حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

 ره زندگی نشان ده .. به کسی که مرده در من

 که حیات بی تو راهی، به حریم او ندارد

 ز تمام بودنی ها، تو همین از آن من باش

که به غیر با تو بودن، دلم آرزو ندارد ....     

   

  • ح.ب

پیشترها فکر می کردم که وقتی در قرآن و روایات درباره ی آخرت و حوادث خاص آن می گویند "در روزی که معادل هزاران سال شماست"، حکایت از وسعت و عظمت آخرت است. این روزها به این رسیده ام که دقیقا عکس قضیه صادق است. نشان دهنده ی عظمت دنیا است که یک لحظه ی آن با هزاران سال شاید در آخرت برابری می کند. یک کار خیر در چندثانیه شاید وسعت غیرقابل وصفی در آن طرف داشته باشد. عمر، این درّ دریای رحمت الهی، یک فرصت بی نظیری است که با سرعت بیشتری به خدا نزدیک شویم. شاید برای یک پیشرفت معنوی که در دنیا در اثر چند روز حاصل می شود، بایستی در آخرت  هزاران سال صبر کرد. سرعت در این دنیاست. سکون در آخرت ...

.

ما شاء الله کان و لاحول و لاقوّه الا بالله العلیّ العظیم .. 

.

.

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم/ عمری که بی حضور صراحی و جام رفت ... 

  • ح.ب

" با بچه های دانشگاه اردو رفته بودیم. چند روز پیش. به جنگل های ایالت Oregon. حتی یک ایرانی هم در جمع نبود. در تاریکی هوا، ده نفری کنار آتش نشسته بودیم. به قول خودشان Bonfire. هرکسی از گذشته ش خاطره ای می گفت. تلخ یا شیرین. نوبت که به من می رسید، ساکت می ماندم. نمی خواستم چیزی را به یاد بیاورم. و مهم تر از آن، نمی خواستم با دیگران چیزی بگویم از آنچه که حالا بر من می گذرد. بعضی بغض ها هست که اظهارش، دردش را دوچندان می کند. نه فرو می توان خفت و نه دم برآورد. با لبخندی می گفتم : pass. و نفر بعدی بی آنکه بپرسد یا بخواهد بداند که چرا، شروع می کرد. و این حلقه چندین بار تکرار می شد. یک خوبی آمریکایی ها اینست که در زندگی دیگران سرک نمی کشند. مهمترین دلیل ش اینست که حوصله ی بقیه را اینقدر ندارند. یکی از بچه ها، هفت تیر قدیمی پدربزرگش را آورده است. و داستانی می گوید از پدربزرگش و مهارتش در تیرانداختن. واژه ها را نادرست و کشیده ادا می کند. مست است. در انتهای حرفش برای اینکه همه را به وجد بیاورد، یک فشنگ در یکی از شش لول اسلحه می گذارد، و رولور را با ضرب می چرخاند. سر اسلحه را در دهانش می گذارد و جایی این میان به تصادف ماشه را می کشد. به لول خالی می رسد و شلیک نمی شود. می خندد در میان بهت حاضرین. که باورشان نمی شود آنچه دیده اند را. گرچه احتمال ش روی کاغذ، یک است از شش ولی با مرگ قمار کردن، احتمالات را بر نمی تابد. بازی نیمه تمام می ماند. شاید از ترس. کم کم بچه ها به چادرهایشان می روند تا بخوابند. می خواستم اینبار که نوبت به من رسید بگویم، این صحنه تمام داستان من است، با این تفاوت که حالا که دستم را روی ماشه گذاشتم نمی دانم پر است یا خالی ... "

  • ح.ب

" بیش از چهار ماه است حالا که در آمریکا هستم. از احساس غربت و دلتنگی عبور کرده ام و به مرزی از احساس رسیده ام که تابحال آن را تجربه نکرده بودم. رخوت حواس اسمش را گذاشته ام. بی تفاوتی. دوستان باتجربه تر می گویند که شب اول سخت است و هفته ی اول و ماه اول و شش ماه اول. همین. بعد از آن دیگر سیستم، احساس آدم را به گذشته کمرنگ می کند. البته گاه گاهی رگه هایی از احساس می آید و می نشیند. که  لاجرم باید صبوری کنی تا بگذرد. بعد از چند سال دیگر حوصله نمی کنی گذشته ی خودت را مرور کنی. آن ها که فرآیند ویزای آمریکا را طرّاحی کرده اند هوش بالا و درک فوق العاده ای از حالات روحی انسان داشته اند. ویزای یکبار ورود یا Single Entry می دهند. تا اینکه کارت را تمام کنی اجازه ی بازگشت نخواهی داشت. که می شود پنچ یا شش سال. یعنی یک استحاله ی روحی و احساسی کامل. تا هرچه از گذشته داشته ای برود. و پوست و گوشت و خون آمریکایی در رگ هایت بدود. آنگاه مثل آنها فکر می کنی، حرف می زنی یا احساس می کنی. این روزها داستان های بسیاری از این فرآیند استحاله را دیده ام یا شنیده ام. از خانم های چادری سال بالایی دانشکده، که حالا اینجا به ورطه ی بی حجابی و گشت و گذار با مردهای مختلف رسیده اند. طوری بی شرمانه که اگر ده سال پیش به آنها می گفتی کسی چنین کرده، به رویش تف هم نمی انداختند. یا کسانی که سابقا نمازها را دیده بودم در مسجد دانشگاه می خواندند. حالا به دستشان مشروب و خانم های هرجایی است. فضای اینجا مرگ را دور و دیر تصویر می کند و زندگی را وسیع و عرصه ی تاخت و تاز. باید تا می توانی در آن به پیش بروی و پشت سرت را هم نگاه نکنی. و جایی این میان، استحاله ی احساس رخ می دهد. و تو دیگر آن کسی نیستی که تا دیروز بودی. کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید/ قضا همی بَرَدش به سوی دانه و دام ... 

.

.

پنجشنبه ها، ایرانی ها نهار را کنار هم می خورند. اسم مراسم را هم گذاشته اند Thursday Lunch. از همه سنخی می آیند. فاخر و فاجر و فاسق. و سهم من این میان، نگاه کردن است. آدم ها را از چشم هایشان، از رفتارشان، از کلمات شان می پایم. طلای المپیاد فیزیک را می بینم که ظهر از خواب برخاسته و کلاس های صبح را نرفته و با یک لیوان شراب سرخ سنگین سر میز آمده ست. همه می خندند. می گوید "این معده سنگ است. عادتش داده ام" بازهم همه می خندند. ادبیاتش رکیک و سخیف است. آنهم در جمعی که خانم ها نشسته اند. و در کمال ناباوری همراهی هم می کنند. جالب اینست که احساس می کنم آنها که قبلا یک اعتقاد سستی به اسلام دست کم داشته اند، نسبت به کسانی که در گذشته هم خدانشناس بوده اند، بیشتر می خندند و حمایت می کنند. دلیلش ضعف است شاید. کسی که روسری را تازه از سرش انداخته، برای اینکه ثابت کند با دیگران است، مجبور است بیشتر در انظار مرزها را بشکند. طوری که به چشم دیگران بیاید. مثل آن ها که در دهه ی شصت و هفتاد از انقلاب و اسلام بریدند. باید طوری به اسلام و انقلاب حمله می کردند، که کفار و فجّار هم شدّت جسارت شان را تحسین کنند و آن ها را در زمره ی خود بشمارند. من میان این جمع وصله ی ناجورم. همه از من می ترسند. خودم هم. همین رفقایی که دیروز در فضای دیگری از ورود من به جمع شان احساس خوشحالی می کردند، امروز نامحرم می دانند مرا. انگار که نماینده ی قسمتی از خودشان باشم که می خواهند فراموش کنند ... 

.

.

در تعطیلات بین دو ترم، کتاب مرگ ایوان ایلیچ از تولستوی را می خواندم. ترجمه ی فارسی اش در دسترس نبود و لاجرم به نسخه ی انگلیسی پناه بردم. متن انگلیسی سخت و سراسر تکلّف بود. به زحمت افتادم. تصاویری که تولستوی ساخته بود مثل همیشه محسوس و ملموس بود. احساس می کردم من هم مثل ایوان ایلیچ به تخت گرفتار شده بودم. و آشنایان مثل رویایی از روی سرم می گذرند. و یادها. و یادها .. و یادگاران .. 

.

" نفس بلندی کشید .. در نیمه ی آن ایستاد .. پاهایش را دراز کرد و مُرد ... " (مرگ ایوان ایلیچ، تولستوی) 

  • ح.ب