حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

دیشب خواب شهر را دیدم. آسمان تهران سخت تاریک و گرفته بود. انگار سیاه ِ سیاه. بعد طوفان گرفت. بی باران امّا. باد ِ سرد ِ سوزان. به یاد باد قوم عاد افتادم. بعد شدّت گرفت. آنچنان که شروع به لرزیدن کردم. از پنجره ی خانه شهر را می دیدم که در حال سقوط است. سخت. یک به یک برج ها می افتادند تا نوبت به افتادن ما رسید. با اینکه زمین خوردم امّا سالم ماندم. ایستادم و شهرم را دوباره دیدم. با خاک یکسان شده بود. جز چند خانه ی محقّر که حالا در سطح شهر به سادگی با چشم غیر مسلّح دیده می شد. آن ها که در برج عاج بودند به خاک نشسته بودند. شهر حال عادی نداشت. صدای شیون می آمد. اذان صبح را می گفتند. با خودم گفتم که شبیه زلزله ی بم شده است. فقط آن ها جان سالم به در بردند که پیش از از اذان بیدار بودند. بیدار که شدم می لرزیدم .. همین.

.

.

  • ح.ب

گفتم دری ز خلق ببندم به روی خویش

دردی ست در دلم .. که ز دیوار بگذرد!

.

.

  • ح.ب

" از واشنتگتن بود که برای اولین بار وارد خاک آمریکا شدم. بیست و سه سالم بود آن زمان. قرار نبود اینطور شود. پروازم را طوری تنظیم کرده بودم که در لس آنجلس بنشینم. ولی اشتباها یک توقّف در واشنگتن داشت. همه چیز برایم غریب و دلهره آور بود. پرچم بسیار بزرگی از آمریکا را بالای صف های کنترل گذرنامه گذاشته بودند. تنهایی ام برجسته بود. آنقدر که باورم نمی شد. دقیقا احساس می کردم در برزخ ایستاده ام. در حالتی میان مرگ و زندگی. صف که جلو می رفت، یک به یک صحنه های خداحافظی پیش چشمانم می آمد. آن لحظه ی آخر که ایران را ترک می کنی، دقیقا آن لحظه ی آخر، یک عمر طولانی می شود. اشک های آن لحظه ی آخر. لبخندهای مصنوعی مادر که می خواست سفر برای تو سخت نشود بیش از این. و مثل همیشه غم را خودش به تنهایی به دوش کشد. شنیدم بعد از رفتن ما، مدّت ها در ایوان می ایستاده و تنها می گریسته است. و آن صحنه ی آخر که پدر سرت را جلوی درب ورودی فرودگاه می بوسد، یک عمر طولانی می شود. این اواخر که مادربزرگم از دنیا رفت، پدر تنهایی داخل قبر رفته بود. بعد از آنکه تلقین را خواندند و تمام شد، درست پیش از آنکه شروع کنند به خاک ریختن، پدر خم شد و سر مادرش را بوسید. آن صحنه دقیقا مثل صحنه ای بود که جلوی ترمینال خروجی مهرآباد اتّفاق افتاده بود. آن زمان ها هنوز پروازهای خارجی از فرودگاه مهرآباد بود. هنوز امام را به بیرون شهر نبرده بودیم ... 

گاهی هنوز از خواب ِ آن صحنه ها بیدار می شوم نیمه شب. انگار کنار رودخانه ایستاده باشی و ببینی سیل است که می آید. و تو را خواهد برد. به چشم ببینی از دست رفتنت را. در واشتنگتن همه چیز مثل صحنه ی حسابرسی پس از مرگ بود. صف ها که جلو می رفت، یادم می آمد کجای زندگی را خراب کرده ام. بایدها و نبایدها به یادم می آمد. آدم هایی که گذاشته ام و گذشته ام. گذشته درد عظیمی است اگر انسان منصف باشد. کاش راه برگشتی بود. می دانستم که حداقل تا پنج شش سال دیگر اگر زنده باشم، هیچ کس را نخواهم دید. می دانستم که وقتی برگردم دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست. نه دوستانم. نه آشنایان و عزیزانم. نه هیچ چیز دیگر. می دانستم که مسیر خانه را هم به سختی پیدا خواهم کرد. می دانستم که باید چند سال از روی عکس سفید شدن موهای پدر را نظاره کنم. می دانستم مادرم در عرض این چند سال چقدر شکسته خواهد شد. و می دانستم که برگردم مادربزرگم نخواهد بود ...

در واشنگتن، شب سال نوی میلادی، که برای همه عید بود و شادی، من به احتضار رسیده بودم. خوب می فهمیدم که آن دقیقه ی آخر زندگی چقدر سخت است. پلیس از میان این همه تصویر، پاسپورتم را می گیرد و نگاهی به قیافه ام می اندازد. همه سفارش کرده بودند که با تبسم با آنها روبرو شوم که کمتر سخت بگیرند. نتوانستم. جدّی تر از همیشه بودم. سوالات را که یکی یکی می پرسید، خسته تر از آنی بودم که جوابی بدهم. سر تکان می دادم. فرستادم به بخش امنیتی. نشستم تا افسر دیگری بیاید. بیش از ترس احساس خستگی داشتم. روی صندلی لحظه ای به خواب رفتم. در خواب صدای ضجّه های زنی را می شنوم که کودکش را از او گرفته اند. افسر با اسلحه ی سنگینی که دستش است مرا بیدار می کند. همان سوالات قبل را اینبار با فریاد می پرسد. وانمود می کند دارد چیزی یادداشت می کند. به چشمانش می نگرم. با نگاه ِ سرد ِ کسی که مرگ را یکبار دست کم زندگی کرده است. سوال هایش تمام می شود. می گوید به سرزمین فرصت ها خوش آمدی. و در اولین فرصت یادم می آید که از پرواز واشنکتن به لس آنجلس جا مانده ام. باید دوباره پروازی بگیرم. پیش از آن ولی، دنبال دو چمدان بیست و هفت کیلویی که مادرم بسته است می گردم. در گوشه ی فرودگاه پیدایش می کنم. نازنین مادرم به دسته ی چمدان، یک ربان رنگی زده است که گم نشود. کسی چه می فهمد که حالا ارزش این ربان از تمام گنج های عالم برایم بیشتر است؟ کسی چه می فهمد؟ من سال هاست که دارم آن یک تکه ربان بسته شده به چمدان را زندگی می کنم. چمدانی که افسرها تمام داخل آن را بازرسی کرده اند. و مثل خانه ای که دزد به آن زده باشد، در هم ریخته اند. چمدانم را که بر می دارم، نوشته ی مادرم را که پنهانی در چمدان گذاشته است پیدا می کنم. دعایی نوشته است. چند بار دیگر آنجا می میرم. به سمت لس آنجلس می روم. سال جدید را با زمستان آغاز می کنم. بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید/ بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت ... "

.

.

  • ح.ب

فرآیند رام کردن فیل ها انگار اینطور است که از وقتی به دنیا می آیند و توان کمی دارند، نخ باریکی به پایشان می بندند که زیاد حرکت نکنند. تا مدّت ها فیل ها سعی می کنند ازین حصار برهند و نمی توانند. خودشان را حتّی زخمی می کنند و بعضا پاهایشان آسیب می بیند ولی باز نمی توانند. بعد از مدّتی کوتاه می آیند و دیگر تلاشی نمی کنند. ولی در حافظه شان این نتوانستن ثبت می شود. اینست که وقتی بالغ و نیرومند می شوند، با اینکه می توانند حصارهای سخت تری را پاره کنند، ترس از شکست و عادت به نتوانستن، باعث می شود تلاشی نکنند. پایشان را به اندازه ی زمانی که ضعیف بودند حرکت می دهند. دچار یک حصارِ ذهنیِ نتوانستن می شوند که تا ابد با آن ها می ماند ..

.

.

پ.ن: این چند خط جواب به این سوال است که چرا انقلابی های دهه ی شصت که سابقه ی گرفتن سفارت آمریکا را داشتند و مبارزه با امپریالیسم، حالا تمام دلخوشی شان اینست که با آمریکا بسازند .. 

  • ح.ب

همانقدر که سختی ها و مصائب این سال ها، فهم عجیبی از زندگی به من داده، فرسوده تر و خسته تر از همیشه ام کرده است. اینست که واقعا روز اوّل عید شوق هیچ مکالمه ای را ندارم. نه خطی نه صحبتی نه هیچ. حتی از پاسخ چند خط محبت دوستان و آشنایان نیز عاجزم. عجزی که سرچشمه اش اینست که می دانم این ها همه باری بهر جهت است و هیچ کدام اصالت ندارند. دوست داشتن انسان، موقّت، مشروط و زودگذر است. مگر دوست داشتنی که دلیلش انسان نباشد. سال پیش، یکی از آشنایان نزدیک، که سرآمد خانواده اش بود از دنیا رفت. سی و چند سالش بود و با همین سن کم، نقطه ی ثقل خانواده اش بود. همه طور دیگری او را دوست داشتند. باهوش و باستعداد و کاربلد بود. به قول یکی، "می دانست که هرکاری را باید چطور انجام داد .." نزدیکان می گفتند وزیر و وکیل می شود. از هیچ به همه چیز رسیده بود. دو سال آخر عمرش سرطان عجیبی گرفت. دو سال درد بسیار کشید. طوری برایش بی تابی می کردند که من هرگز پیش از آن چنین صحنه هایی را ندیده بودم. مرگ ش بهتی عظیم بود برای نزدیکانش. انگار هرگز روی خوش دیگر نخواهند دید. به چشمم می دیدم که خانواده اش، حاضر بودند که جای او بمیرند. روز بعد از دفن، همه انگار چندسال پیرتر شده بودند. ولی چند ماه بعد، زنگار زمان نشسته بود و انگار نه انگار.  همه دوباره با هم بودند و می خندیدند و گاهگاهی هم خدابیامرزی می فرستادند که ثابت کنند انسان به نسیان زنده است. راست است که می گویند خاک سرد است. همه ی دوست داشتن ها را با خود می برد. من بهتر از همیشه می فهمیدم که انسان دوست انسان نیست. هم مسیر است، هم نوع است و همین. معنی آن عبارت که می گفت یا رفیق من لا رفیق له را لمس می کردم با اعماق جان ...

..

من هر بهار، هر بار که می آید بهتر این معنی گذرا بودن انسان را می فهمم. که وقتی برگ ها دوباره در می آیند، از پس سرما و سوز ِ سختِ زمستان، یعنی انسان هم در حافظه ی دوست داشتنِ انسان نخواهد ماند. روزگار جنس ش زیر و رو کردن و واژگون نمودن احساسات انسانی است. به قول حافظ : " مجوی عیش ِ خوش از دور ِ باژگون ِ سپهر/ که صاف ِ این سر ِ خُم جمله دُردی آمیز است ... ". باژگون یعنی وارونه و ناراست. دُردی آن ته نشین و رسوب شراب است. می گوید حتی آن زلال و ناب ترین لحظات این زندگی هم، که مثل سر خمره ی شراب صاف و گوارا می نماید، تُفاله پرور است. یعنی هیچ عیش خوش این روزگار، اصالت ندارد. تمام دوست داشتن ها هم وقتی غبار زمان روی آن می نشیند، ناخالص است ...  

.

.

غلام دولت آنم که پای بند ِ یکی است/ به جانبی متعلّق شد از هزار برست ... 

 

  • ح.ب