" صاحب استقامت باش نه صاحب کرامت! که نفس کرامت خواهد و خدای استقامت .. "
تذکرة الاولیاء. ذکر ابوعلی جوزجانی ...
.
.
پ.ن: عمری دگر بباید کاین پرده ها دریدن ...
" صاحب استقامت باش نه صاحب کرامت! که نفس کرامت خواهد و خدای استقامت .. "
تذکرة الاولیاء. ذکر ابوعلی جوزجانی ...
.
.
پ.ن: عمری دگر بباید کاین پرده ها دریدن ...
" رستن ز حصار مرحمت کن، یا رب
احساس قرار مرحمت کن، یا رب
دردیم1 .. کمی مژده ی رحمت بفرست
زردیم .. کمی بهار مرحمت کن ... "
.
.
1 و تو چه دانی درد را .. اگر گویم زبان سوزد، وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد ...
.
.
السلام علیک یا ربیع الانام ..
.
پ.ن: خلوت اینجا نشان خوبی نیست. اینکه ساکت می آیند و می روند. دردمندان ناخرسند ..
1: گاهی از شدت سرخوشی بی دلیل نمی دانم چه کنم. بعد ماضی مطلق می آید و حال را به هم می ریزد و به قهقرای نومیدی می رسم و احساس می کنم دستانم خالی است. معادلات دینامیک دنیا طوری طراحی شده است که شادی مطلق بیش از چند دقیقه دوام نمی آورد ... و لا یمکن الفرار من حکومتک.
.
.
2: از دست دادن نعمت خیلی حس بدی است. چنان ذائقه ی آدم را برای ابد تلخ می کند که هیچ طعم خوشی ماندگاری نمی یابد. مخصوصا آن نعمتی که آدم پس از زحمات بسیار به آن می رسد و در چشم به هم زدنی به علّت غفلت آن را از دست می دهد. فرض کن تمام پس اندازت را ماشینی خریده باشی و دم در نمایشگاه تصادف کنی. تعمیر می شود امّا هرگز مثل اولش نمی شود. هرگز طعم آن شادی بر نمی گردد ...
.
.
3: و لئن اذقنا الانسان منّا رحمه ثمِ نزعناها منه انّه لیئوس کفور ..
و اگر از جانب خویش، نعمتی به انسان بچشانیم، سپس آن را از او بگیریم، بسیار نومید و ناسپاس خواهد بود ..
(سوره ی مبارکه ی هود. آیه ی نهم)
" مثل درخت بید جنونم همیشگی است
عمری نفس کشیده تو را برگ برگ من ... "
.
.
یکی از خوبی های غربت این است که هیچگاه در معادله ی دیگران تعریف نمی شوی. و تا زمانی که مسافری، همه ناشی گری هایت را می گذراند به حساب اینکه تازه به وطن آمده است و در آمد و شد بوده و طفلک فراموش کرده رسم و رسومات را. که فرمود المسافر کالمجنون. کسی نه از تو دلگیر می شود، نه تو از کسی.
تمام دردهای انسان از زمین گیر شدن است. یک جا که می مانی، مجبوری به معادله های زمانی و مکانی تن در دهی. اینست که مجبوری حتی ساعات خواب و بیداری ات را با همسایه، فامیل و آشنا هماهنگ کنی. مجبوری برای اینکه دل کسی را نشکنی، خود را خراش بیندازی، و دست آخر می بینی که هم خراش برداشته ای و هم رنجانده ای.
اجتماعی شدن، برای من که عمری تنهای تنها بوده ام، مثل فرایند تصعید است. از جامد به گاز. نابود می شوم. بی آنکه ملموس باشد. یک صبح بلند می شوی و می بینی که وقت رفتن است ...
پ.ن: به احترام بهار، ملایم نوشتم، با بغضی که دارد از درون، دور از تو می خشکاندم ...
"Levin said what he had genuinely been thinking of late. He saw nothing but death or the advance toward death in everything. But his cherished scheme only engrossed him all the more. Life had to be got through somehow till death did come. Darkness had fallen, upon everything for him; but just because of this darkness he felt that the one guiding clue in the darkness was his work, and he clutched it and clung to it with all his strength."
Leo Tolstoy, Anna Karenina, Book 3, Ch. 32
ز بس فتنه از پیش و پس می رسد
به سختی مجال نفس می رسد
گل از باغ دامن کشان می رود
که از بام و بر خار و خاس می رسد
صف آرایی لشکر عاشقی
به فرماندهان هوس می رسد
و میراث پرواز و اوج عقاب
به بال علیل مگس می رسد
...
..
.
یکی از فواید ازدواج اینست که حداقل کسی هست که از نزدیک ببیند که در کوران حوادث زندگی، روزگار با تو چه ها که نمی کند ...
.
.
پ.ن:
خیلی دردناک است که آدم هم استعداد لذّت بردن از مادیّات را نداشته باشد، و هم همّت و حمیّتی نداشته باشد تا برای آرمان هایش به پا خیزد. معیشت ضُنُک. می دانی؟
.
یک دلیل اینکه خودکشی حرام است شاید این باشد که آدم ها اینقدر باید بمانند تا قدری معادلات دینامیک دنیا را لمس کنند. تا شانه خالی نکنند. بفهمند که اگر روزی دل کسی را شکسته اند با ده ها منطق و دلیل، روز دیگری ده ها نفر او را می شکنند بی هیچ منطق و دلیل. باید تقاصّ پس دهند که چه کرده اند گذشته را. که گاهی به خاطر یک اشتباه، آدمی مجبور است تا آخر عمر، بلکه بیشتر، سوهانی روی اعصاب و روانش بکشد که صدای ناسوتی اش را هم کسی نشود. که کفّاره ی شرابخواری های بی حساب، هشیار میان مستان نشستن است ..
.
.
پ.ن: جنایت و مکافات را یادتان هست؟ آنجا که راسکولنیکف بعد از بیماری هر که را که می بیند به طرز جنون آوری به او مظنون و مشکوک است؟ یا آنجا که در پستوی سرزنش هر روزه ی نفسش، دنبال رستگاری های دور یا نزدیک می گشت؟
.