حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

از نو برایت می نویسم (17) ..

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ق.ظ

" با بچه های دانشگاه اردو رفته بودیم. چند روز پیش. به جنگل های ایالت Oregon. حتی یک ایرانی هم در جمع نبود. در تاریکی هوا، ده نفری کنار آتش نشسته بودیم. به قول خودشان Bonfire. هرکسی از گذشته ش خاطره ای می گفت. تلخ یا شیرین. نوبت که به من می رسید، ساکت می ماندم. نمی خواستم چیزی را به یاد بیاورم. و مهم تر از آن، نمی خواستم با دیگران چیزی بگویم از آنچه که حالا بر من می گذرد. بعضی بغض ها هست که اظهارش، دردش را دوچندان می کند. نه فرو می توان خفت و نه دم برآورد. با لبخندی می گفتم : pass. و نفر بعدی بی آنکه بپرسد یا بخواهد بداند که چرا، شروع می کرد. و این حلقه چندین بار تکرار می شد. یک خوبی آمریکایی ها اینست که در زندگی دیگران سرک نمی کشند. مهمترین دلیل ش اینست که حوصله ی بقیه را اینقدر ندارند. یکی از بچه ها، هفت تیر قدیمی پدربزرگش را آورده است. و داستانی می گوید از پدربزرگش و مهارتش در تیرانداختن. واژه ها را نادرست و کشیده ادا می کند. مست است. در انتهای حرفش برای اینکه همه را به وجد بیاورد، یک فشنگ در یکی از شش لول اسلحه می گذارد، و رولور را با ضرب می چرخاند. سر اسلحه را در دهانش می گذارد و جایی این میان به تصادف ماشه را می کشد. به لول خالی می رسد و شلیک نمی شود. می خندد در میان بهت حاضرین. که باورشان نمی شود آنچه دیده اند را. گرچه احتمال ش روی کاغذ، یک است از شش ولی با مرگ قمار کردن، احتمالات را بر نمی تابد. بازی نیمه تمام می ماند. شاید از ترس. کم کم بچه ها به چادرهایشان می روند تا بخوابند. می خواستم اینبار که نوبت به من رسید بگویم، این صحنه تمام داستان من است، با این تفاوت که حالا که دستم را روی ماشه گذاشتم نمی دانم پر است یا خالی ... "

  • ۹۶/۰۵/۱۰
  • ح.ب

نظرات  (۶)

  • واقعیت سوسک زده
  • :(
    سلام

    چه جمع خطرناکی.. من اصلا نمی توانم تصور کنم خودم رو در چنین جمعی در آمریکا .. آن هم تنها و بدون هیچ هموطنی در نیمه ی شب در جنگل...
    خیلی وحشتانک بود..

    شما چه دل و جراتی داشتید برادر..!!
    کاش همه مردم اینقدر بی حوصله بودن!
    چرا خاطرات گذشته رو می نویسید
    و بدون قید کردن اینمه مال گذشته اس
    خواننده رو به اشتباه می اندازید که خاطرات مال زمانه حال هست؟


    پاسخ:
    خاطره اصولا مربوط به زمان گذشته است! 
    اصولا که بله! مال گذشته است
    اما اتفاقات و تجربیات نهایتا یک سال اخیر یا یک ماه یا یک روز هم خاطره هستند
    حرف سر عنوان نکردن بود آن هم خاطرات ده سال پیش خواننده را به اشتباه می اندازد کما اینکه انداخته!
    جواب سراسر سفسطه شما جالب بود و صد البته خنده دار!
    من هم چندسال پیش چنین شبی را دور آتش کنار چند همکار از گوشه و کنار دنیا سپری کردم. در جایی که وادی جهنم بود اسمش. همه حرف زدند یا خنداندند جز یک پاکباز اهل انگلستان که فقط آتش را نگاه می‌کرد و الکلش را می‌نوشید، حرف‌هایشان که به ته رسید آخر سر سراغ من آمدند و از من فقط خواستند که آوازی به فارسی برایشان بخوانم. می‌گفتند آرام می‌شویم با فارسی.
    پاسخ:
    آواز! 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی