حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

نه در غربت دلم شاد و نه جایی در وطن دارم ..

چهارشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۲، ۱۱:۰۲ ق.ظ

به قول رفیقی، "این مرثیه سرایی تو وقتی جایی را ترک میکنی از جنس جلب مخاطب ست" ..

ولی نیست .. این واقعا چیزی ست که من از دنیا می فهمم .. مثلا دیروز که خانه ام را تحویل می دادم، وقتی لامپ را باز می کردم دقیقا حواسم بود که هفت ماه پیش داشتم این را می بستم .. همان دو باری که خودم پیچیده بودمش را داشتم به عکس می پیچاندم .. یا قابی که روی دیوار بود .. حالا بر می داشتم .. چون خودم آنجا گذاشته بودمش .. یک روز صرف بستن دل شد به این و آن، روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت ...

.

سفر سخت و طاقت فرسا بود. بیست و چهار ساعت ازین شهر به آن شهر. در چهار فرودگاه مختلف .. در یک روز .. در چهار نقطه ی دنیا ..  دو ساعت مانده بود که پرواز به تهران بنشیند، در خواب دیدم که یکی از سایت های خبری نوشته ست "بحران در پرواز 512" .. که همان پروازی بود که سوارش بودم .. با تکان هواپیما بیدار شدم .. خیال کردم تکان شدیدی بوده ست و از جنس حادثه .. ولی اینطور نبود انگار .. همه خواب بودند .. الناس نیام .. ناگهان دیدم کناری ام با مشت به صورتم می کوبد .. نفس نمی توانست بکشد .. داشت جان می داد .. آنقدر که دیگر نه صدایش برای کمک خواستن در می آمد و نه دستش به جایی جز من می رسید .. القصه کادر پرواز را خبر کردم و در کسری از ثانیه فضای پرواز بحرانی شد .. و یک ساعت طول کشید که بتوانند نفس را به او برگردانند .. زندگی دست بردار نبود ..

.

.

تهران مثل همیشه بود. شلوغ و سردرگم. وارد قسمت کنترل گذرنامه که می شدم اذان دادند. اول ماه مبارک بود .. خانمی یک شاخه گل به دستم داد که به بهترین شهر خوش آمدی .. شهر رمضان الذی انزلت فیه القرآن ...

.

.

  • ۹۲/۰۴/۱۹
  • ح.ب

نظرات  (۴)

کوله بارت بربند...
شاید این سحر ها فرصت آخر باشد
که به مقصد برسیم و بشناسیم خدا و
 بفهمیم که یک عمـــر چه غافل بودیم...
 میشود آسان رفت..
میشود کاری کرد
که رضا باشد او....
ای سبک بال در این راه شگرف
در دعای سحرت
در مناجات خدایی شدنت
هرگز از یاد مبر
من دلخسته که
سخـــت محتاجــم.........


-----------------------------------------------------
دقیقن منم همیشه همینجوری بودم موقع رفتن ها و آمدن ها.....
اینه که میگم حرفای دلمو تو نوشته هاتون میخونم.....
ماه زیباتون مبارک....(گل)

-----------------------------------------------------

جوانمرد باش...........................................


......   . !
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2765482
  • واقعیت سوسک زده
  • داستانی هست از نویسنده افغان الان اسمش یادم نمی آید به نام " دوباره رد مرز شدیم "  شما باید آن بلایی که سر شخصیت داستان می آید سرتان بیاید تا نگوئید این حرفها را  که " نه جایی در وطن دارم " ....
    به قول اخویمان به این میگویند ناشکریتیسم ...بله ...
    پ.ن ما خیلی سعی کردیم به همان  اسم    s.k  کامنتمان را بگذاریم نشد ... یعنی بلاگ اجازه داد ...  لذا شدیم واقعیت سوسک زده ...
    رسیدن به خیر، اوقات به کام در کنار خانواده. تجربه ثابت کرده حال روحیتون بهتر می شه! 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی