حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

هرگز گمان مبر،‌ که ز یاد تو غافلم

گر مانده ام خموش،

خدا داند و دلم ... 

  • ح.ب

1: گاهی از شدت سرخوشی بی دلیل نمی دانم چه کنم. بعد ماضی مطلق می آید و حال را به هم می ریزد و به قهقرای نومیدی می رسم و احساس می کنم دستانم خالی است. معادلات دینامیک دنیا طوری طراحی شده است که شادی مطلق بیش از چند دقیقه دوام نمی آورد ... و لا یمکن الفرار من حکومتک.

.

.

2: از دست دادن نعمت خیلی حس بدی است. چنان ذائقه ی آدم را برای ابد تلخ می کند که هیچ طعم خوشی ماندگاری نمی یابد. مخصوصا آن نعمتی که آدم پس از زحمات بسیار به آن می رسد و در چشم به هم زدنی به علّت غفلت آن را از دست می دهد. فرض کن تمام پس اندازت را ماشینی خریده باشی و دم در نمایشگاه تصادف کنی. تعمیر می شود امّا هرگز مثل اولش نمی شود. هرگز طعم آن شادی بر نمی گردد ...

.

.

3: و لئن اذقنا الانسان منّا رحمه ثمِ نزعناها منه انّه لیئوس کفور ..

و اگر از جانب خویش، نعمتی به انسان بچشانیم، سپس آن را از او بگیریم، بسیار نومید و ناسپاس خواهد بود ..

(سوره ی مبارکه ی هود. آیه ی نهم)

 

  • ح.ب

" مثل درخت بید جنونم همیشگی است

  عمری نفس کشیده تو را برگ برگ من ... "

.

.

  • ح.ب

یکی از خوبی های غربت این است که هیچگاه در معادله ی دیگران تعریف نمی شوی. و تا زمانی که مسافری، همه ناشی گری هایت را می گذراند به حساب اینکه تازه به وطن آمده است و در آمد و شد بوده و طفلک فراموش کرده رسم و رسومات را. که فرمود المسافر کالمجنون. کسی نه از تو دلگیر می شود، نه تو از کسی. 

تمام دردهای انسان از زمین گیر شدن است. یک جا که می مانی، مجبوری به معادله های زمانی و مکانی تن در دهی. اینست که مجبوری حتی ساعات خواب و بیداری ات را با همسایه، فامیل و آشنا هماهنگ کنی. مجبوری برای اینکه دل کسی را نشکنی، خود را خراش بیندازی، و دست آخر می بینی که هم خراش برداشته ای و هم رنجانده ای. 

اجتماعی شدن، برای من که عمری تنهای تنها بوده ام، مثل فرایند تصعید است. از جامد به گاز. نابود می شوم. بی آنکه ملموس باشد. یک صبح بلند می شوی و می بینی که وقت رفتن است ... 

پ.ن: به احترام بهار، ملایم نوشتم، با بغضی که دارد از درون، دور از تو می خشکاندم ... 

  • ح.ب