حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

۳ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

فرض کن آن خانه های قدیمی سنّتی را. با حیاط وسیعی و حوضی بزرگ و حجره ها و ایوان ها و هشتی ها و سرداب های کاهگلی اش. با یک پیشخوان و سردر ورودی که همیشه بزرگ خانه در آن می نشست. حالا خیال کن جشنی به پا باشد، عروسی عزیزترین ات. رفته باشی پیش از شروع جشن از سرداب چیزی بیاوری که در یکی از آن انبارهای سرد و تاریک و نمور، قلّاب در از پشت افتاده باشد و مانده باشی. صدایت هم به احدی نرسد. آنقدر هم شلوغ باشد که کسی به یاد تو نیفتد تا مدّت ها. و مراسم بگذرد. آرام. آرام. و سهم تو از آنهمه شادی و تصویر، تنها یک ته صدایی باشد، در آن تاریکی محض ...

می شناسی این احساس ِ عجیب را؟، این حسرت و استیصال را؟ اینکه جا مانده باشی از زندگی؟

.

.

من حالا پس از سی سال زندگی به این رسیده ام که تا زمانی که استیصال و حسرت رسیدن به چیزی با تو باشد، به آن نمی رسی. یا وقتی می رسی که دیگر آن را نمی خواهی. وقتی خیال کنی اتّفاق های مهّم زندگی ات جایی دیگر و با آدم های دیگری دارد می افتد، همیشه از زندگی جا می مانی. یا شادی های عاریه سهم تو می شود ..

..

مهم ترین اتّفاق زندگی آدم پیش پایش می افتد. در خلوت. در همان تاریکی سرداب و تنهایی دلگیر ...

  • ح.ب

" روباه را پرسیدند که در گریختن از سگ چند حیله دانی؟ گفت از صد فزون باشد! امّا نکوتر از همه این که من و او را با یکدیگر اتّفاق دیدار نیفتد ... "

عبید زاکانی ... دیوان لطایف .. 

.

.

  • ح.ب

حافظ را که برداشتم، غزلی دیرآشنا آمد ولی، این بار با حالی دگر. و من که با چشم تر این ابیات را می خواندم و عزیزی که شاهد همیشه ی این ماجرا بود: 

" چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی ست

  آن به که کار خود به عنایت رها کنند .. "

.

.

اللهم الرزقنا التجّافی عن دار الغرور .. و الانابة الی دار الخلود ..

.

.

  • ح.ب