حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

پیشتر نوشته بودم که عشق فقط در دشواری و عذاب رخ می دهد. شاید علّت اینکه خداوند هم خانه ی خودش  را در بدترین نقطه ی آب و هوایی زمین قرار داده همین است. صحرای خشک و بی آب علف. گرمای سوزان. کوه های سوخته و سیاه. و زمینی که تا فرسنگ ها سنگ سخت و بی حاصل است. خداوند خانه اش را جایی گذاشته که آدم هیچ انگیزه ی دیگری برای رفتن نداشته باشد. هیچ چشم اندازی جز عبادت نباشد. دشواری محض باشد. باید نفس به شماره بیفتد. و عشق، شاید در خلوص این مسیر رخ دهد ... 

.

.

آدم های ساده و قانع، آن ها که کمتر دیده اند و شنیده اند، همان ها که کوتاه رفته اند و بسیار مانده اند، عشق را بیش از دیگران تجربه می کنند. عشق در کنجکاوی یا سرک کشیدن به هرناکجای این جهان رخ نمی دهد. در بن بست ها به خدا می شود رسید ... 

.

.

پ.ن: "هر دلی پنجره ای به سمت خدا ست .. اگر غمگین شود .. اگر بسیار غمگین شود .. " 

  • ح.ب

چقدر دلم می خواست جای تو بودم سردار/ با آن چهره ی نورانی و آرام/  انگار که مرگ/ برگ برنده است/ تا کشد خوش در کنارش تنگ ِ تنگ /
تو از تبار همّت و باکری بودی/ از تبار خرازی/ ساده و مصمم/ دلیر و بی واهمه/ حالا بگذار هرچه بعثی و سبزی و داعشی ست این روزها کف و هورا بکشند/ که دیگر نیستی/ در این زندگی/ که نشد کسی تو را/ آنگونه که باید/ بشناسد/ به سبک مولایمان علی‌/ که زمین ظرفیت عظمت/ و زمان فرصت شناخت ش را نداشت/ شیعیان علی به رسم مولای ابدی شان/ اشک صالحان بدرقه ی راهشان است/ و نفرین فاسقان و ناکثین و ناکسان/ خداحافظ سردار .. 
.
.
 
 
  • ح.ب

" علیرغم توصیف دیگران،‌ من فکر می کنم واقعا هیچ تفاوتی با آنها نداشتم. فقط از طلوع خورشید انتظار بیشتری داشتم. و همچنین از غروب. که همه ی یادها را با خود ببرد ... "

.

.

پ.ن.1: یکی دعا می کرد : "خدایا صلاح ما را در آنچه دلمان می خواهد قرار بده ...".

پ.ن.2: شیوه ی رندی و خوش باشی عیّاران خوش است ...

پ.ن.3: انّهم یرونه بعیدا و نراه قریبا ... 

  • ح.ب

" از تم های تامل برانگیز و عافیت سوز «تایتانیک» که از قضا کمتر محل توجه واقع شده، نحوه مواجهه ساکنان کشتی با پدیده مرگ است؛ هنگامی که کشتی غرق در گرداب ها شده و در آستانه درکام کشیده شدن توسط آب های انبوه اقیانوس است، کثیری از مسافران سراسیمه به سمت قایق های نجات هجوم بردند، برخی از خدمه کشتی که قرار بود مسافران را جابه جا کنند و نجات دهند، زودتر از ایشان در قایق ها نشستند و فرار را بر قرار ترجیح دادند؛ مردانی که به هر حیلتی متوسل شدند تا زودتر از نوبت مقرر سوار قایق های نجات شوند تا مگر زنده بمانند. از سوی دیگر، نوازنده ها که در طول سفر برای خوش کردن خاطر مسافران مدام می نواختند؛ از کار خویش دست نکشیدند و باوجود وضعیت هولناک کشتی و احوال غریب مسافران، نهراسیدند و تا دم آخر از نواختن باز نایستادند و به قول داستایفسکی به ادامه دادن ادامه دادند و به سر وقت مرگ رفتند. ناخدای کشتی که خود را در بروز این حادثه تا حدودی مقصر می دید، در آستانه غرق شدن کشتی، در کابین خود ایستاد و در را روی خویش بست تا آب های سرد اقیانوس در رسیدند و او را با خود بردند؛ زن و شوهر مسنی که از نجات پیداکردن دست شسته و در اتاق خود در کشتی مانده بودند، یکدیگر را در آغوش گرفته و در انتظار هجوم بی امان آب به اتاق خود و غرق شدن و ترک کردن صحنه جهان بودند. با دیدن این مناظر تکان دهنده و تامل برانگیز، این ابیات مولوی در ذهن و ضمیرم زنده شد:

مرگ هرکس ای پسر همرنگ اوست/ پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست/ آنکه می ترسی ز مرگ اندر فرار/ آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار ...  "

  • ح.ب