حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی

از پنج نفری که تقریبا با هم وارد استنفورد شدیم و اکثر اوقات را با هم می گذراندیم، یکی حالا استاد ام آی تی ست، یکی تحقیقات فاینانس انرژی آمریکا را در بالتیمور انجام می دهد، یکی در استنفورد استاد ست و یکی هم اخیرا شرکتی تحقیقات در سیلیکون ولی آمریکا زده که ارزش فعلی آن چیزی در حدود نیم میلیارد دلار ست ...

.

.

امروز، برای یکی از همین عزیزان بالا که از قضا هم خانه هم بودیم سال ها، توضیح می دادم انتهای این مسیر را. که هیچ ست اندر هیچ. گفتم خوب بازی کن ولی غرق ِ بازی نشو. خوب و جوانمردانه و منطقی، ولی غرق ِ موفقیّت های ظاهری نشو ... 

.

.

من همان دم که وضو ساختم از چشمه ی عشق

چار تکبیر زدم یک سره بر هرچه که هست ..

.

  • ح.ب

برای من که این سال ها آمد و شد داشته ام و نمونه های جداگانه با فاصله ی زمانی مشخص از وضع اجتماعی در ایران دیده ام، به وضوح ملموس است که بعد از سال هشتاد و هشت، اولا امنیت در جامعه کاهش پیدا کرده و نوعی خشونت و وحشی گری محسوس در بافت شهر ست. ثانیا مثل آدم هایی که از خودشان بدشان می آید ولی در عین حال مجبورند خودشان را دوست داشته باشند، یک نوع تسکین ِ جنون وار در شهر موج می زند که به دیگران حمله کن تا آرامش بیابی. آدم ها بوی گناه می دهند ... 

.

مشهور ست که بازمانده های جنگ جهانی دوّم هم حالی چنین داشته اند. با پرخاشگری آرام می شدند .. 

.

.

 

  • ح.ب

" هرچیزی تاوانی دارد .. جمال، تاوانش تنهایی ست. مال تاوانش حسابرسی سخت قیامت ست. شهرت هم تاوان ش رسوایی ست ... "

رسوایی. ده نمکی ..

.

.

پ.ن: باید دانست که محبّت های انسانی، اساساً فرآیندی یک طرفه ست. به محض اینکه آدم گمان کند که دو طرفه ست، این توقّع آدم را زمین می زند. وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم ... 

  • ح.ب

 به این رسیده ام که بسیاری از امور در اثر تلقین در آدم به وجود می آید. مثل این ها که فکر می کنند و مریض می شوند، می شود احساس کرد و مهربان شد. ناراحت شد. غمگین شد. مست شد. غرق شد. 

در مقامات معرفتی هم مشهور ست که بعضی درجات کمال اوّل با تلقین در انسان حاصل می شود. از جمله مهمترین امور تلقینی، "صبر و حلم" ست. روایاتی ست بر این مضمون که هر کس به خودش تلقین کند که صبور ست و شکیبا، عاقبت بدان می رسد. حدیثی ست از امام باقر علیه السلام، که در روز قیامت ندا می دهند که "این المتصبّرون؟"، یعنی کجا هستند آنها که خودشان را به صبر زده اند ...

.

.

.

القصّه، صبر می کنیم. سخت. با ضخامت روحی ناچیز. امّا همچنان صبر می کنیم ... 

  • ح.ب

" دلتنگ ِ خاطرات عزیز ِ گذشته ام

  من را شبیه ساعت ِ دیشب، عقب بکش .. "

.

.

  • ح.ب

مادر بزرگم صدای خوش رسایی داشت. این را این روزها میان مرور نوارهای قدیمی بهتر می فهمم. یک شعر قدیمی مشهور را با نوای حزن انگیز عجیبی می خواند که هنوز که هنوز ست، حالم را ناخوش می کند. شعر ساده بود و صریح و بی رحم. با اینکه یک خط بیشتر نمی شد. اینطور که " یک کلاغ سر دیوار ما/ سر دیوار ما بود/ کلاغه پر زد و رفت/ پر زد و رفت/ دیواره به جا موند/ خدا به جا موند .. ". همین. گفتم که ساده و پیش پا افتاده بود کلماتش ولی صداقت عجیبی داشت. من را یاد آن هایکوی شرقی می انداخت که "زاغی پرید/ در سکوت". تصویر درستی از ما در برابر روزگار می دهد. ما می آییم و می رویم و روزگار به هیچ ش نیست. همین ...

.

.

بر ما گذشت نیک و بد امّا تو روزگار

فکری به حال خویش کن. این روزگار نیست.

..

.

  • ح.ب

شاید سیزده سال پیش بود که کنار حوض مسجد دانشگاه، تصمیم گرفتم که جایی بنویسم. از سر اضطرار. نیاز داشتم به مرور مکتوب خودم. سعی می کردم هرقدر که برای خودم صریح ست برای دیگران نباشد. مثلا انتخاب می کردم شعری که بازگوید حال دلم را و می نوشتم. دیگری شعر را می دید، من ماجرای پشت آن شعر را. خودم را میان صحبت و نوشته و تاریخ دیگران بیان می کردم. گاهی یک جمله حتّی. مثلا یادم هست روز اوّلی که وارد انگلستان شدم، کسی از من پرسید حالت چطور ست. برایش نوشتم " به دنبال مکان آرامی بودم که در آن بمیرم، کسی بروکلین را پیشنهاد کرد و فردای آن روز از وست چستر به بروکلین رفتم". نقل قولی از کتاب دیوانگی در بروکلین ست. همان صفحات اول کتاب. آنجا که خود را مثل سگی زخمی که بعد از ولگردی گریزی ندارد که به خانه ش برگرد توصیف می کند. من از سپری کردن روزها در چندین و چند شهر، همان حال را داشتم. برایش نوشتم. اینکه نقل قول می کردم، صرفا به خاطر این بود که بگویم من تکّه ی تازه ای نیستم و قبلا تکرار شده ام. میان نقل و حرف دیگران ... 

نوشته های شخصی ام اندک بود و مختصر. اهل اطناب نبودم. همان مختصر هم گاهی دست به دست دیگران می گشت. وبلاگ هایی را دیدم که دقیقا با سبک و سیاق نوشتن من پا گرفتند و بعضا مشهور هم شدند. بعضی با نوشته های من به آدم مورد علاقه شان رسیدند. بعضی روشنفکرنما شدند و محل رجوع دیگران. سبک من، تنظیم ضرب آهنگ نوشتن بود. موسیقی ِ متن. تقلید خامی از شکسپیر بود به زعم خودم. با جملات کوتاه میان حرف های بلند. مثلا یادم هست یکبار سونات مهتاب بتهوون را گذاشتم و مطلبی را نوشتم. دیگری خوانده بود و بی آنکه بگویم پی برده بود به راز کلمات. یا یکبار دیگر، با تم "اینجا بدون من"، که خیلی دوست داشتم ش، مطلبی گذاشتم. در اکثر نوشته هایی که آن زمان می دیدم، این رعایت موسیقی را نمی دیدم. جز یکی دوجا، که آن هم دولت مستعجل بود .. 

آرامشی داشت وقتی خودت را بین کلمات ببینی. خصوصا آنجا که دیگران نمی بینند. مثلا وقتی ضرب نوشته بالا می رفت، متهم به عُجب و خودشیفتگی می شدم. یا پایین که می آمد، افسرده و غمگین دیده می شد. نمی دانستند ساختار یک سمفونی احساسی را، که فراز و فرود ملازم هم اند..

دعای ابوحمزه را دیده ای؟ وقتی با ضرب عجیبی شروع می کند که الهی لاتودبنی بعقوبتک. و لا تمکر بی فی حیلتک. بعد فرود می آید که من این لی الخیر؟ به کجا پناه برم آخر!؟ همینطور ادامه می دهد تا به ضرب متفاوتی می رسد که الحمدلله الذی ادعوه فیجیبنی {...} الحمدلله الذی تحبّب الیّ و هو غنی عنّی. ضرب آهنگ دعا بی نظیر ست. یک سمفونی احساس بی نقص. آنجا که بنده را درمانده و ناچار می داند، افسرده نیست. و آنجا که طلب می کند، زیاده خواه نیست. این دو کنار هم، یک معنی احساسی به نوشته می دهند ..

ساختار زندگی و نوشتن همین ست. بالا و پایین نشستن کلمات. اینست که وقتی خرده می گیری که چرا نوشته های اینجا گاهی غمگین ست، حق با تو نیست. رسم زندگی این است ..

.

.

.

سبحانک و بحمدک ..

یا ربّ انّی ضعیف فی طلب الدنیا، 

و انت واسع کریم ..

.

.

  • ح.ب

پیشترها که پریشان می شدم، روی سجّاده می نشستم و احساس مرگ می کردم. نیستی که غلبه می یافت روبه قبله می خوابیدم و از گذشته عذر می خواستم. بعد احساس خوش مطبوعی می آمد و غم ها را می شست و می بُرد، چونان که تندبادی برگ درختان کهنه را .. 

.

حالا مدّتی ست آن حال را گم کرده ام، میان شلوغی زندگی ...

.

ربّنا لاتزغ قلوبنا. بعد اذ هدیتنا. و هب لنا من لدنک رحمه. انک انت الوهّاب ... 

.

و هو یتولیَّ الصالحین ...



  • ح.ب

آنهایی که تصویر درستی از خود ندارند، دیر یا زود ازین فاصله سقوط می کنند ...

.

.

پ.ن:  اینکه برادرهایت بعد از نه سال کنارت باشند، سرخوشی زاید الوصفی ست. امّا حقیقت اینست که " این نیز بگذرد .. "

.

.

  • ح.ب

کسی که تو را خشگمین و عصبی می کند، در حقیقت تو را کنترل می کند. نفرت باعث می شود تو کاری بکنی که بدان اعتقادی نداری. چون هیچ چیز مانند نفرت، مرزهای اخلاقی آدم را نابود نمی کند. سوزشی که آدم از درون احساس می کند، باعث می شود خلاف چارچوب های اعتقادی ش عمل کند. اینست که نفرت از شخصی که تو را خشمگین می کند، تو را به ورطه ی تناقض های رفتاری و گفتاری می اندازد.

 و هیچ چیز ..

هیچ چیز مثل تناقض های واضح، یک سیاست مدار را زمین نمی زند ...

.

.

  • ح.ب