حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

" بی آنکه چمدان ها را باز کنم، و حتی بی آنکه حوصله کنم روی تخت ملحفه ای بکشم و بالشی بگذارم به خواب می روم. بغض عجیبی دارم. دلم می خواست می توانستم با کسی که هیچ از گذشته نداند حرف بزنم. چند ساعتی می خوابم. نمازم نزدیک است قضا شود. سراغ چمدان می روم که مهر و سجاده ام را بیابم. باز دعای مادرم را این میان می بینم. کاش می شد حدّ بالای غم خوردن را بشر روزی کشف کند. هوای شهر باران خورده و معتدل است. به غایت مطبوع. امّا نمی دانم چرا نمی گیردم. بعد از نماز روی تخت می نشینم. سعی می کنم لباس هایم را مرتب کنم. مشکل من اینست که به همه چیز بیش از حد دقّت می کنم. مثلا لباس ها را که می گذارم، گذشته ی آنها یادم می آید. و یکی از خاصیت های غربت اینست که خاطرات خوب از خاطرات بد، بدترند.

 کلاس ها چند روز دیگر شروع می شود. دانشگاه به خاطر ایام سال نو خلوت است. فقط چینی ها و هندی ها مانده اند. بقیه رفته اند کشورشان، خانواده هایشان را ببینند. خانواده .. چه مفهوم غریبی شده است این روزها. قصد می کنم که بروم محیط دانشگاه را ببینم. به قول اینها Campus. از کتابخانه ی گرین شروع می کنم. بعد دانشکده ها. فضاهای ورزشی دانشگاه. رستوران ها و پاب ها و مکان های اجتماع عمومی. چند ساعت طول می کشد که محوطه ی اصلی دانشگاه را قدم بزنم. وسیع و زیبا و به غایت حساب شده است همه چیز. آزمایشگاه های مهم دانشگاه بیرون کمپس واقع شده است. مهم ترین آنها آزمایشگاه شتاب دهنده های خطّی است که عصر با استادم قرار دارم تا در مورد کارهای آینده با هم صحبت کنیم.

تا آزمایشگاه مسیر طولانی است. از دوستان دوچرخه می گیرم و نیم ساعتی طول می کشد تا به محوطه ی آزمایشگاه برسم. خود آزمایشگاه به اندازه ی یک دانشگاه وسعت دارد. در بدو ورود، نگهبانی جلویم را می گیرد و کارت دانشجویی ام را به دقت بررسی می کند. هرقدر محوطه ی اصلی دانشگاه بی در و پیکر و بدون حفاظ است، آزمایشگاه ها محافظت و کنترل سختی می شوند. نیم ساعتی داخل محوطه ی آزمایشگاه که در دامنه ی تپّه ای واقع شده است مسیر می پیمایم تا استادم را ببینم. گرم و صمیمی سلام می کند. جلو می روم و دست می دهم. از سفرم می پرسد و از نحوه ی اسکان. مهربان و صمیمی و دقیق است. میان مکالمه موضوعی را پیشنهاد می دهد. توافق می کنیم. ثبت نام دانشگاه این ترم دانشگاه هفته ی آینده است و قانون اینجا اینطور است که اگر از استادی قرارداد پژوهشی، Research Assitantship، بگیرم، شهریه ی دانشگاه را که برای هر ترم بیش از ده هزار دلار است نباید پرداخت کنم و مضاف بر آن حقوق ماهیانه ای در حدود دو هزار و دویصت دلار خواهم داشت. جلسه خیلی خوب تمام می شود. موقع رفتن، به رسم ایرانی ها می روم که دست بدهم و مرا هاج و واج می نگرد. و تازه آنجا می فهمم که اینها رسمشان ایسنت که فقط یکبار با کسی و آن هم در نخستین آشنایی دست می دهند. خلاصه با لطایف الحیل قضیه را جمع و جور می کنم و به اتاقم بر می گردم. در دلم یک شادی مختصر شعله می کشد. در همین یکساعتی که در مسیر هستم، با خودم نقشه می کشم که این موضوعی که توافق کرده ایم چه نقش مهمی در ایران دارد. و شروع می کنم به محاسبه که از الان پنج سال دیگر باید اینجا باشم .. پنج سال ..

به اتاقم که می رسم، به ذهنم می رسد برای خانواده ام پیغامی بفرستم. دو روز است که صحبت نکرده ایم و خوبست با این خبر جویای حالشان شوم. با خودم عهد کرده ام که پشت تلفن، هرگز از سختی و ناراحتی های اینجا چیزی نگویم. هرگز. اینست که حالا موقع نوشتن ایمیل هم سعی می کنم همه چیز را عالی توصیف کنم. در حال نوشتن ایمیل هستم که استادم ایمیلی می فرستد. خشک می شوم .. نوشته است که "من حالا با قوانین دانشگاه چک کردم و شما چون ایرانی هستید برای کار در این آزمایشگاه مجاز نیستید مگر اینکه Export License بگیرید .." توضیح داده است که به علّت اینکه این آزمایشگاه از مراکز مهم تحقیقاتی آمریکا ست، ورود من به اینجا نیاز به مجوزهای خاصی دارد که او نمی تواند ریسک آن را بپذیرد ... و به طور مودبانه عذرخواهی کرده است. و من می مانم و اینکه باید چه کنم ... جدا از مسائل علمی که کاملا به این پروژه امید بسته بودم، نمی دانم با مسائل مالی چه کنم .. هفته ی دیگر باید ده هزار دلار بپردازم .. و این غیر از خرج خوابگاه و خوراک و الخ است. دانشگاه در سال چهار ترم دارد که با این احتساب فقط بایستی چهل هزار دلار سالانه شهریه بدهم. با درآمدی که ندارم. و بدتر اینست که اینجا حق کار کردن را هم در غیر از دانشگاه ندارم ... 

راستش با اینکه از ناراحتی و استیصال نمی دانم چه کنم، یک شوق احمقانه برایم پدیدار می شود که حالا می توانم برگردم ایران و بگویم به جرم ایرانی بودنم نگذاشتند کار کنم. جواب رسمی دانشگاه را هم در این زمینه می گیرم و بر میگردم و راحت می شوم از این همه فشار که رویم است. راحت ... 

به رفیقی زنگ می زنم و جریان را تعریف می کنم. در بهت کامل است و سعی می کند دلداری ام دهد. یکی از مشکلات من اینست که دلداری احدی در دنیا روی ام تاثیری ندارد. وانمود می کنم که خوبم و ان شاء الله گشایش دیگری حاصل می شود تا هفته ی آینده. ولی واقع قضیه اینست که می دانم یا باید به کل موضوع تحقیقم را عوض کنم، یا برگردم .. و جز این دو راهی نیست .. پیشنهاد می دهد شام را در رستورانی در سانفرانسیسکو برویم. با اکراه قبول می کنم. می دانم واقعا سخت است خوردن در این شرایط برایم. در همین هفته ی گذشته نزدیک سه کیلو لاغر شده ام ...

رستوران ایتالیایی می رویم مثل همیشه ی این مدّت کوتاه. که بتوام پاستا یا ماکارونی سفارش دهم. سمت چپ مان یک خانم و آقای جوان نشسته اند. به جای آنکه رو بروی هم بنشینند کنار هم نشسته اند. سمت راست مان دو مرد میانسال، امّا روبروی هم. یک اشکال دیگر من اینست که بیش از حد در جزئیات دقّت می کنم. و حواسم به اطرافم جمع است. مثلا از زمانی که اینجا آمده ام مکالمات انگلیسی کسانی که در خیابان رد هم می شوند را تا فاصله ای می شنوم و تحلیل می کنم. الان هم ناخواسته مکالمات سمت چپ و راست مان را می شنوم. بی آنکه نگاه کنم، می شنوم که خانم به آقا چه می گوید ... حالا می فهمم که چرا کنار هم نشسته اند و نه روبروی هم ... مرد هم بی هیچ شرمی حرف های خجالت آوری می زند. بلند بلند. خانم هم با همان تن صدا جمله ش را تکرار می کند. مثل آنها که هم از چیزی خوش شان می آید و هم گریزانند. شرمم می آید از نشستن در اینجا. رفیقم امّا مشغول خوردن است. و حجم پنیر روی پاستا مهم ترین منظره ای است که اینجا می بیند. مردی که سمت راستم نشسته است کوتاه قد است و سنگین وزن، با ریش های نامرتّب نارنجی رنگ. با تی شرت قرمز که روی آن نوشته شده است، گاد بلِس آمریکا .. گردنبد سنگینی بسته است. به غایت شبیه قلّاده ... روبرویش مرد دیگری ست با چهره ی افسرده. قد بلند. پیراهن مردانه و موهای یک دست طلایی. به نظر اهل ایسلند، نروژ یا کشورهای ازین دست می رسد. نمی توانم صدایشان را صحیح بشنوم. آهسته حرف می زنند. نمی دانم بیمار شده ام یا چه. چرا برایم باید مهم باشد مکالمه شان. راستش خیال می کنم به دلیلی که نمی دانم غیر عادی هستند. سعی می کنم حواسم را به ماکارونی جمع کنم. که ناگهان نگاهم بر می گردد و می بیند که از زیر میز مردک پایش را روی پای جوانک ایسلندی انداخته است و صورتش را نزدیک می برد و ... حالت تهوّع می گیردم .. بی اختیار بیرون می آیم .. چه کثافت خانه ایست اینجا ... ذهنم خراش می خورد .. چیزی شبیه کشیدن ناخن روی تخته سیاه .. 

یاد حرف آن روشنفکر عقب افتاده ی کشورمان می افتم. که می گفت در غرب به علّت آزاد بودن روابط زن و مرد، جامعه از سلامت بیشتری برخوردار است. چقدر دلم می خواست اینجا نشسته بود. این صحنه در رستوران، شاید مصداق بارز مریضی جامعه است. و دلیل ش اینست که تمام چارچوب های ممکن را اینها از بین برده اند. به عمد. چون حیات شان در اینست. یک جاذبه ی ظاهری غرب، شهوت آرایی جامعه است. طوری سرگرم شهوت می کند انسان را، تا مزّه ی نیاز به معنویات را نچشند. می دانی .. هیچ زمانی به اندازه ی این زمان، به حجاب اجباری در جامعه معتقد نبوده ام. هیچ زمان ... حق من است که نخواهم این صحنه ها را ببینم .. "

 

  • ح.ب

در جنگ اُحُد، آنجا که خداوند شکست را برای جمعیت مسلمین می نویسد، می فرماید ما غم ها را یکی پس از دیگری بر شما فرو فرستادیم ... فاثابکم غمّاً بغمٍ .. غم ها را بر شما روانه کردیم، پشت هم .. چرا؟ .. لکیلا تحزنوا علی ما فاتکم و ما اصابکم!! .. یعنی تا دیگر غم نخورید! .. ناراحت نشوید بر گذشته ... و آنچه از دست داده اید .. انگار که غم خوردن مومن گناه نابخشودنی است و سزایش غم است پشت غم ..

.

.

پ.ن: غم عالم اومده دخیل ببنده به دلم/ به خیالش دل من پنجره ی فولاده ...

  • ح.ب

نیّت کردم که رادیو را که روشن کنم، خداوند آرامم کند با مطلبی .. این شعر آمد .. از آلبوم قصّه ی باران، سالار عقیلی .. با اینکه این روزها دیگر موسیقی چندان نمی گیردم، با شعر مولانا جان دیگری یافتم .. 

.

.

  • ح.ب

در طول یک سال و نیم گذشته سعی کرده ام که عمدتاً تهران بمانم. مطلقاً جایی نروم تا از پس این سال های متمادی غربت نشینی، پایداری نسبی پیدا کنم. هفته ی پیش امّا برای کنفرانسی به آلمان و اتریش رفتم. پرواز نیمه شب فرودگاه امام هنوز جای جراحت را نشان می دهد. آدم را رام می کند. مثل ترکه ای که چند بار زخمی ات کند و بعد بالای سرت بایستد. فاصله ی خانه تا فرودگاه پُر است از کامیون هایی که جاده را ملک طلق خود می انگارند و آنقدر پلاک هایشان را خاکی کرده اند که از چشم دوربین های کنترل سرعت مخفی بمانند. تهران سردرگم، بی هویت و بحران محض است. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، که اگر نبود آن دلیل ِ بی بدیل، هرگز اینجا نمی ماندم. ورودی فرودگاه، پیرمردی می خواهد دخترش را بدرقه کند و از گیت رد شود. سرباز جلوی اش می ایستد که اجازه نداری. صدایش را بالا می برد پیرمرد. سرباز سکوت می کند. پیرمرد فحش بدی می دهد. سرباز عصبی می شود و یقه ش را می گیرد. پیرمرد او را به عقب هل می دهد. سرباز پیرمرد را از جا می کند و به شیشه ی فرودگاه پرت می کند. حالا تمام خانواده ی پیرمرد بر سر سرباز می ریزند. دعوای سختی می شود. زن ها جیع می زنند و فحش می دهند. سرهنگی می آید که جلوی سرباز را بگیرد. نمی تواند. سرباز سرهنگ را هم می زند. همه ایستاده اند که ببینند چه می شود. خصوصا خارجی هایی که در فرودگاه امام به نحو چشمگیری حضورشان نسبت به دو سال پیش بیشتر شده است. پیرمرد با قیافه ی حق به جانب، با وساطت سرهنگ از گیت رد می شود و دخترش را می بیند. سرباز را آرام می کنند. مردم هرکدام رد می شوند و نظری می دهند. یکی حق را به سرباز می دهد و به قانون، یکی به پیرمرد. عدّه ای هم که ماجرا را ندیده اند به سپاه و بسیج فحش می دهند. آنقدر از قضایا دورند که یونیفرم سپاه را با نیروی انتظامی تشخیص نمی دهند. من این میان، از تمام آن ها به صحنه نزدیک تر بودم. در یک متری سرباز ایستاده بودم. و آرام به این فکر می کردم که انقلاب به جای اینکه مردم را بر حاکمیت دلیر کند، بر قانون دلیر کرده. اصلا هیچ حسی نسبت به قانون و نظم و انضباط ندارند. بهترین توصیف از مردم تهران، مردمی است که رفتارشان هیچ چارچوب مشخصّی ندارد ..

در پرواز، یک آلمانی کنارم نشسته است. همه خوابیده اند. من مثل همیشه ی پروازهای نیمه شب خوابم نمی برد. سر صحبت را با او باز می کنم که چرا به ایران آمده است. طرف می گوید که عاشق هواپیماهای مختلف است و ایران تنها جایی است که می تواند انواع فوکرها و توپولوف های از رده خارج را سوار شود. تعجّب می کنم. می گوید هفته ی پیش یک هواپیمای مسافربری منحصر به فرد که از رده خارج شده است را در پارکینگ یک ارگان نظامی پیدا کرده است و به همراه سی نفر دیگر درخواست داده اند که پول قابل توجهی بپردازند و یکبار با آن پرواز کنند، با مسئولیت خودشان. نگذاشته اند، چون خطرناک بوده است و اگر حادثه ای رخ دهد آبروی کشور می رود. اصرار کرده اند و مبلغ را افزایش داده اند امّا بازهم عملی نشده. می خواستم برایش توضیح دهم آنچه برای شما امروز هیجان است برای ما زندگی بوده است در این سال های تحریم ...

هفت صبح یکشنبه به فرانکفورت می رسم. بی هیچ سوال و جوابی از مرز رد می شوم. نظم و انضباط فرودگاه برایم گوارا است. سیستم حمل و نقل عمومی بی نقص و مدرن است. یک دلیل آن اینست که بعد از جنگ جهانی دوّم فرانکفورت تقریبا با خاک یکسان شده است و آلمان آن را از نو ساختند با تفکر جدید. شاید علاج تهران هم همین باشد! ... سرمایه ی آلمان بعد از جنگ جهانی دوّم، نیروی انسانی متخصص و قوی بود. تمام منابع ش نابود شده بودند و ملّت ش تسلیم. ولی جوهره ی وجودی نیروهای متخصص و توانا کشور را ظرف مدّت کوتاهی دوباره شکوفا کرد. درست مثل نیروهای متخصص ما که جای کار جدّی مدام از "نبود امکانات کافی" شکوه می کنند! درست مثل من که این خطوط را اینجا می نویسم ....

دوشنبه شب به وین می رسم. در میدان اصلی شهر می ایستم و یادم می آید که درست دو سال و نیم پیش اینجا ایستاده بودم و با خود فکر می کردم که بعید است دوباره به این نقطه ی زمین برسم. رجعت در طبیعت سرنوشت است. دوباره از کنار هم رد خواهیم شد. و اینبار سوال خواهند کرد که چرا ...

  • ح.ب

درست است که می گویند انسان اسم مصغّر نسیان است، امّا سخت است سی سالگی های کسی طوری باشد که چیزهایی را که نباید، فراموش کند و چیزهایی را که باید، نتواند ...

.

.

  • ح.ب