حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

۱۰ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

به اصرار دوستی، شنبه شب را به مراسم محرّم اهل سنّت رفتیم. که محبّ اهل بیت هم هستند. به قول خودشان "اهل سنت و جماعة". یعنی از مجموعه ی اصحاب پیامبر حمایت می کنند و اهل تفرقه نیستند. گویا پیش از ظهور اندیشه های سلفی و وهابی، سنّی ها اکثرا اینطور بوده اند. القصّه، سرگیجه ی عجیبی بود. سخنران ابتدا به یزید لعنت فرستاد و صحبت را از آنجا آغاز کرد که پسر نوح هم با بدان بنشست و عاقبتش به ضلالت کشید. منظورش این بود که معاویه را بستاید. بعد به مدح معاویه و مذمت یزید رسید. قصه ها را بسیار پرغلط تعریف می کرد. عبدالله بن زبیر را می گفت: حضرت عبدالله بن زبیر! یا حضرت طلحه، حضرت زبیر. آن طرف اما، مقام شامخ امام علی را هم در اوج وصف می کرد. فی الجمله تمام حضراتی! را که نام می می برد، به هیچ رقم نمی توانستی سر یک سفره بیاوری ...

بعد شیخی آمد با دستاری سراسر سبز. انگار مستقیم از نقشبند ِ پاکستان آمده بود. به احترام ش سالن برخواستند. شور و غوغایی بود. تکبیر می گفتند و گاهی جلو می رفتند و خودشان را به دست و پای او می انداختند. یک ساعتی در اردو نطق کرد. صحبتش که تمام شد، مجری ازو خواست دعا کند، و شروع کرد به الله اکبر گفتن. الله می گفت، سرش را می چرخاند دو سه دوری، بعد جمعیت اکبر می گفتند، یکصدا. ذکرهای دیگر را هم به ریتم های مشابهی تفقّدی کردند. کنار دستی ام می گفت، ایشون می تونن تو زمان حرکت کنن و برگردن به زمان رسول الله! گفت الان دارن وصل می شن و ما همه به رسول متصّل شده ایم! سرگیجه ی خنده آوری داشتند .. 

آخر مجلس جلو رفتم. با امام شان سلام و علیکی کردم. گفتم این حضراتی که شما نام برده اید، بعد از پیامبر چرا اینقدر باهم دشمنی کردند؟ گفت : " این دروغ است و از داستان های شیعه ست. اینها همه احترام هم را داشته اند" جواب دادم کتاب های شیعه به کنار، جنگ ها را که نمی شود انکار کرد. طلحه و زبیر در جنگ با امام علی کشته شدند. معاویه هم جنگ مفصلی داشت با امام. شما خودتان همین حدیث صحیحی که از رسول نقل می کنید، که والله لایُدخل الجنّه سفّاک الدّم، چطور می شود درین جنگ و خونریزی، هر دو به بهشت بروند؟ جواب داد: " اعتقاد ما اینست که حق با علی بود، ولی معاویه هم باطل نبود! معاویه کاتب وحی ست، آدم بزرگی ست، البته سوء برداشت کرد و قضاوت با خداست! در کار ِ خدا شما شیعیان دخالت می کنید. از آن اوّل که در جمعیت چشمم به شما افتاد، دیدم درون ت که برای تفرقه آمده ای ! ... ". گفتم : " برای حق آمده بودم. مولای مان علی می گوید: الحق اوسع الاشیاء فی التواصف .. و اضیقها فی التناصف .. خواستم بگویم، این انصاف نیست. همین. و قضاوت با خداست ... "

.

.

وقتی آدم دستش از دامان علمای اسلام جدا شود، اینطور می شود. دیشب با خودم فکر می کردم که چقدر این پرچمی که دست جمهوری اسلامی ست حق ست. جمهوری اسلامی، محصول مطالعات آکادمیک دینی ست. یک تحقیق علمی ِ مجسّم ست. اعتقادی ورای تعصّب ست. پرچم حق ست، خالص و پاک. و به لطف خدا به صاحب پرچم خواهد رسید ..

.

.

پ.ن:

در راه خانه، در اوج اصفهان با خودم می خواندم که " ای ز عشقت عالمی ویران شده .. قصد ِ این ویرانه کردی، عاقبت .."

  • ح.ب

قسم به سرمای سخت شهری که عاشورا نمی شناخت، که تنها برای خودت در خیابان ها راه می رفتی، روضه می خواندی و می گریستی .. قربان ِ غربت ات بشوم آقا جان .. چه می فهمیم ما از دردهای شما .. که چه ها کشیدی .. بین جماعتی که تو را سنگ می زنند .. 

.

.

بامت بلند باد، که دلتنگی ات مرا

از هرچه هست غیر تو، بیزار کرده است ...

.

.

  • ح.ب

در اینکه سایر ائمه از نسل ِ امام حسین علیه السلام ادامه پیدا کردند، سرّی هست ...

در آن صحنه های عجیب عاشورا، همه می دیدند که امام چطوز از تمام ِ فرزندانش برای خدا می گذرد. چطور راضی ست به رضای خدا و تسلیم ست به قضای الهی. اینکه امام می داند که اگر خدا بخواهد آتش بر ابراهیم گلستان می شود و تیغ دشمن می شود مسبّب قرب. امام در نهایت صداقت و خضوع، جلو ی چشمش از تمام دار و ندارش می گذرد. ففدیناه بذبح عظیم ..

.

.

و لسوف یعطیک فترضی .. آدم در معامله با خدا، حتی درین دنیا هم ضرر نمی کند ..  می دانی؟

.

.

  • ح.ب

در کامل الزیارات از امام باقر علیه السلام نقل ست که آخرین نامه ای که امام حسین (ع) برای محمد بن حنفی می نویسد، اینست که :

" بسم الله الرحمن الرحیم. این نامه ای ست از حسین بن علی به محمد بن علی و سایر بنی هاشم:

  امّا بعد فکانّ الدنیا لم تکن .. و کانّ الآخره لم تزل ... والسّلام .. 

  انگار هرگز دنیایی در کار نبوده .. و آخرت همیشگی بوده و هست ... "

.

.

.

  • ح.ب

دعاهای امام این روزها عجیب ست. در مقتل خوارزمی وقتی صحنه ها را توصیف می کند، چند بار چهره ی امام را اینطور توصیف می کند که در گرماگرم حوادث، قوی دل، بی نهایت خود دار و سراسر شجاعت بود. ولی خطبه های امام برای یاران ش و مناجات هایش، حال ِ دیگری دارد. این دعای امام، باید اندکی پیش از حرکت باشد .. 

" بارالها! تو در هر غم و اندوه پناهگاه و در هر گرفتاری امید منی و در هر حادثه ای که برایم پیش آید تو تکیه گاه و سلاح منی. چه بسیار غمهایی که دل را ضعیف می کند و راه هر چاره را می بندد، گرفتاری هایی که با دیدن آنها دوستان رهایت می کنند و دشمنان شادکامی پیشه می کنند. من از دیگران قطع امید کردم و آنها را به درگاه تو آوردم و از آنها به تو شکایت کردم و تو آنها را بر طرف کردی و نجاتم دادی. خدایا تو صاحب هر نعمت و آخرین مقصود هر حرکت هستی ..."

کامل ابن اثیر، ج ۴، صفحه ی 60.

.

.

  • ح.ب

در دعای کمیل، فرازی هست که می فرماید "و هب لی الجد فی خشیتک"، یعنی به من جدیّتی عطا کن در ترس از خودت .. خیلی تعبیر ظریفی ست .. یعنی مهمترین جدیّت، عظمتی ست که انسان در ترس از خدا دارد .. بقیه ی جدیّت ها، شبیه ِ شوخی اند .. اینها که مسائل ِ خُرد را جدی و اصل می پندارند ولی در مسئله ی محرمات الهی جدیّت به خرج نمی دهند، آدم های سست و بی ارزشی هستند .. در حدیث(1) هست که موسی از خداوند می پرسد که از قوم من، چه کسانی هستند که در روزی که بر سر هیچ کس سایه ی آسایشی نیست، سایه ی رحمت تو بر آن هاست؟ ..  وحی می آید که : و الذین یغضبون لمحارمی اذا استحلت مثل النمر اذا جرح .. کسانی که وقتی محرمّات الهی رعایت نشود، چونان پلنگ زخمی خشمگین و غرّنده هستند .. یا در حدیث(2) دیگری، خداوند به شعیب علیه السلام وحی می کند که من از قوم تو هزار نفر را عذاب خواهم کرد، چهارصد نفر از اشرار و ششصد نفر از آدم های سالم! .. شعیب پریشان می شود که حالا اشرار به کنار، چرا "اخیار" و آدم هایی که خیرخواه هستند را عذاب می کنی؟ .. بعد وحی می آید که : داهنوا اهل المعاصی و لم یغضبوا غضبی .. یعنی با گناهان ِ دیگران مدارا کردند .. با خشم ِ من به خشم نیامدند .. جایی که خدا به خشم آمد، آن ها جدی نبودند .. اینجاست که آدم می فهمد معنی جدیّت اصیل را .. و هب لی الجد فی خشیتک ... 

.

.

برای جدی بودن در دین ِ خدا، باید اول محرمّات الهی را درست شناخت. با مطالعه ی دقیق و عالمانه. بعد، از آن قسمتی که آدم بدان آلوده ست توبه کرد.چون به تجربه دریافته ام، کسانی که آلوده ی گناهی بوده اند، ناخودآگاه به این ورطه می افتند که آن را پیش دیگران توجیه نمایند. یا قرائتی از دین را مطرح کنند که در آن این عمل حرمت ندارد. این غالباً به این خاطر ست که دیگران، آدم را متهم می کنند که وقتی تو هم آغشته به این کار بوده ای چرا ما را اکنون نصیحت می کنی. این عین ریاکاری ست. داستان موسی علیه السلام را یادتان هست وقتی پیش ِ فرعون می رود؟ ازین ناراحت ست که می گوید من یک نفر ازینها را کشته ام. چطور می توانم بروم با این شروع کنم که من آمده م شما را به راه راست هدایت کنم؟ دستورالعمل الهی اینست که صحبت ت را اینطور شروع کن که سبحان الله انی کنت من الظالمین. حالا موسی به سهو بوده ست و ما عمدتا به عمد. اما قدم اول اینست که آدم به اشتباه خود اعتراف کند. نباید آن را حاشا کرد .. ازینکه می گذری، آخرین منزل ِ جدی بودن در دین خدا، امر به معروف و نهی از منکر ست ...

.

.

(1) وسائل الشیعه: قال موسى بن عمران علیه السلام: یا رب من أهلک الذین تظلهم فی ظل عرشک یوم لا ظل إلا ظلک؟ فأوحى الله إلیه: ..  والذین یغضبون لمحارمی إذا استحلت مثل النمر إذا جرح .

(2)  أوحى الله إلى شعیب النبی علیه السلام انی معذب من قومک مأة ألف: أربعین ألفا من شرارهم، وستین ألفا من خیارهم، فقال علیه السلام: یا رب هؤلاء الأشرار، فما بالأخیار؟ فأوحى الله عز وجل إلیه: داهنوا أهل المعاصی و لم یغضبوا لغضبی ..

  • ح.ب

با این دو رفیقی که حالا مدت کوتاهی ست هم خانه هستیم، صبح و شب هایی داریم. یکی شان تازه از حج آمده و تو گویی هنوز لباس احرام از تن خارج نکرده ست. دیگری هم انگار هماره کعبه ای به دل داشته باشد. تا سحر، چندین بار این دو بیدار می شوند، وضو می گیرند. نماز می خوانند. طوری آهسته که مرا بیدار نکنند. امروز دیدم آن دوّمی برای خودش نوحه ای می خواند و می گرید، سر ِ سجّاده. مصداق همان تعبیر رهبان باللیل، لیوث بالنّهار. زاهدان شب و شیران روز ...

.

.

  • ح.ب

دگر باره بشوریدم .. بدان سان ام .. به جان ِ تو

که هر بندی که بربندی ... بدرّانم  .. به جان ِ تو

..

نخواهم عمر ِ فانی را .. تویی عمر ِ عزیز ِ من

نخواهم جان ِ پر غم را .. تویی جانم .. به جان ِ تو 

چو تو پنهان شوی از من .. همه تاریکی و کفرم 

چو تو پیدا شوی بر من .. مسلمانم به جان ِ تو 

گر آبی خوردم از کوزه .. خیال ِ تو در او دیدم ..

وگر یک دم زدم بی تو .. پشیمانم .. به جان ِ تو 

اگر بی تو بر افلاکم .. چو ابر تیره، غمناکم 

وگر بی تو به گلزارم .. به زندانم .. به جان ِ تو

.

.

بعضی ازین غزلیات ِ دیوان شمس، در اوج شکوه و لطافت ست .. مثل همین .. که می گوید، عمارت کن مرا جانا .. که ویرانم .. به جان تو .. 

  • ح.ب

شنبه ی سردی ست. می دانی؟ تا صبح خواب از چشمم عبور نمی کند. نه از سرمای بیرون که از سوز درون. شش صبح ست شاید، که چایی می ریزم با شیر. و آهسته آن را مرور می کنم. بارانی که به شیشه گرفته ست سر سازش ندارد با شنبه ای که قرار ست آخرین شنبه ی بیست و نه سالگی ام باشد. به سرم زده بود که آخر هفته را تنها بروم جایی. بلیط هامبورگ را خریده بودم. مثلا شب را بروم مرکز اسلامی هامبورگ، فردایش با ماشین بروم بیله فیلد و فرانکفورت. از آنجا یک روزی در سوئیس باشم. و بعد از مرز ایتالیا برگردم. برنامه ی سفر را که تنظیم می کنم، ناگهان دلم میگیرد. به دلیلی که هرگز نمی فهمم. اینست که منصرف می شوم. با اینکه هزینه ی بلیط ها را پرداخت کرده ام ...

خسته، حوالی ظهر خودم را به حسینیه ی شهر می رسانم. با یک دو چندی از رفقا، حسینیه را آب و جارو می کنیم که محرم در راه هست. کتاب ها خاک می خورند. ادعیه هم. قدر قرآن را هم کماکان کسی نمی دانست. حسینیه تنهاتر از من بود. امسال محرم بدون علی و شهریار، که حالا ایران رفته اند، رنگ هرسال نخواهد داشت. دلم می خواست محرم را می رفتم کربلا. یا تهران. جایی غیر از اینجا که در و دیوارش حواس ِ آدم را پرت می کند. از حسینیه خودم را به ایستگاه قطار می رسانم. بلیط نیوکاسل را می گیرم. که شب را بروم پیش رفقای آنجا. دو ساعت راه ست. هوا به سرعت بین آفتابی و بارانی جابجا می شود، بین پرتوهای طلایی ِ روشن خورشید و رگبار ِ عصبی ِ تاریک و ابری. در طول همین دو ساعت، هوا سه بار تغییر حال می دهد. مثل من. که این سطرها را حالا می نویسم. که به قول آن شاعر، "خانه ی ما اندرون ابر ست و بیرون آفتاب" ..

حوالی شب که به نیوکاسل می رسم، احساس می کنم درونم می گدازد. چیزی در قامت ِ یک دلمردگی. یا حسی شبیه ِ جمعه ها غروب. وقتی از کارتون های شوخی ِ ساعت دو به فیلم سینمایی جدی ِ عصر می رسید. یا به قول آن رفیق، دلم مثل آفریقای جنوبی ست. بعد از جام جهانی .. شب برای بچه ها شعری می خوانم از شهریار. که "صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ای ست .. ای تخته ام سپرده به طوفان، نیامدی". و همین طور سری تکان می دهم از تاسف. از حسرت. از هرچه اسمش را بذاری تباهی ...

برایشان می گویم، می بینی شاعر چه تصویری می دهد؟ می گوید: صبرم ندیده ای، که چه زورق ِ شکسته ای ست. مثل یک کشتی که سوراخ شده باشد، که سرنوشت ش غرق شدن ست. صبرم از جنس امید نیست. صبرم از جنس ِ انتظاری ست که تا فاصله ی غرق شدن می کشم.. ای تخته ام، سپرده به طوفان .. ای که بند بند ِ بدنم را  .. تخته تخته های این کشتی ِ شکسته را، به طوفان ِ حوادث سپرده ای! من که حتی به ساحل ِ آرام هم، سرنوشت ِ غرق شدن داشتم، زورق شکسته ام آخر. و می دانم که می دانی. ای تخته ام سپرده به طوفان! .. که به دیدن شکستنم هم .. نیامدی .. 

.

.

سی ساله می شدیم و چاره ای هم نبود انگار ...

.

.

  

  • ح.ب

الإمامُ الصّادقُ علیه‏السلام لَمّا سُئلَ عَن عِلَّةِ اعتِزالِه:
فَسَدَ الزَّمانُ و تَغَیَّرَ الإخوانُ ، فرَأیتُ الانفِرادَ أسکَنَ لِلفُؤادِ ...

از امام صادق علیه‏السلام درباره علّت گوشه ‏نشینى شان سؤال شد، فرمودند:

زمانه فاسد شده و برادران تغییر کرده‏اند ؛ بنابراین ، آرامش دل را در تنهایى یافتم .... 

.

.

 

  • ح.ب