حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

(Love and Squalor (2 ...

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۱ ب.ظ

گاهی هم وقتی برای این صفحات اجتماعی می خواهم از خودم بنویسم به دردسر می افتم. About me. شعری از شهریار نوشته ام بعضی جاها که "چون پیرِ پس از قبیله مانده!".یعنی تنهایی محض. همان شعری است از شهریار که اینطور آغاز می شود‌: "دارم سری از گذشت ایّام/ طوفانی و مالخولیایی .. " روزگارش را از یاران خالی می بیند و اساساً بیگانه است با محیط. چون خرابه ای از تخت جمشید. که حالا کودکی با او عکس یادگاری می گیرد. و چه خاطراتی از این خرابه به خاک است. و چه همسَفرها و همسُفره ها. که نیستند حالا. "خاموش و حزین خرابه گویی/ افسانه ی خود به یاد دارد/ چون پیر پس از قبیله مانده/ عمری به شکنجه می گذارد/ بس خاطره ها که با خرابی/ هر ساله به خاک می سپارد .. ای وای،‌ چه بی وفاست دنیا ..". این حال را زیاد داشته ام این روزها. مثل پیرمردی که بساط کرده است کنار خیابان. آشنایانش رفته اند. داغِ یک دنیا امید. دوستان به خاک و فراموشِ همه. "من بی تو دلم گرفته چون ابر". گاهی هم این عبارت را درباره ی خودم می نویسم که "آتش امّا سرد .. ". یا شعر فروغ را که " من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست دارد/ تنها هستم ... "

یک روز یادم هست،‌ حالا ده سال گذشته است از آن حتما،‌ در جشن مهمانی شام مجللّی که یکی از شرکت های مشهور اروپایی در آمریکا برگزار کرده بود،‌ در خودم بودم، گوشه ای. کسی دستم را گرفت و سر میزی که مدیر آن شرکت نشسته بود برد. که آشنایمان کند. که بعدها این دیدار منجر به حضورم در فرانسه شد و داستان هایی که بماند. لکن سر آن میز،‌ بدون آمادگی قبلی از ادبیات آمریکا حرف زدیم و فیتزجرالد. با آن جمله ی مشهور که "به من قهرمانی در تاریخ را نشان دهید تا برایتان از تراژدی بگویم". همانجا و در همان حس و حال،‌ وسط حرف های نیمه جدی، روی دستمال کاغذی شعری نوشتم: " درست مثل اسکندر/ دنیای آدم های دیگر را/ که یکی پس از دیگری فتح میکنم/ یا بی هدف ترک می کنم/ یا به آتش می کشم/ عاقبت یک روز/ در اوج جوانی/ می میرم!/ و توی قیصریه/ کسی برایم یک دستمال هم آتش نمی زند! ". این بهترین توصیفی است که از آن زمان تا به حال نوشته ام از من ... 

.

.

  • ۹۷/۰۴/۱۳
  • ح.ب

نظرات  (۱۰)

یک حس خوبی است این روزها این درباره من ها را میخوانم لبخند تلخی است که به لب می نشیند .....
ای در رگانم خون وطن ای پرچمت مارا کفن..
  • واقعیت سوسک زده
  • اگر بروید یک هفته بین ادمهایی زندگی کنید که زندگی برایشان فقط و فقط جدال برای بقاست . بین حداقل زندگی ان وقت میبینید چطور حداکثری از زندگی را داشته اید و خروجی اش اه و ناله است ! 

    پاسخ:
    چقدر ناخوش است که اینها را کسی آه و ناله ببیند.
    Consider the lilies of the field whose bloom is brief:_we are as they;  . like them we fade away , as doth a leaf
    پاسخ:
    انجیل ماتیو؟!
  • واقعیت سوسک زده
  • اگر شش سال خواننده ی وبلاگی بودید و اصرار نویسنده را بر روایت این نگاه به زندگی را می دیدید صدایتان در می آمد !

    پاسخ:
    و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست ...
    Christina Rossetti
    چقدر پست قبلیتون بیشتر فهمیده شد.. عشق و تعلیق مطلق و تنهایی
    دم و بازدمی از اعماق وجود...
    خیلی با خانم واقعیت سوسک زده موافقم.
    مخصوصا با کامنت صبح 15 تیرشان.

    علامه حسن زاده آملی شعری در شرارت، چموشی و فریبکاری دنیا سروده اند که درآ ن به طرز خوشایندی، زبان فارسی و عربی در هم آمیخته شده و نیز دربردارندۀ چندین حکمت است. (این شعر، به مطلب وبلاگ چندان مرتبط نیست ولی سرشار از لطافت و زیبایی است):

     

                         مَن  کَرَّدَ    نَفسَهُ      پیرویّا          فَلیَقعُدَ فِی  الدُّوزَخِ  جِثیّا

                         مَن  اَفکَنَد   بدستها  زَمامَه         فَما لَهُ الخُوشی وَ السَّلامَة

                         لِاَنَّها        لَحَیَّةٌ         لَدغاءُ        اِن    بگَزَد     فَعُمرُکَ    فَناءُ

                         مَن کانَ ذا دِرایَةٍ   وَ   هُوشٍ         شَبَّهَها  بِأستَرٍ  چَمُوشٍ

                         فَالقُربُ  مِنها  لَگَدٌ   وَ    گازٌ         وَ الحَرفُ  فی   رُکُوبِها   دِرازٌ

                         لایُوجَدُ   فِی العالَمِ    الکَبیرِ          مانندها   مِن   رَهزَنٍ  شَریر

                         اِن جاوَزَت عَن حَدِّها بمُوئی          فَاِنَّها      اَمّارَةٌ  بالسُّوءِ (ـی)

                         رَبِّ   پَنَهتُ  بکَ مِن   هَواها          بدبختُ  مَن  لایَترُسُ  اَذاها
                                                            
                           والحَسَنُ یا ایّها الـهـَــمادِم         فی عجبٍ مِن هذه المَرادِم  

    ترجمه:

    1) هر کس از نفس خود پیروی کرد باید به زانو در آمده در آتش نشیند.
    2) هر کس زمامش را  به دست نفس افکند، برای او خوشی و سلامت نباشد.
    3) نفس چون ماری گزنده است که اگر بگزد عمرت نابود می شود.
    4) هرکس صاحب هوش و درایت است آن را به استر [قاطر] چموش تشبیه کرده است.
    5) نزدیکی به آن ( ثمره اش) لگد و گاز  و سخن در سوار شدن بر آن دراز است .
    6) در این عالم بزرگ، رهزن شریر و ناجنسی مانند آن پیدا نمی شود.
    7) اگر به اندازه تار موئی از حد خود تجاوز کند بسیار زیاد به بدی ها فرمان می دهد.
    8) خدایا از خواسته های او بر تو پناه می برم، بدبخت کسی است که از آزار آن نترسد.
    9) ای همدم های من، حسن (نام مبارک علامه) از این مردم (که از نفس خود پیروی می کنند) در عجب است.

    پاسخ:
    نه زیباست و نه شعر. درد دلی ست صرف انگار، به نظرم. 
    ... عزیز.ممنون از شعری که اینجا نگاشتید.طنازانه بود...خوبیش اینست که هم خنده بر لب می آورد هم گریه...انشالله از برش می کنم.
    ...و اما واقعیت سوسک زده عزیز انسانهایی هم هستند که حتی اگر خود از حداکثری نعمت برخوردار باشند اتفاقا بیشتر می توانند بفهمند آنکه مستضعف است از چه نعماتی محروم است و این واقعا درد دارد.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی