلی کوتاه تر از غم‌هایش. 

  • من هیچکس نیستم
  • http://s5.picofile.com/d/8122684942/bc869ad7-613c-412a-8120-4202cb1dec78/sheytan.mp3
    سلام  برادر

    به نظرم خیلی حیف شد که شما در آمریکا و انگلیس مهندسی خواندید.. شاید خیلی بهتر می بود اگر رشته های علوم انسانی(مثلا جامعه شناسی یا مدیریت یا سیاست گذاری و از این قبیل رشته ها) را می خواندید..

    شاید آن موقع در ایران موثر تر واقع می شدید..

    ارادتمند

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی