حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی

آخرین شب قدری که حاج آقا مجتبی در قید حیات بود، من بازار تهران بودم. حال حاج آقا مناسب نبود ولی با همان حال هم زینت منبر بود. آن شب حرف هایش نظم همیشگی را نداشت ولی حال عجیبی داشت. از قارون می گفت که از نزدیکان حضرت موسی بود و حتی با او به میقات آمد. قارون از متقین بود و از علوم غریبه بهره ای داشت. توانگری او را از اعتدال بیرون برد و طغیان کرد. طوری که عذاب الهی آمد و زمین او را فرو برد. حاج آقا از احوال مکالمه ی موسی با حضرت حق می گفت وقتی قارون تا زانو در زمین فرو رفته بود و استغفار می کرد. از  لطائف الهی و مغفرت وسیع ش می گفت. که خداوند به موسی فرموده بود اگر قارون یکبار بیشتر استغفار کرده بود او را بخشیده بودم. حال حاج آقا عجیب بود. نمی دانم چرا برای آن شب قارون را نماد معاشقه با حضرت حق ساخته بود. شب غریبی بود ... 

اواسط مجلس، احساس کردم چیزی شبیه نسیم ملایم امّا سنگینی روی شانه ام نشست. به آدم هایی که جلوتر نشسته بودند هم هم گویا رسیده بود. برادر وحید کنارم بود، گفتم تو هم حس کردی؟ با حیرت گفت که من قنوت داشتم و پشت دست هایم از حضورش گرم شد. گمان بردیم که ملکه ای باید باشد یا روح یا چیزی شبیه به این. چند شب پیش افطار جایی دعوت بودیم، بی مقدمّه یکی از خانم ها بی آنکه از ماجرای ما خبر داشته باشد گفت که آن شب بیست و سوم در مراسم حاج آقا مجتبی همین پدیده را دیده است، آنقدر ملموس که چادر خانم ها در اثر آن تکان می خورده است ...

.

.

پیرمرد چشم ما بود ...

.

.

پ.ن: اللهم ارزقنا توبة قبل الموت،‌ و راحة عند الموت، و المغفرة بعد الموت و العفو عند الحساب ... 

  • ح.ب

چون به فکر سوختن افتاده ای،‌ مردانه باش ...

  • ح.ب

بیشتر از خصوصیاتی از آدم ها متنفر می شویم که یا پیش تر داشته ایم و ترک گفته ایم یا به مهارت از دید دیگران پنهان کرده ایم ... 

  • ح.ب

سخن درست بگویم، نمی توانم دید

که می خورند حریفان و من نظاره کنم ...

.

  • ح.ب

گاهی توی تاریکی می‌نشینم و فکر می‌کنم. بسیاری از دوستانم به تاریکی پیوسته‌اند. آنها که مانده‌اند یا با بیماری جسم دست به گریبانند و یا به تاریکی روحشان پناه برده‌اند. گاهی فکر می‌کنم به بیماری لاعلاجی مبتلا شده‌ام و چند روزی بیشتر دوام نمی‌آورم ... "

صداها .. فرزاد موتمن ..

.

.

پ.ن: حالا درست که حکایت این ماه ها همان "یافت پالان، گرگ خر را در ربود" ست، امّا با چون منی به غیر محبّت روا نبود ... 

  • ح.ب

برای آدمی که بیش از هشت سال از کشورش دور باشد، برای کسی که در عرض سه سال در چهار کشور مختلف زندگی کرده باشد، برای کسی که فقط در یک سال شش بار خانه اش را در غربت عوض کرده باشد، برای چنین کسی وطن هرچقدر هم که شیرین باشد، معنای "زمین گیر" شدن است. معنای سکون است. احساس شصت ساله گی ست. کسی که جوانی ش در خاطره های دور و مبهم اتفاق افتاده ست.

می خواهم بروم جایی که مثل سکون و سکوت حالا نباشد. احساس کنم که مثلا دارم اتفاق می افتم. زنده ام. به قول فاکنر، بدی اینجا اینه که "همه چی ش، آبش، بادش‌، یادش، همه چی زیاد طول می کشه". می خواهم حرکت کنم. عبور کنم از کنار زندگی. مثل قطاری که از کنار قطار دیگری رد می شود.

"جهان چو آبگینه ی شکسته ای ست/ که سرو راست هم در او/ شکسته می نمایدت/ چنان نشسته کوه در کمین درّه های این غروب تنگ/ زمان بی کرانه را/ تو با شمار گام عمر ما مسنج/ به پای او دمی است این درنگ ِ‌ درد و رنج/ به سان رود/ که در نشیب ِ دره سر به سنگ می زند/ رونده باش/ امید هیچ معجزه به مرده نیست/ زنده باش ... "

.

.

  • ح.ب

" ترکمن می‌گوید: با جامه‌ی نو، چاروق تازه نپوش. کمال، غصه می‌آورد ... "

آتش بدون دود ..  نادر ابراهیمی ..  

  • ح.ب

حرفی بزن،‌ چیزی بگو، کاین بغض در من بشکند ...

.

.

پ.ن: در ایوان به نماز ایستاده بودم. سلام که می دادم میان ابرها را نگریستم و با خود گفتم " خدایا، می بینی ام آیا ؟ .." ثانیه ای بعد، درست همان نقطه ای که میان ابرها می نگریستم رعد و برقی نشست. و یسبّح الرّعد بحمده .. و الملائکه من خیفته .. و یرسل الصواعق فیصیب بها من یشاء .. و هم یجادلون فی الله .. و هو شدید المحال .. 

.

.

شدید المحال .. 

  • ح.ب

برایم جالب است که این وبلاگ هنوز هم، هر روز توسط آی پی های مشکوک از آمریکا چک می شود. چندی پیش به ایمیلهایم هجوم برده بودند. پیش تر به حساب بانکی ام. یعنی ازین فاصله هم رهایم نمی کنند ...

.

.

پ.ن:

در آمریکا،‌ عموما دانشجویان رشته های فنی که می توانند به تکنولوژی های بالا دسترسی پیدا کنند، هر ماه توسط اف بی آی مصاحبه می شوند. بعضا ماهی یکبار می شود هفته ای چندبار. گاهی هم فصلی می شود. بهار یکی و تابستان یکی و پاییز،‌ که دست از سرت بر نمی دارند. وقتی آمدم ایران، به دوستان می گفتم حداقل از دست این بازپرسی های اف بی آی راحت شدیم!

حالا شنیدم که در مذاکرات، طرف آمریکایی لیستی بیست و سه نفره داده است که با آن ها به طور مرتّب مصاحبه شود! انگار قید هم کرده اند که این لیست ممکن است به مرور زمان اضافه شود. 

اف بی آی در تهران هم ما را رها نمی کند یعنی؟

  • ح.ب

این را میان خاطرات یافتم. شش سال پیش از این. آنقدر تصاویر آن روزها مبهم است در ذهنم که خودم را به زحمت میان این جملات پیدا می کنم .. 

"

جمعه  چهاردهم آگوست. 2009

 

نمی گذارم کسی تا فردوگاه با من بیاید. پدر دلخور است. مادر را نمی فهمم. وحید بغضش را عالی فرو می دهد و مثل همیشه که ناراحت و غمگین است شوخی می کند. راننده تند می رود. گاهی صد و شصت کیلومتر. با اینکه پدر تا پایین آمد که حالیش کند که آهسته براند طرف هیچ به خردش نرفته ست لابد. از من می پرسد : نمی ترسی تند می روم؟. من هیچ نمی گویم. خیال می کند نشنیده ام. دوباره می پرسد. من باز هیچ نمی گویم. شاید خیال کند مریضم یا فارسی نمی دانم یا هرچه از این دست. چه مهم است؟

همیشه موقع رفتن، نماز صبح توی فرودگاه تنها چیزی است که آدمی را آرام می کند. حیف که نمی خواهم سه سال پیش را به یاد بیاورم ولی آن صبح هم صبحی بود شبیه این. نماز را که سلام می دهم دیگر چیزی نمی فهمم تا هواپیما توی نیس فرانسه به زمین می نشیند

به نیس که می رسم مشکلات آغاز می شوند. هتل ها پر است و من دو ساعت توی فرودگاه با آنها که یک کلمه انگلیسی نمی دانند فرانسه ور می روم تا حالیشان کنم که حالم خوب نیست. باید بروم یک جای خلوت. همهمه ی فرودگاه حالم را به هم می زند. هر لحظه لعنت می کنم تو را که مرا به این حال و راه کشاندی ...

پدر بزرگم که مردی دنیا دیده بود، میان تمام این بیغوله های پر زرق و برق دنیا اینجا را بیش از همه دوست داشت. دستش را می برد بالا، با انگشت اشاره آسمان را نشان می داد و می گفت  " نیس فرانسه دیدنی ست ..". من نه آن روز حرفش را باور کردم نه این روز. که واقعا هیچ جای این شهر برایم دیدنی نیست. دیدنی ترین منظره ی دنیا برای من، پدرم بود وقتی که از سر کار بر می گشت. گرچه سالهای سال آنقدر دیر می آمد که لاجرم به خواب می دیدمش اما ...

دست آخرهتلی پیدا می کنم. تاکسی زیادی گران است. تصمیم می گیرم با اتوبوس بروم. وضع اتوبوس افتضاح است. کسی خارجی بودن را نمی فهمد. انگار که توی میدان خراسان از کسی آدرس کوچه ای در سانفراسیسکو را پرسیده باشی. گیجم. ولی خوب است. دارم کفاره ی تمام هوشیاری های گذشته را پس می دهم ..  پیرمردی دست دختر جوانش را گرفته است و به من لبخند می زند. یعنی که می فهمم دردت را. و کمک می کند همین یک چمدانی را که نازنین مادر به زور بسته است جابجا کنیم. دخترش روی هر پیچ روی من می افتد و با پدرش دو تایی می خندند. به ناچار بلند می شوم می ایستم و پسر دیگری جایم را می گیرد. و باز دختر هر پیچ روی او می افتد. حالا سه تایی می خندند.

از راننده می پرسم کجا باید پیاده شوم. داد می زند. بلند. طوری که صدایش را نمی شنوم. بعد آهسته تر می گوید که دو شهر پیش باید پیاده می شدی. و من در می مانم که چه باید کرد .. پیاده می شوم و سراغ تاکسی را می گیرم. نیست. واقعا نیست. تاکسی توی این شهرکه دیگران به آن ویلالوبه می گویند معنی ندارد. شهری ست مبهم و به هم ریخته. غیر از پیرزن ها که توی ایوان ایستاده اند و برای غریبه ها دست تکان می دهند دیگران توی آب شنا می کنند.

مردی از آب بیرون می آید و سلام می کند. تونسی الاصل است. آدرس می پرسم. می گوید مرا می رساند با فلان مقدار پول. حوصله ی بحث ندارم. همانطور خیس روی صندلی مینشیند و پول را اول می گیرد. سر راه نگه می دارد و تمام پول را سیگار می گیرد و ودکا. سیگار را یکی پس از دیگری می گیراند و شیشه ی ودکا را پرت می کند روی صندلی کناری. با خنده می گوید که اول سیگار و بعد الکل …

هتل بسیارزیبایی است. شاید بهترین هتلی است که  تابحال رفته باشم. ایوانش به دریا می رسد. بوی قهوه سراسر اتاق را پر کرده ست.  به روی تخت می افتم. دو شب است که نخوابیده ام. چشمهایم که روی هم می رود یادم می آید که باید تلفن می زدم. سراسیمه بیرون می آیم. هیچ شماره ای یادم نیست. اینست که برای وحید ایمیل می فرستم. بغضی بی پایان می گیردم.

صبح با صدای منشی که با حیرت مرا می نگرد بیدار می شوم. " موسیو؟ ووزت آنفوم؟ ". و چند دقیقه طول می کشد که بفهمم کجای این دنیای زهرماری هستم. دیشب روی صندلی لابی هتل خوابم برده ست. و دراتاقم چهارطاق باز بوده ست تمام شب. نگران می شوند که طوریم شده باشد. می گویم " حالم خوب است. خیلی خوب". اتاق را پس می دهم. آدرس قطاری را می پرسم که مرا به روستایی در مرز فرانسه و اسپانیا می برد. چهارده ساعت فاصله است. اولین بار است به مقصدی می روم که نه کسی انتظار مرا دارد و نه من انتظار کسی را ...

ده دقیقه ی دیگر قطار راه می افتد. پشت بلیط شعری از پل الوار مینویسم، که:

زخمی بزن عمیق تر از انزوا اکنون ... "

  • ح.ب