حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

۱۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

می گویند علامه در نجف اوضاع شان سخت می شود. می رود بارگاه مولا، تضرع می کند که ما درین شهر مهمان شما هستیم و وضع مان به تنگ آمده ست. عصر همان روز گویا یکی از آشنایان مقدار ناچیزی پول می آورد. روزی ِ چند روز بوده ست و بس. همین. علامه می گوید که همان موقع فهمیدم که قسمت ِ ما درین شهر تمام شده ست ... و باید رفت ..

.

.

  • ح.ب

اصولا یک روانشناس، سعی می کند بیماری ِ مراجعین ش را بشناسد، ولی در ظاهر شدت آن را انکار کند. تلاش می کند مشکلات شان را درست بفهمد، ولی انگار کند که هیچ موضوع ِ حادی نیست و همه به طرزی مریض اند .. یک روان شناس، بیماری را مخصوص ِ انسان می داند .. 

یک سیاست مدار ولی، باید مریضی ِ دیگران را توی صورت شان فریاد بزند. حتی آن ایرادهایی که به خودش وارد ست را در دیگران پیدا کند و ویران شان کند. و طوری وانمود کند که انگار تنها آدم ِ سالم ِ ماجرا خودش هست ... یک سیاست مدار حتی ممکن ست در یک مقطع تاریخی با بیماری سازش کند و در مقطع دیگری آن را در رقیبش اثبات کند .. سیاست مدارها، اگر بیماری نباشد نمی توانند بر اوضاع مسلط شوند .. 

.

.

آن که صراط مستقیم را می شناسد و رسالت می داند که دیگران را به راه ِ صواب هدایت کند، باید صفت ِ یک روان شناس را داشته باشد و نه یک سیاست مدار را. وقتی در خیابان به حجاب مردم تذکر می دهد، نباید طوری وانمود کند که تنها آدم ِ سالم خودش هست. این بذر نفرت و نفاق ست. باید طبیبانه و از سر ِ دلسوزی باشد ..

.

حقیقت اینست که همه در معرض بیماری هستیم.

که دنیا محل ِ بیماری ست .. 

.

.

پ.ن:

همچون جهان ِ فانی ام .. ظاهر خوش و باطن بلا .. 

  • ح.ب

فرمود ربّ العالمین: با صابرانم، هم نشین ..
ای همنشین ِ صابران .. افرغ علینا صبرنا
.

.
یا این دل ِ خون خواره را .. لطف و مراعاتی بکن
یا قوت صبرش بده .. در یفعل الله ما یشا ..

.

.

  • ح.ب

این جان ِ پاره پاره را

خوش

پاره پاره

مست

کن ...

.

  • ح.ب

از صدر اسلام تاکنون دو طریقه، دو خط بوده است: یک خط، خط اشخاص راحت طلب که تمام همشان به این است که یک طعمه‏اى پیدا بکنند و بخورند و بخوابند، و عبادت خدا هم آنهائى که مسلمان بودند، مى‏کردند، اما مقدم بر هر چیزى در نظر آنها راحت طلبى بود. در صدر اسلام از این اشخاص بودند. وقتى که حضرت سیدالشهدا سلام الله علیه مى‏خواستند مسافرت کنند به این سفر عظیم، بعضى از اینها نصیحت مى‏کردند که براى چه شما اینجا هستید، مامونید و حاصل بنشینید و بخورید و بخوابید و از همان‏ها بعضى قماش‏ها بودند که اشکال هم مى‏کردند که یک قدرت بزرگى را در مقابلش چرا یک عده کمى قیام مى‏کنند. این در طول تاریخ تا حالا بوده است، از اول نهضت اسلامى ما شاهد اشخاصى که به این وضع بوده‏اند، راحت را بر هر چیزى مقدم مى‏داشته‏اند، تکلیف را این مى‏دانستند که نمازى بخوانند و روزه‏اى بگیرند و بنشینند در منزلشان ذکرى بگویند و {...} تمام آمال آنها این بود که آدم اینجا چند روزى که هست، خوب استراحت بکند، بنشیند در خانه‏اش عبادت بکند. اسلام را خلاصه کرده بودند در عبادات، مثلا نماز و روزه و امثال اینها، براى اسلام هم غیر از این، خیلى، نه اطلاعات صحیح داشتند و نه ارزشى قائل بودند، همان باید در منزل‏ها بنشینند و نگاه کنند و به دیگران اشکال کنند {...}

حضرت امیر سلام الله علیه از اینها تعبیر مى‏کند که اینها همشان علفشان است مثل حیواناتى که همشان این است که شکمش سیر بشود، شهواتش را بر همه چیز مقدم مى‏دارد، نماز هم مى‏خواند و روزه هم مى‏گیرد و عبادات شرعى را هم بجا مى‏آورد، لکن اینطور است وضع تفکر که انسان نباید خودش را در معرض یک خطرى، در معرض یک چیزى قرار بدهد .... "

امام خمینی ... صحیفه نور ..  جلد 15 .. صفحه ی 46 .. 

.

.

پ.ن.1:

 بعضی ها خیال می کنند امام زمان _ روحی له الفداء _  برای این ظهور می کند که دنیایشان به سامان شود! نمی فهمند که روش ایشان در عمل تعالی بخشیدن به جمهوری اسلامی ست ...

همین مذهبی ها .. همین مریدان آقا .. اتفاقا بعضی هاشان تصادفا با جمهوری اسلامی هنوز مشکل ِ جدی پیدا نکرده اند. خیال می کنند آقا می آید و گوشت و مرغ ارزان می شود. احتمالا کتاب های حدیث را دیده اید که همین مذهبی های راحت طلب، احادیثی شنیده اند! که در زمان ظهور ایشان، پشت در ِ خانه هایشان طلا می گذراند و ازین حرف ها ...

اسلام ِ راحت طلب ها، همت و باکری را زنده نمی خواهد ... همان یاد و خاطره ی آن ها را می خواهد .. اسلام راحت طلب ها، سی و چند سال است که می خواهد با آمریکا دست ِ دوستی بدهد ولی آنها پس می کشند .. اسلامی که سر از شیوخ ِ کثیف عربی و آخوندهای درباری ِ داخلی (که هنوز خودشان نمی دانند اگر شاه مانده بود، به نوایی رسیده بودند) در بیاورد، به کفر می رسد .. 

پ.ن.2: 

خدا توفیقی داده ست که این روزها می فهمم محبت بعضی ها به من، ربطی به خود ِ من ندارد. حب ِ هواداران ِ کویش ست. امروز که با موتور آمدی، بین ِ این همه شلوغی روزهایت، و آن هدیه ی نازنین را به دستم سپردی، شک نداشتم که این هم فضل خدا ست ...

پ.ن.3:

تا بال نداشتم قفس تنگ نبود ...

.

.

  • ح.ب

دیروز از قرآن تذکری خواستم. به سببی که بماند. آیات ِ مربوط به ذوالقرنین آمد. همان صفحه که چند بار تکرار می کند که "ثم اتبع سببا ... ". نباید محو ِ بازی شد. باید سبب را شناخت و تابع آن بود. همین ... 

.

.

  • ح.ب

رابطه ی طول قنوت ها با طول نماز، خیلی چیزها را نشان می دهد .. می دانی؟

.

.

  • ح.ب

دیشب قم بودیم. با علیرضا و پویا و آقای پدر. به مناسبتی که بماند. داشتم به رفاقت فکر می کردم. به اساس دوستی. در سوره ی مبارکه حشر، خداوند اتحاد و همدلی ِ ظاهری ِ کفار را سست و بی اساس دانسته است. که به لحظه ای فرو می ریزد. می فرماید : "تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتی .. ". دل هایشان پراکنده ست و در ظاهر دوست می نمایند. آن طرف تر اما، رفاقت ِ اهل ایمان را واقعی، پایدار و ان شاء الله ابدی می شناسد. ان الذین آمنوا و عمل الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودّا .. یعنی آن ها را محب و رفیق می دارد .. 

.

.

این روزها وقتی با کسی دوست می شوم، بیشتر نگاه می کنم که ببینم آیا دوست دارم در آخرت با او باشم یا نه ... 

.

.

پ.ن: از ضریح ِ مهتاب .. نور ِ حق معلومه .. 

  • ح.ب

" نماز ظهرا را که سلام می دهم تا نهار با کسی از سیاست حرف می زنم. وقت نهار فاضل زنگ می زند که بیا حوزه ی هنری حرف بزنیم. نهار را نیمه کاره رها میکنم. دلم می خواست بیش از آنکه حرف بزنم، کسی برایم حرف بزند. کاش یکی مثل خودم بود که متکلم وحده باشد. خسته ام از متکلم بودن. کاش برای خدا کسی طوری می گفت که بتوانم ساعت ها شنیدن. سه و نیم شاید به حوزه ی هنری می رسم. سراغ فاضل را از اطلاعات می گیرم. طوری وانمود می کند که نمی شناسد. بعد می گوید، " بله .. یه زمانی اینجا رئیس حوزه هنری تهران بودن. دیگه نیستن". غصه ام می شود. مردم بی شرمانه خود را با گردبادهای سیاسی در ایران تنظیم می کردند. نوع حرف زدن ها و خم شدن ها و دست بوسیدن ها. غرق این حسرت ها هستم که فاضل زنگ می زند و چهار راه کالج پیدایش می کنم. چایی می زنیم. خوب حرف می زند. شعر می خواند. می گفت این آخرین بیتی ست که اخیرا سروده  "چون رود باید گذشت ز همه سنگ ریزه ها". در ذهنم می گذرد که این جواب آن مردک ست. بعد برایم فی البداهه شعر سپیدی می گوید. در وصف آن روز که در مشهد آشنا شدیم. شعر اینطور آغاز می شد که "من از حج آمده بودم ... " و اینطور تمام می شد که "حق با تو بود .. اگر با هم نگریسته بودیم .. ". یک آن میان صحبت یادش می آید که آن خاطره ای که از آن شب در مشهد در این صفحه نوشته ام را تصادفا دیده ست. احساس اقتدار در چشم هایش موج می زند. بعد ادامه می دهد که: "البته آن شب در اتوبوس، از حرم نبود که بر می گشتیم و از شاندیز بود" که برای شام دعوت بودیم. میان صحبت او دلم نمی آید که حرفی بزنم. اینست که یکسر گوش می کنم. دو رفیق دیگر هم اضافه می شوند و سیگار است که پشت سیگار می آید. دلم آشوب است و می دانم چرا. و این بیشتر ناراحت م می کند. وقتی آدم می داند چرا ناراحت ست و دلیلش ضعف های انسانی ست، احساس ِ حقارت می کند. و حقارت چیزی بود که نمی توانستم این روزها با آن کنار بیایم. پویا زنگ می زند که بیا و مرا ببین. علی آقا هم از شرکت زنگ می زند. در رفاقت و محبت، شرمنده ام می کند. برایش می گویم" خدایی من هیچ دلیلی نمی بینم که اینطور به من لطف دارین .. ". نماز عصر را نخوانده ام. به همراه فاضل و آقا رضا تا آرژانتین می رویم. نماز را در حوزه ی هنری استان تهران می خوانم. تفاوت ش را با آن یکی ساختمان در سمیه نمی دانم و چندان هم کنجکاو نیستم که بدانم آنجا چه می کنند و اینجا چیست و چرا. به همراه آنها تا سیدخندان می رویم که پویا را ملاقات کنم. کنار همان پارک که خاطره ها داریم. هفت سال پیش، آن شب که نزدیک ِ رفتن هردویمان به آمریکا بود آنجا بودیم با هم. پر از گریه بودم. پر از دلهره. پر از احساساتی که سخت حالا در خودم آن ها را پیدا می کنم. دلم برای خودم تنگ می شود. آن زمان، چقدر مظلومانه رفتم. و هیچ کس از انبوه ماجرای آن روزها ذره ای نفهمید. پارک حالم را آشوب می کند. از یک آرایشگاه یک خانم ِ بی حفاظ بیرون می آید و فحش چاروادر به دیگری می دهد. ناجور. انگار موهایش را خراب کرده ست برای عروسی. یا چیزی شبیه این. تهران روی خط ِ بحران بود. هر لحظه هر جا، دعوایی رخ می داد. سوار ماشین پویا که می شوم تازه یادم می آید چقدر خوب ست رفیق ِ صمیمی ِ سال ها. ترافیک یک آن می گیرد و بی دلیل ول می کند. در خروجی میرداماد، ماشینی از سمت چپ می خواهد حق دیگران را ضایع کند. پویا نمی گذارد. می گوید "حتی به قیمت تصادف هم شده ست نمی گذارد حق بقیه ضایع شود". طوری مسلط فرمان می دهد که آینه اش محکم به آینه ی او می خورد و ماشین ها درگیر می شوند. طرف عصبانی از ماشین پیدا می شود. من خونسرد روی صندلی نشسته ام و در ذهنم آمادگی دارم که در دستش قفل فرمانی ببینم. پویا مسلط صد و ده را می گیرد. مردک هراسان می شود. در اوج ِ ماجرا پویا منصرف می شود. من کماکان یک کلمه نمی گویم و حتی به ماوقع نگاه هم نمی کنم. ولی دوست دارم بدانم این ماشین ها کجا می روند. با این همه علاقه. پشت ترافیک سئول، وسط اتوبان جایم را با پویا عوض می کنم و پشت فرمان می نشینم. بعد از این حادثه حوصله ی رانندگی را از دست داده ست. شاید بیشتر حوصله ی آدم ها را. از ترافیک عبور می کنم ولی ترافیک از من عبور نمی کند. در ذهنم صدای بوق ِ آزاد می آید. صوت ِ قطار. دود و ازدحام. و یک حال دیگر که همچنان مخفی می دارمش ... "

پ.ن: برگی درخت را به تقّلا گرفته بود .. 

.

  • ح.ب

تحسبهم ایقاظاً و هم رقود ... می دانی؟

.

  • ح.ب