حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

۱۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۲ ثبت شده است

" شهامت از آن ِ آنان ست که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند ... و روشن و صریح این عبارت را به خودشان می گویند. فقط به خودشان: "آیا من حق اشتباه کردن دارم؟" فقط همین چند واژه .... شهامت ِ نگاه کردن به زندگی ِ خود از رو به رو .. و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن .. شهامت ِ همه چیز را شکستن .. همه چیز را زیر و رو کردن ... به خاطر ِ خودخواهی؟ خودخواهی ِ محض؟ .. البته که نه .. نه به خاطر ِ خودخواهی .. پس چه؟ غریزه ی بقا؟ میل ِ به زنده ماندن؟ روشن بینی؟ ترس از مرگ؟ شهامت ِ با خود رو به رو شدن! دست ِ کم یک بار در زندگی .. رو به رو با خود .. تنها خود .. همین .. " 

من او را دوست داشتم ... آنا گاوالدا ..

.

.

.

پ.ن: دیشب به عزیزی می گفتم، ترجیح می دهم عاشق ِ خطا کرده ی خدا باشم تا زاهد ِ بی نقص ِ متوقع از خدا ...

.

  • ح.ب

یکی از اصولی که این سال ها به آن رسیده ام اینست که وقتی ظاهر چیزی اوج می گیرد، باطنش خفیف می شود. حقیقت ش گم می شود. یکی از نگرانی هایم نسبت به قالب ِ اینجا همین ست ...

.

.

پ.ن:

ز آغاز عهدی کرده ام

کاین جان فدای شه کنم ..

.

.

  • ح.ب

 

" او مردی بود که انگار تنها جیب پوشیده بود ... "

 

مردی که همه چیز، همه چیز، همه چیز داشت ... خوزه آنخل آستوریا ...

 

.

.

.

  • ح.ب


دلم امید فراوان به وصل تو داشت ...

.

.


و هو یتولیَّ الصالحین ...


  • ح.ب

دو حدیث درخشان حاج آقا این شب ها خواند. یکی ش این بود:

"خاطب الله تعالی داوود و قال: یا داوود .. انت ترید و انا ارید .. فان رضیت بما ارید، اعطیتک ما ترید .. و ان لم ترضی بما ارید، اتعبتک فیما ترید! .. ثم لا یکون الا ما ارید ... فانّی فعال لما ارید ... "

.

.

یعنی زیباتر و دقیق تر ازین می شود؟

.

.

و هو یتولیَّ الصالحین ...

  • ح.ب

حاج آقا درد را خوب می شناخت. یک ساعت درست همان جایی که گیر افتاده بودم را نشان می داد. با تمام زوایا و ریزه کاری هایش. آنجا که آدم به ضعیف بودنش آنقدر پی می برد که حتی دل گیر می شود. یک ساعت ِ تمام می گفت که این وادی چنین است و چنان. و من رفته رفته از خود نومید می شدم ..

ضربه ی نهایی خط ِ آخر کلام بود که گفت : " و متاسفانه برین درد اذعان می کنم که درمانی نمی شناسم ... ". فقط دعا کنید ..

.

.

پ.ن:

اگر حالا بمیرم، قطعا از زندگی ام پشیمان خواهم بود. قطعا ... 

.

.

و هو یتولیَّ الصالحین ...

  • ح.ب

" زندگی رفته رفته به من نشان داده بود که نیازهای ما دائمی اند و آموخته بود که در نبود ِ کسی باید با دیگری ساخت ... "

در جستجوی زمان ِ از دست رفته ...  مارسل پروست ..


.

.

پ.ن: خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود .. 
  • ح.ب

نیمه شب است و یک آدم ِ تمام مست در خانه ام را می زند. احتمال می دهم شاید در بشکند. سراغ زن ش را می گیرد. گریه می کند. آنقدر خسته ام که حوصله ندارم تا پشت ِ در بروم و ببینم اوضاع از چه قرار ست. آنقدر می زند که برای نماز بیدارم نگه دارد. به لطف خدا هیچ نمی ترسم. هیچ. حتی اگر در را بشکند و بیاید تو، باز هم به پلیس زنگ نمی زنم. پلیس های اینجا از دزدهایشان غیرقابل اعتمادتر ند. بعید نیست مرا بگیرند و ببندند و ببرند و سگ را گشاده. کاین طایفه از کشته ستانند غرامت ...

.

.

پ.ن:

راستی!، خاتم ِ فیروزه ی بو اسحاقی

خوش درخشید، ولی ... دولت ِ مستعجل بود!

.


  • ح.ب

" جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ ست ...".

این باید از اشعاری باشد که حافظ در اواخر عمر گفته ست. بوی محافظه کاری و مصلحت اندیشی می دهد. نصیحت گونه ست. یک آهستگی و پیوستگی ست ..

یادم هست مترجم این را روی جلد کتاب"در ِ تنگ" از آندره ژید نوشته بود. منظورش این بوده ست که گذرگاه عافیت آنقدر تنگ ست که دو نفر کنار هم به سختی می توانند از آن عبور کنند .. یعنی آدم باید اول خودش را نجات دهد از عذاب ... و درین تعبیر آدمی سخت تنها ست .. می گوید که حضور دیگری، نباید احساس ِ کاذب "تنها نبودن" را به آدم بدهد .. 

.

.

و هو یتولیَّ الصالحین ...

  • ح.ب

حقیقت اینست که در زندگی اتفاقات خوب و بد به طور مطلق وجود ندارند. و مرز بین خوبی و بدی یک اتفاق آنقدر محو ست که به سادگی یک توجّه تغییر می کند. یعنی چه بسا اتفاقات به ظاهر ناگواری هست که در بطن ش یک خیر و خوبی نهفته ست و چه بسا اتفاقات به ظاهر خوشی که آدم را به تباهی می کشد .. بستگی دارد آدم چطور به آن نگاه کند ...

همین خورشید که اینجا طلوع می کند، آنطرف برای دیگری دارد غروب می کند ..

تا چه پیش آید و چه در نظر افتاد ..

.


  • ح.ب