حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۱ ثبت شده است


شب ِ قبل از ایران آمدن یک حالت به خصوصی دارد .. حتی اگر برای سفر کوتاهی هم باشد .. می خواهی از هرچه اطرافت اینجا خلاص شوی .. مثل اینست که در یک روز ِ سرد گل آلود ِ ابر گرفته، بروی زیر ِ دوش ِ آب گرم ِ لطیفی که هرچه غبار را از تن ات بزداید ... یک احساس ِ پاکیزگی و نشاط ِ دوست داشتنی .. مثل یک رستگاری ِ گذرا ..

.

.

دیدار به نزدیک ..


  • ح.ب

آه ازین ذهن ِ حسّاس ِ ویرانگر ما ...

دیشب خواب دیدم که پدرم مرا برده ست به گذشته و دارد سرگذشت ما را برایم می گوید .. صحنه ها یکی پس از دیگری جلوی چشمم می آمدند .. خودم را، وحید و محمد را در گذشته می دیدم .. حتی خودم را هم بغل کردم .. گفتم " کوچولو یواش بدو نخوری زمین .. که سرت نشکنه یه وقت .. ". اون لحظاتی بود قبل از آنکه اولین بار سرم به زمین بخورد و بشکند .. توصیه های من از آینده، به درد ِ گذشته ام نمی خورد .. همچنان سریع می دویدم .. وحید و محمد را هم بغل کردم .. محمد گله می کرد .. که بگذارم زمین بروم .. وحید با آب و تاب یک ماجرا را توی بغلم توضیح می داد ..

دیشب خواب دیدم که پدرم زندگی را برایم توضیح می داد .. آن صحنه هایی که هیچ وقت نفهمیدم .. مثلا عکسی که پدرم با برادرش(که حالا در آمریکاست) انداخته بود .. و عکس به صورت یک ویدئو شروع کرد به حرکت کردن .. پدرم دوازده سالش بود، عموی ام شاید ده سالش .. من و پدرم از آینده این تصویر را می دیدیم با هم .. داشت برای عمویم آهنگی می خواند که  : " دارم غم جانکاهی .. شب های سیاهی .. دور از رخ ماه ای .. نه یاری و دلداری .. " 

دیشب، خواب دیدم که مادرم مرا می نگرد .. نه از حالا .. که از گذشته ام به من می نگرد .. و من چقدر نگاه ِ مادرم را دوست داشتم وقتی اینطور مرا می نگرد .. نگاه مادرم تعریف مهربانی بود، نگاه ِ پدرم تعریف ِ عبرت .. و این هردو تصویری از خواب ِ دیشب ساخته بود با مضمون برجسته ی "حسرت " .. 

...

.

.

ما هیچ ازین عالم نمی دانیم .. هیچ .. و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا ...



  • ح.ب

توبه برای اینست که آخرت ِ آدم له نشود .. وگرنه حکایت دنیا فرق دارد .. بعضی چیزها هست که حتما تاوانش را باید به دنیا داد .. باید تا ثانیه ی آخر تقاص پس داد .. 

داستان حضرت یوسف را یادت هست؟ .. آنجا که هم بندش ازو تعبیر خوابی را پرسید .. یوسف (ع) فرمود که به زودی به دار آویخته خواهی شد و پرندگان از  سرت خواهند خورد .. بعد آن بنده خدا گفت، دروغ گفتم .. همچین خوابی ندیده ام .. آنجاست که خدا می گوید نه دیگه ..قُضی الامر .. یعنی این مقدر شده است .. و دیگر کاریش نمی شود کرد .. توبه و لابه و ناله فایده ای ندارد ..

.

.

گاهی آدم اینطور تقاص ِ خواب هایی را می دهد که هرگز ندیده ست ...



  • ح.ب

یکی از خوبی های سرماخوردگی اینست که آدم دقیقا می داند چرا کجایش درد می کند ...

.

.

امروز زیر باران ملایم این ینگه ی دنیا، فهمیدم اگر آدم در راه خدا یک قدم باحساب بردارد، خدا صدها قدم بی حساب برایش بر می دارد ... و اگر همه ی عالم هم بایستند تا جلوی لطف خدا را به کسی بگیرند، طرفی نمی برند ..

.

.

در فکرم که بیایم ایران .. همین روزها .. مخصوص ِ وحید می آیم این بار ...

.

.

  • ح.ب

یا من قل له شکری فلم یحرمنی ...

ای آنکه شکرم در مقابلش اندک شد اما محرومم نساخت  ..

و عظمت خطیئتی فلم یفضحنی ...

و خطایم بزرگ شد اما رسوایم نساخت ...

رانی علی المعاصی فلم یشهرنی ..

و مرا در هنگام نافرمانی دید و ظاهر نساخت ... 

..

.

.

پ.ن: از عالم و آدم نباید ترسید، وقتی خدا از آدم راضی باشد ...

.

  • ح.ب

تمام آدم های خوب شبیه ِ هم هستند .. ولی آدم های خبیث، هر کدام خباثت خاص خودشان را دارند ..

( به سبک آناکارنینا!)

.

.


  • ح.ب

گاهی درین غربتی که می رود، حوادث غریبی رخ می دهد .. مثلا تو خیال کن، مرکز اسلامی شیعیان در شهر منچستر دیوار به دیوار کلاب شبانه ی همجنسگرایان ست .. نیمه های شب تاسوعا، خانمی از آن ها، در حالت نیمه مستی، به اداره ی پلیس زنگ زده ست که من از پنجره دیده ام که  این همسایه های ما سایکو شده اند و خودشان را دارند به شدیدترین وجه ممکن می زنند .. میان شان هم کودک و زن هست .. و پلیس به سرعت و شدت آمد .. و راستش توضیح دادن سینه زنی و محرم و اینها در یکی دو دقیقه ی سرنوشت ساز ابتدایی، کار آسانی نیست .. و مع الوصف وقتی رفع و رجوع می شود، نشانه ی مراکز درمانی را به بچه ها می دهند که بتوانند با غم و غصه هایشان کنار بیایند! ...

.

.

.

یک حس ِ تمام نشدنی ِ غربت دارد محرم ِ اینجا .. 

.

  • ح.ب