حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

۱۴ مطلب در مهر ۱۳۹۱ ثبت شده است


از ظرافت ِ آدم ها خوشم می آید. از نحوه ی انتخاب کلماتشان. از ضرب آهنگ ِ حرف زدن شان. از زمان صحبت کردن و نکردن شان. از طرز نگاه کردن شان و لبخند زدنشان و خداحافظی کردن شان. از کسی که "سلام" را طوری میزان می کند با اجزاء ِ صورتش که پس و پیش نباشد. یا وقتی تلفن را قطع می کند، صبر می کند اول او که تلفن زده ست قطع کند. پشت ِ بیشتر رفتارش دقتی نهفته ست. به هر دلیلی حالا ..

از آدم های زمخت خوشم نمی آید. هرقدر هم که با انرژی و فعال و با نشاط باشند. مثل یک ساختمان ِ بتونی ِ بیست طبقه هستند برایم. بی هیچ ظرافتی. صرفا دنبال گذاشتن خشتی کنار خشت ِ دیگر می گردند. همیشه توی فکرشان اینست که دو طبقه را بکوبند و چهار طبقه بسازند. چهار طبقه را هشت طبقه. حرف را توی حرف می آورند. حرمت ِ کلام را ندارند. کلمه برایشان قربانی ِ حرف می شود. حرف قربانی ِ حجم .. آدم های زمخت، همیشه حجم دنیا دست شان ست تا طرز ِ دنیا .. مثلا اگر دو ساعت کنار دریا نشسته باشند و موج را روی موج نظاره کنند و چای ِ گرم با شیر بنوشند، وقت شان را تلف کرده اند .. ولی اگر همین ساعت را توی آب شنا کرده باشند و دست و پا زده باشند، استفاده برده اند ..

آدم های زمخت را دوست ندارم. آدم های ظریف را چرا .. دوست دارم، به جای یک ساختمان ِ بلند ِ بیست طبقه ی ِ بتونی ِ سرسام آور، یک خط ِ تذهیب به دیباچه ی قرآن ِ  قطع ِ کوچکی باشم ... دوست دارم درین زندگی، حاشیه ای ظریف و خواندنی باشم، تا سطری ملال آور از متن ِ قطور و درشت ..

.

.


  • ح.ب

" در جنگ احزاب، از همه طرف حمله کردند. در جنگ بدر یک گروه بودند، در جنگ احد یک گروه بودند، در جنگهاى دیگر قبائلِ کوچک بودند؛ اما در جنگ احزاب، همهى قبائل مشرک مکه و غیر مکه و ثقیف و غیره آمدند متحد شدند؛ ده هزار نفر نیروى رزمنده فراهم کردند؛ یهودىهایی هم که همسایهى پیغمبر بودند و امانیافتهى پیغمبر بودند، خیانت کردند؛ اینها هم با آنها همکارى کردند. اگر بخواهیم این را با امروز مقایسه کنیم، یعنى آمریکا با آنها مخالفت کرد، انگلیس مخالفت کرد، رژیم صهیونیستى مخالفت کرد، فلان رژیم مرتجعِ نفتخوار مخالفت کرد. پولهاشان را خرج کردند، نیروهاشان را جمع کردند، یک جنگ احزاب درست کردند؛ جنگ احزابى که دلها را خیلى ترساند. اوائل همین سوره میفرماید: «و اذ قالت طائفة منهم یا اهل یثرب لا مقام لکم فارجعوا»؛(5) مردم را میترساندند. الان هم همین جور است. الان هم یک عدهاى مردم را میترسانند: آقا بترسید. مقابلهى با آمریکا مگر شوخى است؟ پدرتان را در مىآورند! آن جنگ نظامىشان، این تحریمشان، این فعالیتهاى تبلیغى و سیاسىشان. در آخر این سوره باز میفرماید: «لئن لم ینته المنافقون و الّذین فى قلوبهم مرض و المرجفون فى المدینة لنغرینّک بهم».(6) مرجفون همینهایند. در یک چنین شرائطى، شرح حال مؤمن این است: «هذا ما وعدنا اللّه و رسوله»؛ ما تعجب نمیکنیم؛ خدا و رسولش به ما گفته بودند که اگر پابند به توحید باشید، پابند به ایمان به خدا و رسول باشید، دشمن دارید؛ دشمنها سراغتان مىآیند. بله، گفته بودند، حالا هم راست درآمد؛ دیدیم بله، آمدند. «و صدق اللّه و رسوله و ما زادهم الاّ ایمانا و تسلیما»؛ ایمانشان بیشتر شد. منافق، ضعیفالایمان، فى قلوبهم مرض - که طوائف گوناگونىاند - وقتى دشمن را مىبینند، تنشان مثل بید میلرزد؛ بنا میکنند به مؤمنین باللّه و زحمتکشان در راه خدا، عتاب و خطاب و اذیت کردن و فشار آوردن: آقا چرا اینجورى میکنید؟ چرا کوتاه نمىآئید؟ چرا سیاستتان را اینجورى نمیکنید؟ همان کارى که دشمن میخواهد، انجام میدهند. اما از آن طرف، مؤمنینِ صادق میگویند: ما تعجبى نمیکنیم؛ خب، باید دشمنى کنند؛ «هذا ما وعدنا اللّه و رسوله» .... "


از بیانات حضرت آقا .. در دیدار با روحانیون مشهد ..

.

.


  • ح.ب

هبوط از شریعتی را دوم راهنمایی دیدم. با محمد یک جمله ی آن را از بر کرده بودیم و هی برای هم می گفتیم که " تو قلب بیگانه را می شناسی، چرا که در سرزمین مصر بیگانه بودی ..". بی آنکه معنایش را آن زمان دقیقا بدانیم. بچه ها موجودات مستعدی برای سوء تفاهم هستند ... ولی حالا ... برادر بیا .. که برایت بنویسم : " تو قلب بیگانه را می شناسی، چرا که ... "

..

.

.

  • ح.ب

در عین شلوغی ِ ظاهری این روزها، ذهنم خالی و خسته ست ... به قول قیصر، "چو گلدان ِ خالی لب پنجره" ...

.

.

یکی از خوبی های تنهایی اینه که آدم حضور بقیه رو بیشتر مغتنم دارد .. سعی میکنه در تمام اوقات از صحبت، از هم نشینی، حتی از نگاه ِ محبت آمیز به چهره ی دوستان ِ مومن دریغ نکند ...

.

.

خدا عاقبت مان را به خیر کند ..

.


  • ح.ب

آنچه دیدی بر قرار خود نماند

وینچه بینی هم نماند برقرار

...

.

.


  • ح.ب

کاش من هم عبور تو را دیده بودم

کوچه های خراسان تو را می شناسند

...

.

...

  • ح.ب

" ده بود آن ، نه دل که اندر وی

گاو و خر بینی و ضیاع و عقار*

آن دلى که انسان در آن عشق اتومبیل فلان‌جور دارد، آن دل نیست، گاراژ است! بنگاه معاملاتى است! آن دلى که همه‌اش در آن میل جنسى موج مى‌زند، دیگر دل نیست، آن عشرتخانه است. شاعر، آن زمان که ضیاع و عقار و زمین و ملک و گاو و خر در زندگى نقش داشته، از اینها نام برده و مى‌گوید دلى که اینها در آن باشد، آن‌جا طویله است! ده است! دل، نیست؛ دل جاى خداست؛ جاى نور است ... "


حضرت آقا .. در دیدار با کارکنان وزارت اطلاعات ... 

.

.

*: جای عقار، بگذار دلار .. که قافیه ش به قیافه ی امروز جامعه ی ما شبیه تر شود ...


  • ح.ب

حواریون از عیسی، مائده ی آسمانی خواستند. برای اینکه قلب شان مطمئن شود. مسیح اما، دوست نداشت که تکلیف بر آنها سخت شود. طفره می رفت. در نهایت اما، از خداوند خواست که برایشان مائده ی آسمانی بفرستد. در آیات پایانی سوره ی مائده خداوند اشاره ی مختصری می کند به فرستادن این مائده ی آسمانی .. و البته، دقیقا می فرماید که اگر بعد از بهره مند شدن ازین طعام، از مسیر برگردند بی تردید خداوند آن ها را عذابی خواهد کرد که هیچ یک از جهانیان را نخواهد کرد! فانی اعذبه عذابا لا اعذبه احداً من العالمین ...

.

.

هُش دار .. که نعمت به فراخور وسعت آن، تکلیف می آورد ...


  • ح.ب

یک دانشجوی جدید به گروه مان اضافه شده .. اهل مصر ست .. عربی را با لهجه ی نرم حرف می زند .. پر از انرژِی .. گل می آورد، چای با لیموی تازه درست می کند .. قهوه با شیر و شیرینی گاهی .. سالاد می آورد با پر ریحان بنفش .. دفترهای کارش را خط کشی می کند، روی میزش را گردگیری و ضدعفونی می کند .. نشاط ِ محض ست .. وقتی باران می آید از پشت شیشه ذوق می کند و عکس می گیرد .. آفتاب هم که میشود شکر می گوید و در رنگین کمان غرق می شود .. تعریف ِ زندگی ست ..

ما آن طرف اما حسرت هستیم .. ما .. ما سال های آخر  ِ یک آه هستیم .. خسته .. بی حوصله ..  پشت مونیتورهایی که از صاحب ش کلافه اند .. ما خس خس ِ ثانیه های آخر سال هستیم .. مثل تابوتی که به گورستان می برند .. قهوه اگر می خوریم، برای بیدار ماندن .. شِکر برای اینکه شام را فراموش کنیم .. باران هم بهانه ی نوستالژی ست .. ما بر عکس این دانشجوی جدید که وقتی مادرش زنگ می زند و از خوشی ِ تعریف اتفاقات روز نمی داند چه بکند، سکوت ِ پشت تلفن هستیم ..  باور نمی کنی که شاید چند هفته ست که حالا با پدرم و مادرم حرف نزده ام .. با وحید و محمد هم .. جز یکی دو خطی که توی جی تاک برای هم می فرستیم گاهی .. محمد نوحه می فرستد، وحید آیه ی قرآن .. جزین حرفی نداریم آخر .. اینقدر دور افتاده ایم که سر در نمی آوریم از روزگار هم .. هفته ی پیش کسی توی فیس بوک برایم نوشته بود که شما دوری هم را به چه امیدی تحمل می کنید؟ برایش نوشتم " به امید ِ معاد جسمانی ..". والله راست گفتم .. به یاد بیوگرافی آیت الله مشکینی .. آنجا که از تبعید و دوری از زن و فرزند نوشته بود ..

..

.

دوست داشتم امروز برایش می نوشتم :

حباب وار برانداز از نشاط کلاه

بوَد که ...

..

.

  • ح.ب

مشهور ست که میرازکوچک خان در آخرین نامه ش نوشته ست :

" پس از ما خواهند فهمید که ما که بودیم و چه می خواستیم و چه کردیم .. معروف است که النعمه اذا فقدت عرفت ... "

.

.

مردم ما فقط وقتی نعمت نظام اسلامی را می دانند، که خدای نکرده با فقدانش روبه رو شویم ...

..

.


  • ح.ب