حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

آدم ها را از اشک هایشان می شناسم. که کجا و چرا و به پای که ریخته اند. خودم کارنامه ی درخشانی ندارم امّا. به قول رفیقی، "اهل گریه های هرجایی بوده ایم". 

الغرض. مناجات ابی حمزه ثمالی را دوست دارم. خصوصا آنجا که می گوید :

"الحمدلله الذی تحبّب الیّ و هو غنی عنّی .. "

.

.

یا آنجا که "هارب منک الیک" ..

وقتی آدم از ترس کسی می گریزد به کسی .. که همان کس ست .. کس بی کسان ست .. 

.

.

پ.ن: تو بهانه می کنی و ما ز درد/ می زنیم از سوز ِ دل، دم های سرد ...

  • ح.ب

ز دست جور زمانه شبیه هم شده ایم

که بعد زلزله، ویرانه ها شبیه هم اند ... 

.

.

  • ح.ب

تهران حالا برایم حسّی متفاوت از ده سال قبل است. خودم را توی آن به زحمت پیدا می کنم. هیچ چیز مثل سابق نیست انگار. آدم ها سرگرم خودشان هستند. گل فروش ها به گل ها عطر می زنند. هرکسی دنبال اینست که زیر پایش را بکوبد و یک سازه ی بتونی بی احساس بسازد. صورت ها ساخته شده. رفاقت ها هم. همه چیز انگار یک ظاهر دارد و چند باطن. ماشین های گران قیمت گواهی می دهند از صاحبانی که یک شبه و بی زحمت، با دلّالی و زبان بازی سهمی از سرمایه ی مملکت یافته اند. شلوغی خیابان ها ساختگی ست. ماشین ها نه از روی ضرورت که از روی عادت در خیابان هستند. هیچ کس نمی داند چه می کند. روزمرّگی بیداد می کند. چارچوب های اعتقادی آدم ها یا به کل آسیب دیده ست یا بیش از حد مطمئن به نظر می رسد. همه چیز در حالت افراط ست. مصرف برق و آب و گاز و .. حتی شعار اعتدال هم از روی افراط سر می دهند. پیاده رو ها مملو از موتورسواران ست. عابران پیاده میان ماشین ها با جانشان قمار می کنند. قیمت ها بی قرارند. استدلالشان اینست که وقتی درین شلوغی می شود صد درصد سود کرد، چرا دویصت درصد نه؟ همه در حال چرتکه انداختن هستند. حتی در روابط انسانی. و انسان، در تهران غریب ست. مثل خود آقا در خیابان ولیعصر .. در یک غربت محض. می دانی؟

تهران برایم آشنا نیست. غریبم. باور نمی کنی؟ همین کامنت های اینجا گواهی می دهند ... 

.

.

  • ح.ب

این بازی سوّم ایران مقابل بوسنی سخت حکایت حال ست. بعد از آنکه خیل خیل به تو امید بسته باشند، خسته باشی. رمق نداشته باشی. ناگهان انگار انگیزه هایت تمام شده باشد با اینکه همه خیال می کنند باید پرانگیزه ترین باشی حالا. ساق هایت رمق ندارد. خستگی امانت را بریده. خصوصا خسته گی ذهنی. عزم ت را هم که جزم می کنی و شلیکی می کنی، به تیر دروازه می نشیند. یکی به شوخی نوشته بود : " این تیر دروازه پیج ندارد!؟". راست می گفت. خلاصه اینکه از حریف دست چندم که حوصله ی مبارزه با او را نداری شکست می خوری. حتی می خواهی دقایق پایانی طوری سریع بگذرد که بلیط برگشت بگیری و چند سال کسی با تو تماسی نگیرد. آرام ش می خواهی. دوست نداری کسی را اذیت کنی ولی آرامش می خواهی. اینست که دیگران را هم قانع می کنی که وقتی باخته ای، برایت جشن و پایکوبی شبانه بگیرند.

.

.

من اگر جای تو بودم، پایان بازی اشک نمی ریختم. به قول عزیزی، "سیگار-لازم" ست آن لحظات .. 

.

.

پ.ن: وصله ی ناجورم .. می دانی؟

.

.

  • ح.ب

حقیقت اینست که بعد از مرگ نازنین مادربزرگم، که از نزدیک سال های سال را با او زندگی کرده بودم، عالم و آدم را طور دیگری می بینم. مترصّد ِ حادثه نشسته ام. کم حوصله ام. آرزوهایم نابوده شده ست. ایده آل هایم. هیجان روابط اجتماعی ام. وسواس های ذهنی ام. مثلا فرض کن اگر قرار بود زخمی را مداوای اساسی کنم، حالا به حالتی رسیده ام که مرهم مختصری رویش بگذارم و با آن سر کنم. تفکراتم ازین جنس شده ست. موقّت. کوتاه. و بی حاشیه ..

.

.

" ما به اندازه ی ضرورت در این دنیا هستیم ... "

  • ح.ب