حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

" برای ماندن در آمریکا مجبورم ترم تابستان را ثبت نام کنم. اگر ثبت نام نکنی مجبوری خاک آمریکا را ترک کنی و اگر ویزایت مثل ایرانی ها ویزای یکبار ورود باشد، باید دوباره برای ویزا تقاضا داد که فرایند پرخطری است. دانشجویانی که باید پولشان را خودشان بپردازند، تابستان را سراسر زجر می کشند. درس های خوبی ارائه نمی شود. اغلب سرگرمی است. من تئوری موسیقی، پیانو و فوتبال ثبت نام کرده ام. با یک واحد تحقیق. استادم بسیار لطف کرد و قرارداد تحقیقاتی ام را برای تابستان تمدید کرد. بی هیچ دلیلی مرا دوست دارد. در این مدّت گذشته اینقدر گیج و خسته بوده ام که هرگز نتوانستم توانایی از خودم نشان بدهم. گویا یک گویی دارد که در آن یا گذشته را می بیند یا آینده را. و ازین بابت است که مرا دوست می دارد. وگرنه هیچ فعالیت قابل عرضه ای تا بدین لحظه برایش نکرده ام. کلاس تئوری موسیقی سخت است. خصوصا برای ما که با موسیقی غربی آشنا نیستیم. دیگران بسیار بیشتر می دانند. در کلاس پیانو، تقریبا همه غیر از من ساز دیگری را قبلا می زدند. کناری ام شانزده سال رسیتال گیتار داشته است، حالا آمده پیانو هم یاد بگیرد. من هنوز وقتی می گوید میدِل سی، با انگشتانم پی اش می افتم. کلاس فوتبال هم دو سطح دارد، پیشرفته و متوسط. پیشرفته خشن بازی می کنند و ترس مصدومیت هست. متوسط را ثبت نام کردم. از قضای روزگار مختلط است. من تنها کسی هستم که به جای پیراهن و شورت ورزشی، یک پیراهن آستین بلند با شلوار ورزشی نایلونی پوشیده است. مارک پیراهنم ورساچی است و از ایران خریده ام. کهنه و تقلّبی. به قیمت ناچیزی. شلوار هم نایک است و بازهم اصل نیست. در چشم اینجایی ها که مارک غیراصل ندیده اند، لوکس به نظر می رسم. جلسه ی اول، قرار شد تا دو دسته شویم و تمرین کنیم. برای هر گروه، مسابقه ای طراحی شد که برنده آن، کاپیتان تیم باشد. در گروه ما، سه نفر از مردان و دو نفر از خانم ها برای بازی ایستادند. من هم. مسابقه زدن تیرک افقی دروازه بود از فاصله ی نسبتا 20 متری. و از شما چه پنهان، چه ساعت ها از عمرم که صرف این کار شده است. تیر زدن برایم بیش از گل زده همیشه هیجان داشته است. به دلیلی که هیچ گاه نفهمیدم. شاید به خاطر همین است که در زندگی هم بیشتر ضرباتم روی تیر نشسته است. سه نفر از پسرها اوّل زدند. ضرباتشان حتی نزدیک هم نبود. خانم ها بدتر. هر کسی که پشت توپ می رفت، عدّه ای او را تشویق می کردند. من که پشت توپ رفتم، سکوت خاصّی حاکم شد. توپ اولّم روی تیر نشست. خیلی مسلّط. دوّمی هم. بی آنکه خوشحالی خاصّی نشان دهم، سمت مربّی رفتم. از نام و نشانم پرسید. با تبسّم. گفت باید لباسم را عوض کنم. قبول نکردم. برایش گفتم که اینطوری راحت ترم. نمی خواست ناراحتم کند. چیزی نگفت. تمرین شروع شد. آمریکایی برایشان فوتبال اینطور است که توپ را جلو می اندازند و خودشان دنبال توپ می دوند. بیشتر مسابقه ی دویدن است تا حرکت با توپ. هرگاه توپ به من می رسید زمان متوقف می شد. من بیش از بازی با توپ، بازی با فضا را دوست داشتم. حدس اینکه توپ کجا خواهد بود. تکل کردن ممنوع بود. شوت از راه دور هم. نمی دانم چرا، ولی بدون وحید و محمّد هرگز بازی را دوست نداشتم. به نظرم خسته کننده می آمد. و در لحظات بازی، بیشتر حواسم به گذشته بود. که چطور با هم بازی می کردیم. ذهنم در زمین نبود. و در زمان نیز هم ...

روی چمن ها می نشینم. طعم تابستان در غربت سخت تر است. وطن بیش از همه دور از دست تر. و پدر، مادر، برادر مفاهیمی می شوند انتزاعی. با دست هایم چمن های زمین را می فشارم. از ضعف به هرجا که نشستیم وطن شد/ وز گریه ز هرجا که گذشتیم چمن شد ..

.

عصر روی فیس بوک دیدم از دو نفر از بچه های تیم پیام دارم. دختری ایمیل زده بود که تو همانی که با پیراهن ورساچه تیر دروازه را زدی؟ جدی و پرغرور. نوشتم شانسی بود. همین. آن دیگری هم برای مسابقه ی دیگری در زمین بزرگ دانشگاه دعوت کرده بود. از ترس مصدومیت، عذرخواهی کردم. احساسی به من می گوید که تمام این پیام ها از روی ترحّم است. و همین. زخمی همیشه بهتر/ با من ترحّم هرگز ...   "

  • ح.ب

" توی کوچه ها، یه نسیم رفته، پی ولگردی/ توی باغچه ها، پاییز اومده، پی نامردی/ توی آسمون، ماه دق میده/ ماه دق میده، درد بی دردی/ پاییز اومده، پاییز اومده، پی نامردی/ یه نسیم رفته، پی ولگردی/ تو شب سیاه، تو شب تاریک/ از چپ و از راست، از دور و نزدیک/ یه نفر داره، جار میزنه، جار/ آهای غمی که، مثه یه بختک/ رو سینه ی من، شده یه آوار/ از گلوی من، دستتو بردار .... "

حسین منزوی ..

.

.

  • ح.ب

هراکلیتوس به حقیقت به شکل یک موجود دائم التغییر می نگریست. معتقد بود همیشه حقیقت در حال رشد است و یک موجود صلب لایتغیر نیست. هگل در فلسفه ی دیالکتیک ش با استفاده از نظرات هراکلیتوس، می گفت که پیشرفت انسان در ذات خود یک مکانیزم آشفته است که مستلزم افراط و تفریط است. و اصولا نمی شود بدون اینکه دچار افراط یا تفریط شد، به حقیقت مشخصی رسید. بر این اساس، تضاد و تناقض اساس تکامل است. و فلسفه تاریخ این نموّ به سمت پیشرفت را به خوبی نشان می دهد. و هر فلسفه ای که منتج از تاریخ جهان نباشد فلسفه نیست .. 

به نظرم، در جامعه ای که راهبر کامل الذّهنی وجود نداشته باشد، خواه جامعه ی اسلامی و خواه غیراسلامی، مسیر پیشرفت دچار افراط و تفریط از حقیقت می شود و در نقطه ای خواهد ایستاد که برایند دیالکتیک عام جامعه در طول ادوار است. تاریخ را که بررسی می کنیم، تنها در ادوار خاصی جامعه دچار پیشرفت محض بوده است و نوسان حول حقیقت نداشته است و آن ادوار خاص، حضور پیامبران در جامعه بوده است. مثلا تاریخ نبوت پیامبر اسلام، حضرت محمد صلی الله و علیه و آله را که مرور می کنیم، جامعه در طول سال های رسالت ایشان یک پیشرفت محض را به خود می بیند. که همین قضیه در دوران خلفاء و در مدّت کوتاهی دچار نوسان می شود. عمر در اصول دچار افراط می شود و عثمان در طرف دیگر دچار تفریط. و جامعه عملا به دست امام نمی رسد تا به پیشرفت محض برسد ...

اینست که در زمان غیبت امام معصوم، که همه ناگزیر از اشتباهیم، این دیالکتیک پیشرفت اخلاقی و اسلامی لاجرم وجود خواهد داشت. پستی و بلندی ها. فرازها و فرودها. با یک حادثه ی اسمی به نام انقلاب اسلامی، نباید انتظار داشت همه چیز به یکباره تغییر کند. گرچه ظاهر عام جامعه ممکن است متحوّل شود ولی خصلت ها می ماند و تا مدّتی اسلامی نمی شود. برای اینکه خصلت اسلامی تثبیت شود، بایستی این فرایند دیالکتیک رخ دهد. و در این سلسله مراتب پیشرفت، برای تحقق مدیریت اسلامی، لازم است مدیریت فرایند تصاد و تناقض هگلی اش را طی کند ..

اینکه آنها که یک روز از سفارت آمریکا بالا می رفتند حالا دست به سوی آمریکا دراز کرده اند همین مسیر تضاد و تناقض برای رسیدن به حقیقت است. اینکه جامعه از خاتمی به احمدی نژاد می رسد و دچار تفریط و افراط می شود، همین فرایند است. حسن روحانی، موج کم دامنه ی تفریط بر افراط پر دامنه ی احمدی نژآد است. همانطور که احمدی نژاد، افراطی بر تفریط پر دامنه ی خاتمی بود. رئیس جمهور بعدی کشور، یک افراط کم دامنه بر روحانی است. و این فرآیند در ابعاد مختلف ادامه می یابد که دیالکتیک طبیعی جامعه به خط حقیقت همگرا شود ... 

ازین فرایند گریزی نیست. بایستی آن را طی کرد. البته سرعت ش می تواند متفاوت باشد، لکن از حدّی نمی تواند کمتر باشد. جنگ، شورش، سرکوب، خشونت، درگیری های قبیله ای و گروهی این فرایند را طولانی می کند. صبر، آرامش و آزادی بیان آن را به پیش می راند. هرچند که همین صبر و آرامش و آزادی بیان حاصل از فرایند شناخت تدریجی است ...

باید به جامعه ی اسلامی مان، امیدوار باشیم و فرصت بدهیم تا با آرامش این خصلت های اسلامی منقح و پیاده شود. فرازها و فرودها طبیعی است. گوهری که پس ِ این حوادث است، تحمّل هر سختی را آسان می کند ... 

  • ح.ب

" این روزها از خواب که بیدار می شوم، گاهی تا مدّتی نمی دانم کجا هستم، چه هستم یا اصلا هنوز هستم یا نه. احساس می کنم کماکان خوابم و در رویا راه می روم، حرف می زنم و زندگی می کنم. پیشتر با صدا کردن هم خانه م ازین توهّم می رستم، حالا حتی خیال می کنم صدا زدن او هم در خواب اتفاق افتاده است. و خواب را چه دیوانه وار دوست دارم این روزها. می برد مرا به جایی که باید. خواب هایی که به دیوارهای آجری دانشگاه شریف می رسد. و آن روزهایی بود که برای سرپا ماندن دستم را به دیوار می گرفتم و می گذشتم. مثل آن سکانس فیلم آبی کیشلوسکی، که ژولیت بینوش دستش را به دیوار آنقدر سخت می کشید تا خراش بیفتد. تا درد را از روحش با جسم ش برساند. تا فکر درد جسمی درد روحانی را بکاهد. لذّت مازوخیست واری است با زخم بازی کردن ... 

هنگامی که در میانه‌ی شب بیدار می‌شدم به همان‌گونه که نمیدانستم کجا هستم،در لحظه‌ی اول نمیدانستم حتی کیستم. تنها احساسی ساده و بدوی از وجود داشتم آنگونه که جانوری میتواند در ژرفای خود حس کند. از انسان غارنشین هم ساده‌تر بودم. اما آنگاه یاد برخی از جاهایی که در گذشته آنجا بودم یا میشد بوده باشم چون امدادی آسمانی به سراغم می‌آمد تا مرا از خلائی که خود به‌تنهایی توان رهایی از آن را نداشتم بیرون بکشد .. (در جستجوی زمان از دست رفته. مارسل پروست. طرف خانه سوان)

.

.

تابستان رسیده است و گرم. که در هر گوشه ای از فضای دانشگاه را که بنگری دانشجویان مثل گربه های خسته به طرز رخوت آوری آفتاب گرفته اند. دانشجویان آمریکایی به شهرهایشان و دیگران به کشورهایشان می روند. این سه ماه را. به جز ما، که به قول نیما " به جز من که درد و غمم شد فزون". نه راه پیش داریم نه راه پس. مثال همان روی ارّه نشستن است. برای اینکه ماندن قانونی باشد، باید ترم تابستان را ثبت نام کنم. با درس های تفریحی. و شهریه و اجاره را هم به تمام بپردازم. البته استادم قول هایی داده است که همچنان قرارداد را تمدید کند و شهریه waive شود. امیدوارم سر حرفش بماند. واقعا اینقدر افراد این مدّت حرف هایشان را عوض کرده اند که به هیچ چیز نمی توانم اعتماد کنم. و لا اعتمد الّا قوله. و لا امسک الّا بحبله .. 

.

به غذای مکزیکی ها گرایش پیدا کرده ام. خصوصا پیش غذایی یا به قول خودشان دیپینگ ی به نام گواکِ مولی. آواکادو و لیموترش و گوجه فرنگی با فلفل زیاد و نمک. و کمی ادویه های خاص گیاهی. مزه ی تازگی می دهد .. "

  • ح.ب

 ره زندگی نشان ده .. به کسی که مرده در من

 که حیات بی تو راهی، به حریم او ندارد

 ز تمام بودنی ها، تو همین از آن من باش

که به غیر با تو بودن، دلم آرزو ندارد ....     

   

  • ح.ب

پیشترها فکر می کردم که وقتی در قرآن و روایات درباره ی آخرت و حوادث خاص آن می گویند "در روزی که معادل هزاران سال شماست"، حکایت از وسعت و عظمت آخرت است. این روزها به این رسیده ام که دقیقا عکس قضیه صادق است. نشان دهنده ی عظمت دنیا است که یک لحظه ی آن با هزاران سال شاید در آخرت برابری می کند. یک کار خیر در چندثانیه شاید وسعت غیرقابل وصفی در آن طرف داشته باشد. عمر، این درّ دریای رحمت الهی، یک فرصت بی نظیری است که با سرعت بیشتری به خدا نزدیک شویم. شاید برای یک پیشرفت معنوی که در دنیا در اثر چند روز حاصل می شود، بایستی در آخرت  هزاران سال صبر کرد. سرعت در این دنیاست. سکون در آخرت ...

.

ما شاء الله کان و لاحول و لاقوّه الا بالله العلیّ العظیم .. 

.

.

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم/ عمری که بی حضور صراحی و جام رفت ... 

  • ح.ب

" با بچه های دانشگاه اردو رفته بودیم. چند روز پیش. به جنگل های ایالت Oregon. حتی یک ایرانی هم در جمع نبود. در تاریکی هوا، ده نفری کنار آتش نشسته بودیم. به قول خودشان Bonfire. هرکسی از گذشته ش خاطره ای می گفت. تلخ یا شیرین. نوبت که به من می رسید، ساکت می ماندم. نمی خواستم چیزی را به یاد بیاورم. و مهم تر از آن، نمی خواستم با دیگران چیزی بگویم از آنچه که حالا بر من می گذرد. بعضی بغض ها هست که اظهارش، دردش را دوچندان می کند. نه فرو می توان خفت و نه دم برآورد. با لبخندی می گفتم : pass. و نفر بعدی بی آنکه بپرسد یا بخواهد بداند که چرا، شروع می کرد. و این حلقه چندین بار تکرار می شد. یک خوبی آمریکایی ها اینست که در زندگی دیگران سرک نمی کشند. مهمترین دلیل ش اینست که حوصله ی بقیه را اینقدر ندارند. یکی از بچه ها، هفت تیر قدیمی پدربزرگش را آورده است. و داستانی می گوید از پدربزرگش و مهارتش در تیرانداختن. واژه ها را نادرست و کشیده ادا می کند. مست است. در انتهای حرفش برای اینکه همه را به وجد بیاورد، یک فشنگ در یکی از شش لول اسلحه می گذارد، و رولور را با ضرب می چرخاند. سر اسلحه را در دهانش می گذارد و جایی این میان به تصادف ماشه را می کشد. به لول خالی می رسد و شلیک نمی شود. می خندد در میان بهت حاضرین. که باورشان نمی شود آنچه دیده اند را. گرچه احتمال ش روی کاغذ، یک است از شش ولی با مرگ قمار کردن، احتمالات را بر نمی تابد. بازی نیمه تمام می ماند. شاید از ترس. کم کم بچه ها به چادرهایشان می روند تا بخوابند. می خواستم اینبار که نوبت به من رسید بگویم، این صحنه تمام داستان من است، با این تفاوت که حالا که دستم را روی ماشه گذاشتم نمی دانم پر است یا خالی ... "

  • ح.ب

" بیش از چهار ماه است حالا که در آمریکا هستم. از احساس غربت و دلتنگی عبور کرده ام و به مرزی از احساس رسیده ام که تابحال آن را تجربه نکرده بودم. رخوت حواس اسمش را گذاشته ام. بی تفاوتی. دوستان باتجربه تر می گویند که شب اول سخت است و هفته ی اول و ماه اول و شش ماه اول. همین. بعد از آن دیگر سیستم، احساس آدم را به گذشته کمرنگ می کند. البته گاه گاهی رگه هایی از احساس می آید و می نشیند. که  لاجرم باید صبوری کنی تا بگذرد. بعد از چند سال دیگر حوصله نمی کنی گذشته ی خودت را مرور کنی. آن ها که فرآیند ویزای آمریکا را طرّاحی کرده اند هوش بالا و درک فوق العاده ای از حالات روحی انسان داشته اند. ویزای یکبار ورود یا Single Entry می دهند. تا اینکه کارت را تمام کنی اجازه ی بازگشت نخواهی داشت. که می شود پنچ یا شش سال. یعنی یک استحاله ی روحی و احساسی کامل. تا هرچه از گذشته داشته ای برود. و پوست و گوشت و خون آمریکایی در رگ هایت بدود. آنگاه مثل آنها فکر می کنی، حرف می زنی یا احساس می کنی. این روزها داستان های بسیاری از این فرآیند استحاله را دیده ام یا شنیده ام. از خانم های چادری سال بالایی دانشکده، که حالا اینجا به ورطه ی بی حجابی و گشت و گذار با مردهای مختلف رسیده اند. طوری بی شرمانه که اگر ده سال پیش به آنها می گفتی کسی چنین کرده، به رویش تف هم نمی انداختند. یا کسانی که سابقا نمازها را دیده بودم در مسجد دانشگاه می خواندند. حالا به دستشان مشروب و خانم های هرجایی است. فضای اینجا مرگ را دور و دیر تصویر می کند و زندگی را وسیع و عرصه ی تاخت و تاز. باید تا می توانی در آن به پیش بروی و پشت سرت را هم نگاه نکنی. و جایی این میان، استحاله ی احساس رخ می دهد. و تو دیگر آن کسی نیستی که تا دیروز بودی. کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید/ قضا همی بَرَدش به سوی دانه و دام ... 

.

.

پنجشنبه ها، ایرانی ها نهار را کنار هم می خورند. اسم مراسم را هم گذاشته اند Thursday Lunch. از همه سنخی می آیند. فاخر و فاجر و فاسق. و سهم من این میان، نگاه کردن است. آدم ها را از چشم هایشان، از رفتارشان، از کلمات شان می پایم. طلای المپیاد فیزیک را می بینم که ظهر از خواب برخاسته و کلاس های صبح را نرفته و با یک لیوان شراب سرخ سنگین سر میز آمده ست. همه می خندند. می گوید "این معده سنگ است. عادتش داده ام" بازهم همه می خندند. ادبیاتش رکیک و سخیف است. آنهم در جمعی که خانم ها نشسته اند. و در کمال ناباوری همراهی هم می کنند. جالب اینست که احساس می کنم آنها که قبلا یک اعتقاد سستی به اسلام دست کم داشته اند، نسبت به کسانی که در گذشته هم خدانشناس بوده اند، بیشتر می خندند و حمایت می کنند. دلیلش ضعف است شاید. کسی که روسری را تازه از سرش انداخته، برای اینکه ثابت کند با دیگران است، مجبور است بیشتر در انظار مرزها را بشکند. طوری که به چشم دیگران بیاید. مثل آن ها که در دهه ی شصت و هفتاد از انقلاب و اسلام بریدند. باید طوری به اسلام و انقلاب حمله می کردند، که کفار و فجّار هم شدّت جسارت شان را تحسین کنند و آن ها را در زمره ی خود بشمارند. من میان این جمع وصله ی ناجورم. همه از من می ترسند. خودم هم. همین رفقایی که دیروز در فضای دیگری از ورود من به جمع شان احساس خوشحالی می کردند، امروز نامحرم می دانند مرا. انگار که نماینده ی قسمتی از خودشان باشم که می خواهند فراموش کنند ... 

.

.

در تعطیلات بین دو ترم، کتاب مرگ ایوان ایلیچ از تولستوی را می خواندم. ترجمه ی فارسی اش در دسترس نبود و لاجرم به نسخه ی انگلیسی پناه بردم. متن انگلیسی سخت و سراسر تکلّف بود. به زحمت افتادم. تصاویری که تولستوی ساخته بود مثل همیشه محسوس و ملموس بود. احساس می کردم من هم مثل ایوان ایلیچ به تخت گرفتار شده بودم. و آشنایان مثل رویایی از روی سرم می گذرند. و یادها. و یادها .. و یادگاران .. 

.

" نفس بلندی کشید .. در نیمه ی آن ایستاد .. پاهایش را دراز کرد و مُرد ... " (مرگ ایوان ایلیچ، تولستوی) 

  • ح.ب

آن سالی که دکترا را در استنفورد شروع کردم، مریم میرزخانی هم در دانشکده ی ریاضی تازه به عضویت هیئت علمی درآمده بود. آرام بود و بی حاشیه. آنقدر ساکت و کم رنگ که زیر آفتاب هم گم می شد. در جمع ها حضور نمی یافت. خصوصا جمع های ایرانی. برای ما که آن زمان در ابتدای راه بودیم، صخبت از آنها که هفت هشت سال جلوتر از ما بودند و انگشت نمای موفقیّت شده بودند، امیدبخش و شیرین بود. در silicon valley منطق موفقیّت حاکم بود. اگر دوره ی دکترا را خوب سپری می کردی، در گوگل، مایکروسافت، آی بی ام و امثالهم موقعیت خوبی پیدا می کردی. مسیری بود که اگر با قواعدش آن را می رفتی، به احتمال بالا به آنچه می خواستی می رسیدی. کما اینکه حالا که هم ورودی های سابق را می بینم، اکثرا در همان نقطه که می خواستند ایستاده اند. ولی راستش هرگز این مسیر مرا اقناع نمی کرد. عمیق نبود. سطحی و پیش پا افتاده بود، مثل بسیاری از تصاویر دیگر. پای صحبت و درددل بسیاری از سال بالایی های به ظاهر "موفّق" که می نشستم، می دیدم که به وضوح در تاریکی می دوند. چارچوب ها را نمی شناسند. جهان بینی ناقص و سطحی ای دارند. همیشه به این فکر می کردم که هوش بالا به چه دردی می خورد وقتی انسان نتواند معادلات دینامیک این دنیا را حل کند. و همیشه حس من نسبت به این آدم ها این بود که تک بعدی هستند. آن ها غرق در دنیای تکوین و آفاق بودند، و من در دنیای تدوین و انفس. آن ها یک گوشه از خلقت خدا را شناخته بودند و در آن غرق شده بودند، در حالی که زندگی یعنی درک مجموعه ای این تصاویر. شناخت اصالت ها و نه رنگ ها. و مرگ وقتی قابل درک است که انسان به شناخت انفسی برسد ...

.

این روزها که بسیاری می نویسند الگوی زن ایرانی باید کسی مثل او باشد، سرشار از تاسف و حسرت می شوم. احساس من و کسانی که کم و بیش در این مسیر همسفر بودیم عکس این است. بُهت است و ناباوری. می بینم که بعضی از دوستان مشترک ما و خانم میرزاخانی، این روزها به زمین و زمان، به روزگار، بد نوشته اند. که چرا دنیا اینطور است. من می فهمم شان. دنیا را نفهمیده اند. و انسان را. که یعنی عجالتا ..

.

.

  • ح.ب

اگر دو سال پیش بود، حتما کمکش می کردم. اواخر دیشب، به داروخانه رفته بودم. جلوی در، خانمی جلویم ایستاد و شروع کرد به ناله. که پول لازم است و دستگاه کارتش را خورده و .. نگذاشتم ادامه دهد و راهم را ادامه دادم تا به ماشین برسم! در راه فکر می کردم که اگر دو سال پیش بود حتما کمک می کردمش. رویّه ای که این سال ها داشته ام این بود که در هرحالت دستگیری کنم از ضعفا. یا راست می گویند که باید کمک کرد، و یا دروغ می گویند که بیشتر باید کمکشان کرد. اینقدر وضعش بد است که مجبور است دروغ هم بگوید. نه در ایران، که در تمام کشورها رویّه ام این بوده. مثلا با رفیقی در خیابان های شانزه لیزه قدم می زدیم. یک خانم محجّبه پیش آمد و درخواست کمک کرد. به احترام مسلمان بودنش، رد نکردمش. رفیقم طعنه زد که این گداپروری است. نپذیرفتم. در صدر اسلام هم دو نوع نیازمند بوده است که یکی از دیگران می خواسته است و دیگری ابراز نمی کرده و به تعبیر قرآن کریم از ظاهرشان هم نمی توانی پی به نیازمندی شان ببری. به هر دو باید کمک کرد. به دوّمی بیشتر. ولی از آن زمان که ایران آمده ام فهمیده ام دسته ی دیگری هم هست. اغنیاء فقیرنمای وقیح. کسانی که نیاز ندارند و با گدایی تجارت می کنند. شغل شان اینست. درآمد خوبی هم دارند. آمارها هم این را نشان می دهد که تکدّی گری درآمد نسبتا بالایی در تهران دارد. چند روز قبل هم در اتوبوس، با کسی که در طرف خانم ها مشغول گدایی بود برخورد کردم. پیرمردها در قسمت مردانه با قیافه ی حق به جانب مرا عتاب می کردند. که چه کارش داری. "شما را اذیت مگر کرده؟". البته به وضوح از یقه ی بسته و ته ریش چهره ام می ترسیدند. جوابشان می دادم که قانون باید مراعت شود. پوزخند می زدند با برافروختگی. یاد "خشونت عشق" ملکیان افتادم. که در  زوایای هر محبّتی رخ می دهد. علی ایحال، در این افکار بودم که به فکرم خطور کرد این خانمی که رد کردم ممکن است در این تاریکی شب، فکر دیگری داشته باشد. این بود که به سرعت درها را قفل کردم. شاید ثانیه ای نگذشته بود که دستش به دستگیره ی در رسید. و بعد به پنجره کوبید. که پنجره را باز کن. نکردم. میزان کمی پایین کشیدم تا حرفش را بشنوم. گفت می خواهد برود خانه و پول ندارد. گفتم خانه ات کجاست؟ گفت لواسان. پرسیدم چقدر میخواهی؟ گفت پنجاه تومن. دستگاه کارتم را خورده است. در آن اطراف دستگاه ای تی ام نبود. معلوم بود در فکرش چیزهای دیگری هم هست. اصرار داشت که پنجره را پایین بیاورم. گفتم الان به پلیس زنگ می زنم شما را تا خانه برساند. رنگ از رخش پرید. گفت نه، من یک کاری اقدسیه دارم و باید بروم آنجا. هنوز جمله ش را تمام نکرده بود که حرکت کردم ... 

.

.

گدایی عالمی دارد. خوش و بی پروا. نه این سفله اغنیا هستند. که به قول حافظ: "مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم/ شهان بی کمر و خسروان بی کلهند ... " 

  • ح.ب

" تحلیل رفته ام. در همه ی جهات. از آن گلشن عشق بیست سالگی حالا تنها ساقه ای بی حوصله برایم مانده ست، روی دیوارهای هرجایی. تُنک، سردرگم، تنها. ازینجا که نشسته ام، دستم به بوییدن گل های زرد پشت پنجره هم نمی رسد. نمیتوانم متنی را کامل بخوانم. کتاب ها نیمه کاره می مانند. نوشته ها هم. سه خط می نویسم و رها میکنم. نوشتن از سر ناچاری. که آسوده شود اینهمه فکر و خیالی که در سر است. هفته ی گذشته کسی می گفت، حالا بعد از چهارماه ماندن در این ینگه ی دنیا، شبیه هیچ کس شده ایم. نه دیگر مثل سابق می توان بودن و نه مثل اینها. راست می گفت. وقتی چندماه آزگاز هم صحبتت خودت باشی، به تنهایی معتاد می شوی. در حضور دیگران انگار تو را به بند کشیده اند. به دنبال بهانه ای هستی تا کمی نفس بکشی. در تنهایی. با این روحیه اگر ازدواج کنی، همسرت هر روز فاصله هایی جدیدی را کشف میکند. که با هیچ صحبتی از میان نمی رود. و چقدر سخت است زندگی مشترک با یک روح مجرّد ...

در آمریکا همه چیز وسیع است. خیابان ها، مزارع، مراتع، دانشگاه ها، خانه ها. غیر از نیویورک، واشنگتن و چندشهر دیگر، بافت بقیه ی شهرها همین است. ولی با همین وسعت، خانه ها به ندرت چند طبقه هستند. عموما حدود صد متر هستند. به ذهنشان نرسیده که بیشتر بسازند. خانه را برای شب ساخته اند. روزها که کار می کنند و آخر هفته هم بیرون تفریح می کنند. یا طوری ازین کلاب به آن کلاب می روند که خسته و بی رمق جسدشان به خانه برسد. تا یکشنبه را سراسر در تخت سپری کنند. و دوشنبه همه چیز از نو. کار شدید و فعالیت طاقت فرسا. به قول آن کارمند خانم فروشگاه Macys که ایرانی بود، آمریکا یعنی "عمری کار". زندگی را در کار کردن در طول هفته و نوشیدن در آخر هفته خلاصه کرده اند. همین است که صدمتر خانه برایشان زیاد هم هست. مهمان ندارند. به جز یکی دونفر حداکثر. آلایش ندارند چون کاری به کار کسی ندارند. در طول هفته که باید کار کنند و آخر هفته که باید سرمست باشند. آرایش محصول ارتباط است. سادگی محصوص تنهایی است. ایرانی ها چون ارتباط اجتماعی وسیعی دارند، مجبورند به آرایش. و خانه های چندصد متری بعضا. و تجمّل و آرایش خانه ها. و لباس ها. و خودشان. ایرانی ها برای دیگران زندگی می کنند، آمریکایی های برای کار. در خیابان استنفورد که قدم می زنی، به راحتی می بینی که گران ترین خیابان غرب آمریکا چقدر ساده و بی آلایش است. 

باید ماشین بگیرم. در ایران به دلایل متعدد، هیچ گاه پشت فرمان ننشستم. اینجا ولی نمی شود بدون وسیله ی شخصی. وسایل نقلیّه ی جمعی تقریبا تعطیل است در آمریکا. همه خودروی شخصی دارند. سوخت ارزان است نسبتا. برای خرید آخر هفته باید بیست دقیقه رانندگی کرد تا به نزدیک ترین فروشگاه که Safeway است رسید. قیمت ماشین ها اینجا خیلی ارزان است. خصوصا دست دوّم. یک ولکس واگن پاسات سرمه ای را نشان کرده ام. قیمتش چیزی حدود پنج هزار دلار است. شصت هزار کیلومتر کارکرده و تمیز و تقریبا بی نقص است. یک آمریکایی در یکی از روستاهای دور دست می خواهد بفروشد. تا آنجا یکساعت با ماشین دست کم راه است که باید از رفیقی برای رفتن کمک بگیرم. بعید هم نیست که به قول اینها از conman ها باشد و بخواهد سرم را کلاه بگذارد. پول را نقدی می خواهد. لابد آنجا با اسلحه ایستاده و وارد خانه که می شوم، نشانه رود. امنیت برای سفیدپوستان است اینجا. مجوز حمل اسلحه های آنچنانی دارند و افراد مهاجر، تا پاسپورت آمریکایی نگیرند نمی توانند از خودشان دفاع کنند. مشهور است که در ایالت تگزاس، این پیرمردهای بازنشسته ی به قول خودشان redneck، محض تفریح، با اسلحه در حیاط خانه هایشان می نشینند و منتظرند در حریم خانه شان چیزی به تصادف وارد شود و شلیکی کنند. نه پیگیرد قانونی دارد و نه هیچ چیز دیگر ...

دلم برای خانه تنگ است. و مهم تر از خانه، برای خودم. مثال این شعر رهی معیّری شده ام که: دیدی که در گرداب غم/ از فتنه ی گردون رهی/ افتادم و سرگشته چون/ امواج دریا شد دلم/ ... / وای ز دردی که درمان ندارد/ فتادم به راهی که پایان ندارد ... "

  • ح.ب

"حال و روز غریبی دارم. مثل آن روزها است که به یک شهر جدید وارد می شدم. از صفر شروع کردن. یا مثل تمام شدن. اینکه گذشته نداشته باشی. آشنایان بیگانه بنمایند. بودنت به حسب وظیفه باشد. و چقدر فاصله ات از لذّت ها دور باشد. چقدر .. مثل همیشه کتابی بر میدارم. تفال می زنم. و چقدر دقیق می آید: مبتنی میگوید : و ربّما صحّت الاجسام بالعلل .. چه بسا که تن ها با بیماری ها سلامت می یابد! و ابونواس می گوید: و داونی بالتی کانت هی الداء .. با چیزی که درد و بیماری است مرا درمان کن!) انگار از غیب می گویند که این کفّاره ی شرابخواری های بی حساب ست. باید درد کشید تا خالص شد ... "

  • ح.ب

این روزها که بحث قدیمی امامت، حکومت و رای مردم باز شده است، به نظر می رسد اکثر کسانی که به این موضوع پرداخته اند به سوالات مختلفی پاسخ داده اند که اصولا ربط مستقیمی به هم ندارد. برای اینکه مسئله کمی روشن شود، بایستی مسلّمات تاریخ اسلام را اصل گرفت و به تعبیر قضایا از روی آن پرداخت.

اصل اوّل، اسلامیت و جمهوریت)

آنچه از تاریخ اسلام بر می آید اینست که یا کفار در جامعه ی مسلمین زندگی می کنند و یا مسلمین در جامعه ی کفار. در حالت اوّل که جواب جمهوریت و اسلامیت یکی است، تشکیل یک حکومت اسلامی فرض است. بایستی حقوق اقلیّت که کفّار هستند مطابق موازین اسلامی رعایت شود. در حالت دوّم که جواب جمهوریت به اسلام نمی رسد وظیفه ی مسلمین چیست؟ واضح است. اگر تاریخ دعوت پیامبر اسلام را بررسی کنیم، وظیفه ی مسلمین تبلیغ برای اسلام است تا جایی که بتوانند جامعه را با خود همراه کنند. اگر این موضوع میسّر نشد، بایستی به مکان دیگری که بتوانند در آن احکام اسلام را برقرار سازند بروند. انّ ارض الله واسعة. و اگر کفّار اجازه ی تشکیل همچین نهادی را ندهند، با آنها مقابله کنند. هم در زمان پیامبر اسلام، و هم در زمان امام حسین علیه السلام که حکومت دیگر حتّی پایبند به ظواهر احکام اسلام هم نبود، حرکت برای تشکیل حکومت اسلام در شهری که احتمال پذیرش آن وجود داشت رخ داد. پیامبر به مدینه هجرت کردند و در آنجا با اقبال عمومی، اسلام را مستقر ساختند. امام حسین علیه السلام به کوفه سفر کردند و با نقض پیمان و دعوت کوفیان، در میان راه از تشکیل حکومت بازماندند. ولی جنس حرکت کاملا مشخص است. در زمان ائمه ی دیگر، ظاهر حکومت همچنان اسلامی است و قوانین اسلام حاکم است و محذورات جدی در برخورد با سیستم وجود دارد. آنچه از تاریخ اسلام بر می آید، همین است. لذا، اگر روزی مردم در نقاطی از ایران، مثل تهران، اسلام را نخواهند!، بر مسلمین فرض است به شهرهای دیگری که بتوانند که احکام اسلام را در آن پیاده کنند هجرت کنند. که البته در این صورت یکپارچگی کشور آسیب جدی می بیند و احتمال تجزیه ی کشور فراوان است. 

اصل دوّم، جمهوریت و حاکمیت)

حال فرض کنید که اکثریت جامعه مسلمان هستند و احکام اسلامی را پذیرفته اند. برای انتخاب اینکه چه کسی و با چه فقاهتی حکومت کند، چه مبنایی در مسلّمات اسلام یافت می شود؟ این دقیقا جایی است که بحث آقای روحانی و دیگران است. نه اصل اسلامیت و جمهوریت. در اینکه چه کسی زمامدار جامعه ی مسلمین شود، بحث است. در زمان حضور پیامبر، به طور قطع می دانیم که انتخاب از جانب خداست و رای مردم هیچ تاثیری در حاکم بودن پیامبران ندارد. در مواقع متعدد در قرآن کریم، با پیامبر محاجّه می کردند که اگر خدا می خواست کسی را ازین قوم انتخاب کند چرا مثلا دانشمندان و اشراف قوم را انتخاب نکرده است. چرا نظرخواهی صورت نگرفته! به صراحت در قرآن آمده است. و جواب هم اینست که الله اعلم حیث یجعل رسالته. همین. پس در زمان حضور پیامبر خدا، چون او صاحب شریعت است، انتخاب شریعت و انتخاب ولی در حقیقت یکی است. و اگر مردم از حکومت ولی الهی سرپیچی کنند، بلا و عذاب الهی نازل می شود و آن قوم را نابود می کند. عذاب شدید و قریب. تا اینکه تنها عدّه ی ولو قلیلی که با پیامبر هستند بمانند. امّا در زمان امام چطور؟ اینجا اختلاف بین اهل سنّت و شیعه شروع می شود. اهل سنّت، که معتقد به اصل امامت نیست،  انتخاب ولی و حاکم را در زمان غیبت پیامبر، از جانب خدا نمی داند. آنها ولی و حاکم را یکی می دانند و  مکانیزم انتخاب مشخصی هم برای این قضیه ندارند. به عنوان مثال، در زمان سقیفه، یک شورای شش نفره ی قبیله ای که آن هم با معیارهای دقیق جمعیتی یا ارزشی تنظیم نیست، تشکیل می شود. تاریخ اهل سنّت را نگاه کنیم، خصوصا جمع آوری که پروفسور مادلونگ کرده است، می بینیم که اتفاق سقیفه واقعا با هیچ معیار دقیق جز انتخاب برخی از چهره های مقبول و صحابه ی مشهور، سازگار نیست. بهرحال با معماری پیچیده ی ابوبکر و عمر این قضیه ی سقیفه برای سه خلیفه ی اوّل رخ می دهد. سقیفه در بهترین حالت، مشورتی بین برخی از صحابه ی مشهور است. تنها همین و ربطی به انتخاب و رای مردم ندارد. در زمان علی علیه السلام است که تنها اجماع حاضران باعث انتخاب می شود. حاکمان دیگر اسلام هم من جمله عبّاسیان، امویان و دیگران با مکانیزم های غیرانتخابی بر اوضاع مسلط شده اند. آنچه می شود از دید اهل سنّت راجع به حاکمان فهمید، اینست که هرکه بر قدرت تسلط پیدا کند و حکم خدا را اجرا کند، وظیفه ی دیگر مسلمین اطاعت است! هرقدر هم که شیوه ی به قدرت رسیدن او بر ظلم و نیرنگ استوار باشد. نتیجه ی مستقیم این تفکر، همین سیستم سعودی حاکم در عربستان است. که چون خادم حرمین و اسلام هستند، باید از آنها اطاعت کرد.

از نظر شیعه، در زمان حضور امام، انتخاب ولی و "مشروعیت او" از جانب خداست ولی "فعلیت" و "امکان" حکومت این ولی به نظر مردم بستگی دارد. یعنی مسلمین وظیفه دارند با او اجماع و بیعت نمایند، وگرنه این ولی خدا مامور به تشکیل حکومت نیست. حجّت ولی برای حاکم شدن بر اوضاع، حضور حاضران و قیام ناصران است. آنجا که در نهج البلاغه، امام علی علیه السلام می فرماید، لولا حضور حاضر و قیام الحجة بوجود ناصر، منظور اینست که با بیعت مردم حجت بر ولی خدا برای تشکیل حکومت تمام می شود. سیره ی تمام ائمه همین بوده اند. اگر زمینه ی مردمی وجود داشت، حتما برای حکومت قیام می کردند. امّا اگر مقبولیت عمومی وجود نداشت و حکومت اسلامی سرکار بود، سکوت می کردند و تنها به تبلیغ می پرداختند.

حالا سوال اصلی که محل اختلاف است ازینجا شروع می شود که آیا این حاکم که مورد قبول مردم است ولی انتخاب الهی نیست، مشروع است؟ جواب علمای شیعه قریب به اتّفاق اینست که خیر! در زمان حضور امام، هر حکومتی غصب است. لذا حکومت حداکثری ابوبکر هم غصب است. حکومت عمر غصب است. و حکومت عثمان هم غصب است. حکم قاضی باطل است و قس علی هذا. پس اگر غصب است، با حکومت کفار چه فرقی دارد؟ آیا وظیفه ی مسلمین مثل حالت قبل مهاجرت و ایجاد حکومتی جدید است؟ آنچه از سیره ی ائمه بر می آید اینست که تا جایی که اصل اسلام و حکومت قرآن، به صورت نسبی برقرار باشد، برای حفظ اتّحاد بایستی سکوت کرد. و تنها به تبلیغ پرداخت. حتی بعضی از ائمه به شرکت در نماز جمعه ی اهل سنّت هم به شیعیان شان سفارش کرده اند. یعنی با حفظ فاصله، آن ها را در اصول همراهی کنیم و در عین حال به تبلیغ هم بپردازیم تا زمینه ی حاکم شدن امام فراهم شود. این مدارا تا زمانی است که حکومت مبنا و روش اش اسلام باشد. نه مثل دوران یزید، که خلیفه زنازاده می شود و شرابخواری علنی کند. که در اینصورت، اصل قبلی حاکم می شود و باید مقابله کرد و حکومتی از نو بنا ساخت. آنچنان که امام حسین علیه السلام قصد کرده بودند. 

اصل سوّم، ولایت و حکومت)

در عین اینکه در حالت غیبت امام، به نظر قضیه ی حاکمیت و ولایت پیچیده تر می شود، ولی اینطور نیست. چرا که لاجرم اولا جامعه ی مسلمین بایست حکومت تشکیل دهند و هیچ قاعده ی دیگری جز رای آحاد ملت برای انتخاب ولی فقیه به قرآن و سنّت پیامبر و اهل بیت نیست. لذا شرط لازم و کافی برای ولایت در دوران غیبت، حمایت مردم و پایبندی به اصل اسلام است. که این دو ملازم هم هستند. یعنی اگر فقیهی که مقبول حداکثر مردم باشد، حکم صریح اسلام را نقض کند، از ولایت ساقط است. امام خمینی هم در یکی از صحبت هایشان به این موضوع اشاره داشتند. فقیه عالم و عاملی که حضور حاضران و قیام ناصران از جامعه ی مسلمین او را همراهی نکنند هم، مثل امام که در بند قبل توضیح داده شد، "امکان" حکومت ندارد. باید به فقیه عامل عالم دیگری که مقبولیت دارد رجوع کرد. 

پ.ن.1: در تمام مباحث بالا، رای مسلمین لحاظ است. رای کفّار در انتخاب ولی مسلمین، از نظر فقه و تاریخ بی معنی است.

پ.ن.2: غیر از پیامبران، هیچ ولّی الهی با تحکّم و اجبار، بر مردم حاکم نشده است در تاریخ. به عبارت دیگر "حجّت" نداشته است. 

پ.ن.3: به نظر بنده، اصل اول که جمهوریت و اسلامیت است امروز در ایران موضوعیت ندارد. و آنچه مورد ارجاع است اصل سوّم است که حکومت مسلمین با چه مکانیزمی انتخاب شود، که به نظرم، مکانیزم فعلی که رهبر جامعه با انتخاب خبرگان منتخب ملّت مشخص شود، بسیار بسیار هوشمندانه و عالی است. از لحاظ تئوری، ازین بهتر نمی توانم سیستمی را تصور کنم. (در این مورد که چرا این شیوه از انتخاب مستقیم بهتر است بعدها توضیح خواهم داد)

پ.ن.4: واضح است که اشتباه آقای روحانی در تجمیع اصل دوم با اصل اوّل است. جمهوریت در اصل اسلامیت شانی ندارد و تنها ظرف حاکمیت است. مردم در جامعه ی اسلامی نمی توانند انتخاب کنند حاکمی را که نصّ صریح قوانین اسلام را عامدانه زیرپا بگذارد. مسلمین هم مجاز به تبعیت از چنین فردی نیستند. خلط مبحث، چیزی است که دارد این میان رخ می دهد. یعنی کسانی که مسلمان نیستند نمی توانند در مورد حاکم جامعه ی مسلمین نظری بدهند. حالا همینقدر که در جمهوری اسلامی، حق انتخاب حاکم مسلمین برای کفّار هم معین شده است، چیزی است که با اصول اسلام هرگز نمی خواند. و این محصول اندیشه های غربی است. لکن، ما مجبور به حفظ همین میزان هستیم چرا که راه دیگری نداریم. ولی اینکه ازین موضوع سوء استفاده کنیم و حاکم جامعه ی مسلمین را با نظر غیرمسلمین تحت فشار قرار دهیم، این دقیقا علّتی است که بحث "جمهوریت و اسلامیت" را به غلط مطرح می کنند.

پ.ن.5: حرف برای نوشتن بسیار است. سعی کردم به خلاصه ترین شکل ممکن بنویسم. والله مستعان .. 

  • ح.ب

این نوشته را چهارسال پیش در روزنامه ی جمهوری اسلامی در مورد حوادث تروریستی پاریس به دست داعش نوشتم. پاراگراف چهارمش وصف الحال این روزهای ما است ... :

.

.

" بروز اندیشه های افراطی در قالب اسلام، نظیر آنچه در پاریس رخ داد، نشانگر شکست جریان چپ مسلمان سکولار نیز می تواند باشد. این نکته ای است که اسلاوی ژیژک، فیلسوف و جامعه شناس مشهور اسلواکی نیز در روزهای اخیر بدان اشاره کرده است. اسلام در اساس خود، حامل پیام های جدی در مواجهه با مسائل سیاسی و اجتماعی است و پیروانش را به یک کنش پویا در مقابل مسائل اجتماعی می خواند. به نظر اکثر اندیشمندان اسلامی، یکی از وجوه قرآن کریم برنامه ای برای حکومت پیامبر اسلام است و حکومت عدل ِ سیاست و تمام معنای سیاست است. لهذا اسلام سکولار با خلاً ایدئولوژیک در تفسیر فرامین سیاسی اجتماعی اسلام مواجه می باشد. لذا جمعیت رو به رشد مسلمین در اروپا، وقتی با این خلاً ایدئولوژیک روبرو می شوند، و در حالی که مروّجان اسلام ناب محمّدی تحریم شده اند، این جمعیت ممکن است به ناچار به اندیشه ی سیاسی ِ بی مایه ی گروه های سلفی و وهابی روی آورند. در جامعه ی مسلمان، نتیجه ی طبیعی جدایی دین از سیاست، حرکت های خشونت طلبانه ی از جنس داعش است ... "

  • ح.ب

یکی از اعمال وارد در شب اول ماه مبارک، زدودن دل از هرگونه کینه و غباری از مومنین و مسلمین است. درست است که سخت است این روزها، گذشتن از دوستان سابق، که حالا بهر جاه یا مال خنجر می زنند، یا آنها که حالا به قول خودشان معتدل شده اند و پیروان حکمت "خیر الامور اوسطها" ... و رندانه "در میان راه" خنجر می زنند. یا آن ها که اوّل تیر می اندازند و بعد از ترس سرک می کشند که ببیند کی را و کجا را زده اند .. یا آن ها که هم با علی هستند هم با معاویه و یا آنها که نه با علی هستند و نه با معاویه .. و آنها که اگر یک نفس راحت شان بگذاری، یک نفس راحت ات نمی گذارند ... باید بتازی تا نتازند .. از همه می گذریم .. از ناکث و ناکس .. به لطف خدا .. از همه می گذریم. و چشم بر گذشته ها می بندیم. می گذریم امّا به قول آن شعر محمود درویش، لکن لاتعودا ابدا .. لعلنا نکون ایضا لنسیانکم مخلصین ..

.

.

  • ح.ب