حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

از نو برایت می نویسم (13) ..

چهارشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ق.ظ

" هنوز سه شنبه بود و نمی شد کاری کرد. هوا مه گرفته و مبهم است. بهار به سانفرانسیسکو رسیده است. البته که چهارفصل ش مثل بهار است اینجا، امّا باز هم از نسیم خوش عطری که در فضا است، می توان بهار را لمس کرد. همه چیز به نظر خوب می رسد، غیر از من. انگار که در تمام کائنات وصله ی ناجور باشم. چیزی جایی اتّفاق افتاده که لابد نمی دانم و اذیّت می کند. احساس می کنم زندگی از من فرسنگ ها جلوتر است و آنقدر خسته ام که نمی توانم بدنبالش دویدن را. فضای اینجا انگار در دل آدم یک دلشوره ی عجیبی می اندازد که باید برای دنیا تا جایی که می تواند بکوشد. تا موفّق شود. بهترین ها و موفّق ترین ها هر روز در فضای دانشکده از کنارت رد می شوند. در علم، ادبیات، هنر، ورزش، سیاست ... ولی من اینجا، به آدم های اطرافم که نگاه می کنم، حس می کنم نمی خواهم مثل هیچ کدامشان باشم. چیزهای بهتری میخواهم. نمی دانم دقیقا چه. ولی بهتر از اینها. تلاش کنم که بشوم استاد دانشگاه استنفورد؟ ام آی تی؟ که چه بشود؟ یا بروم موقعیت کاری خوبی پیدا کنم که درآمد خوبی داشته باشد؟ که چه؟ من که از همین چیزهایی که امروز دارم هم نمی توانم لذّتی به اندازه ی دیگران ببرم، حالا پولدار بشوم که چیزهای بیشتری که از آن ها هم باز نمی توانم لذّت ببرم بخرم؟ ازین بدتر آنست که این مدّت فهمیده ام که هروقت غذای گران تری گرفته ام مزّه اش بدتر بوده. و هروقت لباس گرانی خریده ام به تنم نمی آمده. یعنی حتی در همین دنیا هم قیمت با لذّت تناسب مستقیمی ندارد. ماهی سالمون دودی با ادویه ی خاصّ و گران خورده ام و حالم را به هم زده، ولی نان و پنیر و سبزی هم زده ام و لذّت برده ام. چرا قیمت اوّلی از دوّمی بیشتر است؟ این ذهن آدم ها است. فضا به اشیاء قیمت می دهد و آدم ها می روند دنبال این قیمت های کاذب. و پول محصول این قیمت کاذب است و فضای ذهنی کاذب. و فضای اینجا طوری است که کسب دنیا یک رضایت کاذب به آدم می دهد. طوری که واقعا احساس می کنی داری به جاهایی می رسی. درحالیکه بهتر که می نگری، هیچ چیز دستت نیست. هیچ. ماجرای همان لباس نامرئی شاه است که کسی جرئت نمی کند فریاد بزند پادشاه لخت است ...

.

.

هنوز سه شنبه بود و به قول فرهاد، خاکستری. خواب دیدم که از دست یهودی ها دارم فرار می کنم و پس از یک سلسله تعقیب و گریز سخت، در طبقه ی بالای ساختمانی شیشه ای اسیر شدم. شیشه ی پشت سرم را شکستم و  خودم را به پایین انداختم که زنده به دستشان نیفتم. در همان حال می گفتم "صبر کنید، مادرم سیّد است و می آید انتقامم را می گیرد!" در خواب صدای مادرم را می شنیدم از دور، که نفرین شان می کرد. خواب و بیداری هایم اینطور است انگار. چند وقت پیش از خیابان رد می شدم که ماشینی به احترام برایم دست تکان داد. دلیلش را نفهمیدم. بعدا با دوستان بررسی کردم دیدم که مدل ریش هایم و کلاهی که به سر داشتم از ترس سوز و سرمای باد اینجا، مرا شبیه گروه خاصّی از یهودی ها کرده است و او هم از قضا مرا با خواصّ شان اشتباه گرفته. مثال آن ضرب المثل عبری شده بودم که می گفت "دُم ات را بزرگ تر از بال هایت قرار مده". که همیشه قابلیت گریزت بیش از تمییزت باشد. یک خوبی ایران این بود که وقتی زندگی برایم سخت و طاقت فرسا می شد، می گفتم به زودی می روم و بهتر می شود. از شما چه پنهان، به بعضی می گفتم که به زودی می روم و دل تان برایم تنگ می شود. اینجا امّا وقتی به ستوه می آیم از زمین و زمان، نمی دانم به چه دل خوش کنم. کجا بروم؟ به که بگویم؟ به قول آن شعر سیّد، "بمیرم؟ بمانم؟ بگریم؟ بمویم؟ ... "

.

.

امتحانات پایان ترم زمستان تمام شده ست. منتظر نمره ها هستم. تمام سرنوشت ترم بعد به درسی که از دانشکده ی انرژی گرفتم بستگی دارد. اگر خوب نشود، بعید است خالد عزیز قبول کند که برای ترم بعد هزینه ها را بپردازد. ان شاء الله که همه چیز به خیر می گذرد. دوستان ایرانی اصرار دارند که به مسافرت دسته جمعی برویم. مردّد هستم برای رفتن. این روزها در حضور دیگران بیشتر احساس تنهایی می کنم. انگار که بیش از آنکه اطرافم را شلوغ کنند که خالی نباشد، بیشتر یادآور جای خالی ِ کسان است که نیستند ... "

  • ۹۶/۰۱/۳۰
  • ح.ب

نظرات  (۹)

  • واقعیت سوسک زده
  • تا حالا کسی بهتان گفته « دلم می خواهد سه تا سیلی ابدار بخوابانم بیخ گوشتان » ؟!
    نه اینکه شخصا دلم بخواهد این کار را انجام بدهم ، نه . ولی اگر کسی این کار. ا انجام بدهد چند درصد احتمال دارد مفید فایده باشد ؟! :)
    مثل آدم هایی که خوره ی یک مجله خاص اند ، یک فیلم خاص اند و مدت ها با اشتیاق منتظر می مانند تا شماره ی جدیدش بیرون بیاید و طی این مدت  بار ها و بار ها ، آن قبلی را ورق می زنند و نگاه می کنند 
    شده ام ؛ 
    منتهی نه برای مجله و نه برای فیلم
    بلکه برای وبلاگی که نوشته هایش آمیخته ای هستند از گذشته و حال و شاید هم آینده ام ! 

    دعایتان میکنیم ... 

    سریال west world اگرچه محتوی غیر قابل پخش دارد ولی هیچ تولیدی از هالیوود اینقدر مرا متوجه لهب و لعب بودن زندگی نکرد. فکر اینکه دنیا جز عاریه ای و بازی ای نیست اولش آرامش میدهد بعدش دلهره از حسابی ک باید پس بدهیم.
    بعضی وقتها فکر میکنم بدترین حالت مال امثال منی است ک ن میتوانند به اتدازه بقیه از دنیا لذت ببرند و نه انقدر اوج گرفته باشند ک از پرواز لذت ببرند. 
    پاسخ:
    خط آخر وصف الحال است .. 
    چیزی که خیلی برای من مهم است این است که شما اصلا نا امید نبودید و نشدید.. مطلبی که خلافش خیلی قابل هست. 
    من ندارم سر یاس با امیدی که مرا حوصله داد.. 
    قابل برداشت. 
    و البته نشان از پیوستگی جدایی‌ناپذیر این دو نور پاک...

    در زیارت‌ ششم امیرالمومنین هم نخست بر پیامبر خدا سلام می‌گوییم. این فراز را روی دیوارۀ ایوان طلای حرم شریف ایشان هم نوشته‌اند
    سلام وباز هم زیبا ودلنشین مثل روزهای اردیبهشت
    و اما اینجا که من هستم اینروزها همه چیز خوب است غیر ازمن
    دعا کنید حالا دلم مثل حال اردیبهشت خوب شود
    زندگی درکشور خارجی انتظار ناخوشایند برای تعریف چیزی ناممکن است... احساس همیشگی از انتظار یک پیشامد را داشتن...انتظارچیزی که نمی توانی بگویی...اگر خیلی درباره اش فکر کنی ناپدید می شود... نمی دانم...شاید؛ آن انتظار همان عادی شدن باشد...
  • کانال تلگرام
  • سلام
    هستی هستم و از طریق سرچ در گوگل وبلاگ شما رو دیدم.
    خود بنده هم وبلاگ نویسی میکنم و بیشتر در زمینه کانال تلگرام کار میکنم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی