حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

او در این روزهای همیشه، با وجود شلوغی های غیرمعمول، به چنان رقّت قلبی رسیده بود که با هر نوستالژی به اشک می نشست. با شعر کودکان ارتباط برقرار می کرد و حتی اخیراً یک خط از ترانه ی کودکانه ای دل او را شکسته بود. با اینکه از نزدیک ترین هایش هم انگار دور شده بود،‌ به نحو عجیبی آنچنان با غریبه و آشنا دلش نزدیک بود که پای درد دل یک پیرمرد مدّت ها نشسته بود و مقابل چشمانش گریسته بود. او در این زمانه، زخم زبان یاران را به حساب روزگار می گذاشت و به مرحله ای از درک اشیا رسیده بود که درد را خوب تحمّل می کرد. با زخم می ساخت و اصل بقای درد را می شناخت. تقویم که می گذشت او همچنان در پاییز بود،  هرقدر هم که دهه ی چهارم زندگی اش از نیمه رد می شد. 

..

.

  • ح.ب

" بخواب هلیا، دیر است.

 دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه ی تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ 

شب از من خالی ست هلیا.

هلیا... بدان که من به سوی تو باز نخواهم گشت. تو بیدار می نشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند. شب های اندوهبار تو از من و تصویر پروانه ها خالی ست
دیر است برای بازگشتن، برای خواندن تصنیف های کوچه و بازار، برای بوییدن کودکانه ی گل ها ...
 
هلیا، برای خندیدن، زمانی ست بی حصار، و گریزا
آیا هنوز می انگاری که من از پای پنجره ات خواهم گذشت؟
 
گریستن هلیا، 
تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز
آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا بر می انگیزد "چیزی شدن" از دیدگاه آنهاست – آنها که می خواهند ما را در قالب های فلزی خود جای بدهند. و ما خردکنندگان جعبه های کوچک کفش هستیم.
 
بخواب هلیا، دیر است.
 دود دیدگانت را آزار می دهد. شب، خالی تر از ظرف شام سگهای اهلی ست. استخوان ها زندگی را نمی آرایند – استخوان های خشک
ما همه در اسارت خاک بودیم
 
ما، در خفاخانه های ضمیر خویش چیزی را پنهان نگه داشتیم؛ پنهان و سرسختانه نگه داشتیم
و روزی دانستیم – و تو نیز خواهی دانست – که زمان، جاودان بودن همه چیز را نفی می کند
پوسیدن بر هر آنچه پنهان شده است دست می یابد و افسوس به جای می ماند.
فردا نارنج ها از آن سوی نرده های چوبی خواهند گریست.
 
بخواب هلیا ...
 
تنها خواب تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است، به من، و به رؤیاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد. من دیگر نیستم؛ نیستم تا که به جانب تو بازگردم و با لبخند – که دریچه ایست به سوی فضای نیلی و زنده ی دوست داشتن – شب را در دیدگان تو بیارایم؛ نیستم تا که بگویم گنجشک ها در میان درختان نارنج با هم چه می گویند، جیرجیرک ها چرا برای هم آواز می خوانند، و چه پیامی سگ ها را از اعماق شب بر می انگیزد
 
دود دیدگانت را آزار می دهد
بخواب هلیا. بس است. راهی ست که رفته ایم. آیا کدامین باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟
تو از صدای غربت، از فریاد قدرت، و از رنگ مرگ می ترسی؟
هلیا! برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز
و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را
و برای عاشقِ عشق بودن، عاشق مرگ بودن را
 
خواب.
 
تنها خواب، هلیا!
 
دستمال های مرطوب، تسکین دهنده ی درد های بزرگ نیستند
اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند
اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند
شاید، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم...نمی دانم...

من که از درون دیوار های مشبک، شب را دیده ام
و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگ های ستم کوبیده ام
من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام
و من – باز آفریننده ی اندوه
هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، هلیا!
آنچه ماندنی ست ورای من و توست
 
هلیای من!
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش
من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنه ی بازیست؛
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نا محدود
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند
 
هلیا
 
تو زیستن در لحظه ها را بیاموز
و از جمیع فرداها پیکر کینه توزِ بطالت را میافرین
مرگ، سخن دیگریست
مرگ، سخن ساده ایست
و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت
که چه سوگوارانه است تمام پایان ها
برای تو از لحظه های خوشِ صوت
از بی ریایی یک قطره آب – که از دست می چکد
و از تبلور رنگینِ یک کلام
و از تقدس بی حصر هر نگاه – که می خندد
 
برای تو از سر زدن سخن می گویم
رجعتی باید هلیای من!
دیگر چه می توانم گفت؟
دیگر چه می توانم گفت؟
خاموش می شود
 
روزی طبیبان را از سر بالینت جواب خواهند کرد و در وجود تو به جستجوی آخرین کلام خواهند آمد
هلیا از مرگ می ترسی؟ مرگ – که نمی نامد و آگاه نمی کند حتی پارساترین مدعیان پارسایی را
من این بازیِ "دیدار در واپسین لحظه" را دوست نمی دارم
در فضا کدورت غم بود و باد – و همه کس می دانست که رگبار خواهد شد
 
مثل اینکه همه ی حرف ها تمام شده بود
ناگهان شیشه های بزرگ پنجره ها می شکند
ناگهان رنگ همه چیز سیاه، و سیاه تر می شود
اتاق ها سیاهِ مرگ می پوشند. باران آهنگی جدا دارد
آنها را به یاد می آورم که مردگانشان را می سوزانند
بوی استخوان های نیم سوخته و عطریات تند – که هوا را چون مرغان سیاه می شکافند – مرا محصور می کند
 
به یاد می آورم آن مردی را که درون تابوت خفته بود و به هیچ چیز نمی اندیشید
و آن گروه سیاه پوش را که آرام به دنبالش می رفتند و دستمال هایشان خشک بود
و آنها را که به دور یک گور تازه آب خورده می گریستند
 
و آن مردی را که در آخرین لحظه ی زندگی می خواست چیزی بگوید و نگفت و بعد کسانی بودند که گفتند "شنیدیم" و سخنش، کلام بزرگان شد و یک جمله از صدهزار جمله بود که در یک کتاب از صدهزار کتاب، احساس بطالت می کرد.
 
و آن زنی را که شاید یک جمله ی دردناک گفته بود و تنها بود که مرد و هیچ کس نشنید و احساس بطالت در هوا معلق ماند
و ستون لایزال تسلیت ها را
 
و آن مرد را که با ناخوشایندترین اصوات صلوات می فرستاد و صورتش را با آن ریش زیر تیغ مانندش در بدن فرو می برد
و گورستان های بی درخت، و گورستان های خاکستری رنگ را...
 
هلیا!
 
 فراموشی را بستاییم؛ 
چرا که ما را پس از مرگ نزدیک ترین دوست زنده نگه می دارد، و فراموشی را با دردناک ترین نفرت ها بیامیزیم؛ زیرا انسان دوستانش را فراموش می کند، و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را...آن را هم فراموش می کند
 
بگذار که انسان ساده ترین دروغ های خوب را باور کند
و ما گامگاه دیگران می شدیم
 
باز می گردم. همیشه باز می گردم
 
مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سرآغازی بپنداری یا پایان، من در پایانِ پایان ها فرو نمی روم
مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی، من مردِ خداحافظی همیشگی نیستم
 
- حرف بزن برادر، حرف بزن
- دیر نیست؟
- برای من که می شنوم دیر نیست
 
باز می گردم؛ همیشه باز می گردم
 
هلیا! 
خشمِ زمانِ من بر من مرا منهدم نمی کند. من روح جاری این خاکم
من روانِ دائمِ یک دوست داشتن هستم
ما در روزگاری هستیم، هلیا، که بسیاری چیز ها را می توان دید و باور نکرد و بسیاری چیزها را ندیده باور کرد.
 
هلیا
هیچ چیز تمام نشده بود. هیچ پایانی به راستی پایان نیست. در هر سرانجام، مفهوم یک آغاز نهفته است. چه کسی می تواند بگوید «تمام شد» و دروغ نگفته باشد؟ من می خواهم به کودکی خویش بازگردم، به پاک ترین رؤیاها.
به سوی آنچه مرا هفت ساله بودن بیاموزد
که همه چیز را با رنگ های کودکانه بیامیزد
پای پله ها بنشینم و به صدای شستن ظرف ها گوش بدهم
و به آنچه با رنگ های زنده در آمیخته است
 
من به مادر خواهم گفت که مرگ، اگر آنقدر صمیمانه باشد، آخرین دست دوزی لباس یک عروس است.
بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود
 
آهنگ ها تنهایی را تسکین می دهند؛ اما تسکین تنهایی، تسکین درد نیست. اینک اصوات، بی دلیل ترین جاری شدگان در فضا هستند. به خاطر داشته باش! سکوت، اثبات تهی بودن نمی کند. اینک آنکه می گوید تهی ست – و رفتگران، بی دلیل نیست که شب را انتخاب کرده اند.
هلیا! ژرف ترین پاکروبی ها پیمانی ست با باد. بگذار باد بروبد
 
از تمام دروازه ها آن را باز بگذار که دروازه بانی ندارد، و یک طرفه است به سوی درون
اینک نامه یی که بر دیوار سیاه شب حک شده است مرگ ناپذیری لحظه ها را اعلام می دارد؛ لحظه های ماندنی، دردناک و دوداندود؛ لحظه هایی که هیچ کس حارس جایگاه خویش نیست، لحظه یی که پیرایه ها زدودنی ست. روح، خالص و تنها، زنگ خوردگی را احساس می کند؛ و آرزو که زیوری ست صبر آفرین، چون پرده های کهنه ی قصر های نیم سوخته در یک حریق، دیگر تالار اندیشه های تو را نخواهد آراست
 
 
تقدیر من، تقدیر «همه کس» نیست. من، خسته خفته ام. دنیا در خواب نیست. من فرو می روم. دنیا بر می آید
برای چه پشیمان باید بود؟
برای همه ی آنچه از دست رفته است؟
یا برای آنچه به دست آمدنی نبود؟
و یا برای قصه یی که در پایانش رسیدیم و هیچ کس درباره ی آغازش سخنی نگفت؟
شهرها را نبود ما غریب نمی کند. شهرها در فقدان انسان ادامه می یابد
 
آدم ها را می بینم که با وقار کارمندانه ی خود راه می روند. آنها با وقار کارمندانه ی خود سفته ها را امضا می کنند؛ و در تهدید هر قسط، خویشتن را تحلیل می برند
بوی قیر و تمسخر، پررنگ تر از بوی بهار نارنج هاست
من خنده ام را از فضا، از شب و از باران پس می خواهم
 
 
اینک آرامشی ست خاکستری که به من باز می گردد؛ آرامشی که در خطوط متروک صحرا – که روزگاری به خاکستر گندم های سوخته می پیوست – نیز نمی توان جست؛ آرامشی که از یک پایان – نه پایانِ پایان ها – سخن می گوید؛ شاید پایان یک فصل، نه سرانجام همه ی سال ها؛ آرامشی ست غریب که نه رسیدن را می گوید نه اختتام دردناک یک مجلس سوگواری را؛ نه می گوید نه توان توان گفتن در اوست؛ آرامشی که جنجال خیابان ها، نورها و زوایا در آن فرو می نشیند و رسوب می کند. راهی ست که باید رفت. رفتن، ستایشگر ایمان است
 
 
شاید ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم، که می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. حالیا ایمان شعری ست. خستگی قدم ها را کوتاه می کند، کوتاه تر می کند.
در من شمعی روشن کنید. مرا به آسمان بفرستید. خسته هستم. می خواهم بخوابم آقا. تو مرگ سبز می دانی چیست؟ هیچ قانونی از رنگ سبز و بوی بهار حمایت نمی کند. ورق ها را دور بریزید. اینجا زلزله خواهد شد. اینجا، یک شب، ماه خواهد سوخت. جوراب های ابریشمی خواهد سوخت. اینجا ستون های عشق را از بلورِ بدل ساخته اند. چه فرو ریزنده است ایمان، چه عابر است دوستی. سلام آقا! سلام خانم! من یک فانوس تاشو هستم. در من شمعی روشن کنید. قانون دود و نور و فلز – مرغ های آویخته – سینما – فرار از جهنم – من خیس شده ام، من خیلی خسته هستم آقا. خواب...تنها خواب...بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟
 
شب از من خالی ست هلیا
شب از من، و تصویر پروانه ها خالی ست ..."
بار دیگر شهری که دوست میداشتم .. نادر ابراهیمی ..
  • ح.ب

فرض کن ناگهان ببینی فقیه شهر که چهل سال پشت سرش با اشک و آه به نماز ایستاده ای شراب به دست دارد، یا زندگی ات را به دوست دیرینه بسپاری و خودش را با زندگی ات ببرد، یا اینکه بفهمی همان دستی که به گرمی می فشاردت منافق و حیله گر است و هزاری دیگر ازین دست. اوّلین واکنش بسیاری ترس است و بهت. مدتّی با خود درگیرند و مشغول انکار. در مرحله ی پذیرش ساکت می شوند. و آنجا که تسلیم این حقیقت می شوند، تا زمانی، دیگر نه به کسی اعتماد می کنند و نه با انسان ارتباط نزدیک می گیرند. در انزوا خودشان را می خورند. که چرا من و چرا اینطور. و بسیاری چراهای دیگر. واکنش بعضی مقابله است امّا. سعی می کنند این رشته را تا آنجا که می توانند دنبال کنند و به ضرب و شتم و جرح هم شده حق خودشان را بستانند. تا جراحت اعتمادی که به دیگری کرده اند تسکین بیابد. که سخت شبیه انتقامی است که دون کیشون از آسیاب های بادی می گرفت. این آدم ها تا زخم نیدازند فراموش نمی کنند. و تا کسی را پیدا نکنند که بتوانند دوباره به او اعتماد کنند در نوسان و هیجان هستند. 

من امّا حالا، مدّت هاست که فهمیده ام که انسان همین است. در پستوی ذهن انسان، خودم را جستجو نمی کنم. و هر آینه انتظار سرکشی انسان را دارم. اینست که راحت فراموش می کنم، ساده می گذرم و گاهی شده طوری رفتار کرده ام که انگار هیچ نشده. با کسی که پولم را برده است نشسته ام و فالوده خورده ام و صحبتی از گذشته نکرده ام. دست کسی که می دانم دچار نفاق و حسادت است را فشرده ام. و پشت سر همان فقیه شهرت پرست و زن باره ایستاده ام و نماز را به فردی بی آنکه بداند خوانده ام. چون انسان را شناخته ام ..

.

.

مرد اگر هست به جز عالم ربّانی نیست ... 

  • ح.ب

گاهی تدبیر الهی اینست که موسی در دامن فرعون بزرگ شود ... الصبر مفتاح الفرج!

.

  • ح.ب

به نظرم طرح اصلی این زندگی اینست که طی یک فرآیندی لمس کنی که همه چیزش از دست رفتنی است. بایست ساعت ها مقابل آینه با وسواس ایستاده باشی تا پس از از سال ها ببینی که موهایت سفید می شود و چروک ها یکی پس از دیگری می افتد به جوانی ات، باید تن ات را ببینی که رفته رفته به خاک بیشتر می ماند تا هر چیز دیگری، باید شهرت و ثروت را ببینی که روی تخت بیمارستان نیست می شود و از کار می افتد، باید عشق را بشناسی که در گذر روزگار مستهلک و بی معنی می شود، باید پایین و بالای روزگار را ببینی که نه به دوستی دوستان می شود دلخوش بود و نه هراسناک از دشمنی دشمنان، باید لمس کنی که مکانیزم طبیعی زندگی بلع و دفع است، این میان آنچه هضم می شود انسان خاکی است در گذر زمین و زمان ... 

.

در سی و چند سالگی و جایی که حالا من ایستاده ام، نه سرمای زمستان دلسردم می کند و نه طراوت بهار فریبم می دهد. این مسیر تکراری را بیش از پیش می شناسم و اینکه انسان یعنی عجالتاً .. 

.

.

" اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را/ که بسته راه به من، آسمان خالی را/ به سیب سرخ رسیده بدل شده است انگار/ شفق به خون زده خورشید پرتقالی را!/ همه حقیقت من، سایه ایست بر دیوار/ مگرد، هان! که نیابی من ِ مثالی را/ هزار بار به تاراج رفت و من هر بار/ ز عاج ساختم آن خانه ی خیالی را/ پریده رنگ تر از خاطرات عمر من اند/ مگر خزان زده سیب و ترنج قالی را/ نشان نیافتم این بار هم ز گمشده ام/ هر آن چه پرسه زدم عشق و آن حوالی را/ در آن غریبه به هر یاد ـ آن خراب آباد ـ/ نمی شناخت دلم، یک تن از اهالی را/ بهار نیست، زمستان پس از زمستان است/ که خود به هم زده تقویم من، توالی را/ هنوز مسأله ات مرگ و زندگی است، اگر/ جواب می دهم این جمله ی سؤالی را:/ نهاده ایم قدم، از عدم به سوی عدم/ حیات نام مده ، فصل انتقالی را ...(بالطبع شعر از منزوی است ... )

 

  • ح.ب

از معدود جشن ها و مراسمی بود که می رفتیم. بالطبع سرشار از مهملات و زوائد و لاطائلات. آن میان امّا، یک پیرمرد شمالی هم روی سن آمد و شروع کرد در دستگاه شور خواندن. سنگین. از درآمد و سلمک و شهناز و گوشه ی حسینی. با صدای خشن، گرفته و ناهموار ولی به غایت صحیح. طاقت جمعیّت طاق شده بود. وقتی پایین آمد، به او گفتیم که چه درست خواندی. گفت: " وقتی صدایی بود، مایه اش نبود. حالا که صدا رفته، جا افتاده ... ". 

داستان همان پالان و خر است. آن یکی خر داشت پالانش نبود/ یافت پالان گرگ خر را در ربود .. مثل ماجرای ما و آنها. یا مثل نوشته های اینجا .. 

  • ح.ب

دبستان ما یک مدرسه ی نظامی بود. از جنس فلک و ترکه ی مکتب خانه های گذشته. ناظم مدرسه با چوب یک و نیم متری که نوارهای زرد و مشکی به آن بسته بود بچه ها را می زد. به پشت و بازوهاشان. بعضی اوقات هم بی رحمانه به زانوهایشان می زد. با شدّت. و حتی گاهی به سرشان. دلش سنگ بود. مروّت نداشت. گاهی مثل دیوانه ها چوب را در حیاط مدرسه می چرخاند و تو گویی رجز می خواند. گاهی هم بچه ها را به دفترش صدا می زد و آن پشت جایی به جان شان می افتاد. و گاهی که از بد ِ حادثه گذرت به دفترش می افتاد، می دیدی که یک نفر روی زمین مثل ماری آن پشت به خود می پیچد. روش همه ی معلّم ها همین بود. معلّم دینی هم اخلاق می گفت و هم به قصد کُشت می زد. حتّی برای یک پچ پچ ساده در کلاس. دست بچه های بی گناه را می گرفت و از پشت چندبار می پیچاند و وقتی به گریه می افتادند با لگد می زد. وحشی بود. چشم هایش سبز بود و خونریز. جنون داشت. وقتی می زد هم می خندید و هم لب هایش می لرزید. جوانی بیست و چند ساله بود. شنیدم جوانمرگ شده است. وقت اذان همه را به صف می کردند و به زور به نماز می بردند. و به زعم خودشان در ضمیر ما دارند مناجات را جا می اندازند. چه نمازهای بی وضویی که آن سال ها مثلا خواندم. حتّی یادم هست که چندباری با اینکه وضو نداشتم به اصرار مرا پیش نماز گذاشتند. خنده ای بود، تلخ. من هنوز گاهی کسی که از معنویّت حرف می زند، یاد آن نمازهای مضحک ِ بی وضو می افتم که چندصد نفر دیگر به من اقتدا کردند. وقت نهار باید از خانه غذا می بردی. و نهارخوری دقیقا مثل نهارخوری سربازخانه بود. تاریک و طولانی. بوی آهن و حلبی می داد. بیست دقیقه ای بیشتر وقت نبود و بعد باید به ضرب ناظم به اتاق استراحت می رفتیم و به زور می خوابیدیم. در تمام پنج سال دبستان در آن مدرسه یادم می آید فقط یکبار چشمانم به خواب رفت. بقیّه ی اوقات چشمانم را می بستم و نیم ساعت تمام بی حرکت زجر می کشیدم. و بعد از آن به کلاس که می رفتیم، زنگ های عصر را در خلسه ای چرت می زدم. همه چیز نامتناسب بود. شیشه های کلاس را از ترس ترکش های موشک چسب زده بودند که به داخل نپاشد. و پشت آن را مثل زندان های سخت، با نرده های آهنی بسته بودند. تا نفس هایمان به شماره بیفتد. باید مطیع و رام بودی تا سیستم مدرسه تو را شاگرد ممتاز بشناسد. در تمام آن پنج سال من هیچ گاه یادم نمی آید که به لحاظ علمی و عملی انگشت نما بوده باشم. و گاهی که بی دلیل حال مدرسه و ناظم خوب بود، برای تشویق به ما برای مدّت کوتاهی توپ می دادند که بازی کنیم. ما اکثر روزها با تکه سنگی در حیاط بازی می کردیم. و چه بسیار پیش می آمد که این سنگ های نخراشیده به سر و صورت بچه های معصوم می نشست. همه چیز در یک نظم جنون آمیز جریان داشت. و مدیر از پشت عینک ته استکانیِ دسته سیاهی که آن روزها داشت، چنان با جدیّت و ابّهت به بچّه ها می نگریست که انگار در تمام کائنات خدا نشاطی نیست ... 

.

القصّه این روزها که به خانه می آیم، مسیرم از مدرسه ی سابق می گذرد. همان دیوارهای آجری چرک و تاریک و گرفته، همان نرده های جنون آمیز پشت پنجره ها، همان حیاط یاس آور بی قواره، و هنوز همان میله های نوک تیز روی دیوارهای مدرسه هست. آدم ها رفته اند، ولی آثار خشونت شان هنوز هست. من هر روز که از پیش این پنجره ها می گذرم، خودم را هنوز پشت آن میله ها می بینم. و شاید سخت تر از آن روزها .. 

.

.

  • ح.ب

حالا بعد از مدّتی هم که همدیگر را در مهمانی می بینیم، از هجوم دیگران به خلوت اتاقی می گریزیم و تو می نشینی و شعر می خوانی. از سایه می گویی. از اینکه بعد از اینهمه غربت نشینی آمده است در رشت دور از هیاهوی دنیا نشسته که مرگ را در خانه ی پدری اش ببیند. از شهریار می خوانی. به سراغ شعر بی نهایت لطیفی که پس از مرگ مادرش نوشته است می روی. "در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود/ پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد/ صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه/ طوفان سرنوشت و خبرهای سهمگین/ دریاچه هم به حال من از دور می گریست/ تنها طواف دور ضریح و یکی نماز/ یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید/ مادر به خاک رفت .. " و آن تصویرسازی بی نظیر شهریار را از مادرش شرح می دادی که" او فکر بچّه هاست/ هرجا شده هویج هم امروز می خرد/ بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها ... !". به قول آن نویسنده ی فرانسوی، مادرها نسل گریزپای هستند. یا از افسانه ی ترکی سارای سخن می رانی. که سایه آن را گل سرسبد وفاداری و فداکاری می داند. وقتی که خان برای گرفتن سارا برابر پدرش تیغ کشید، او هم برای حفظ جان پدرش و هم برای آنکه عهدش را با کسی که نشانش کرده بود به هم نزند، خودش را به آب می اندازد. "سیل ش بربود و اژدهایی/ تند و خشن و عبوس می رفت/ گل دسته بر آب و شیون خلق/ بر گنبد آبنوس می رفت/ سارا تو شدی عروس دریا ... ". و شهریار این افسانه را میان شعر "هذیان دل" خویش آورده. جایی که سرگذشت زندگی اش را مرور می کند و خودش را در نقش کسی می پندارد که دل به دریا زده است به خاطر عشق. سایه می گوید: شهریار پس از آن حادثه که به خاطرش دانشکده ی پزشکی را رها کرد و سر به کوه و بیابان نهاد، انگار تصادفا  روز سیزدهم فروردین در پارکی قدم می زده است و او را می بیند که فرزندش را شیر می دهد. و این شعر را آنجا می گوید: "یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم/ تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم/ تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز/ من بیچاره همان عاشق خونین جگرم/ من که با عشق نراندم به جوانی هوسی/ هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم/ پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت/ پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم!/ سیزده را همه عالم به در امروز از شهر/ من همان سیزدهم کز همه عالم به درم!/ تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم/ گاهی از کوچه ی معشوقه ی خود می گذرم! .. ". شهریار در به تصویر کشیدن صحنه خارق العاده است. یک نقّاش تمام عیار است. این شعر را مثلا بگذار کنار آن شعر مشهور ژاک پرور "به یاد آر باربارا". همانی که ایو مونتان خوانده است. تمام نقاشی آن شعر اینست که شاعر زمانی با باربارا زیر باران قدم می زده است و حالا که او رفته تنها. شهریار یک سر و گردن بالاتر ایستاده. و آن زلال شعر و احساس را برای ما گذاشته .و تو همینطور می خوانی و من که چشم هایم گرم می شود می روم نماز عشاء بخوانم ..

..

.

" فصل گلم به آه و فغان گذشت 

  چون بگذرد خزان؟ که بهارم چنان گذشت! .. "

  • ح.ب

درست است که وقتی فروغ می نویسد: "توی این همبونه ی کرم و کثافت و مرض .. " راست می گوید، ولی من دوست دارم این روزها ادامه ی شعر را مثل وصیت نامه ی باکری زندگی کنم که "خدایا مرا پاکیزه بپذیر ... ".

.

.

پ.ن: ...

  • ح.ب

" دوستی داشتیم که از ابتدایی با هم همکلاس بودیم. در کنکور در سراسر ایران نفر ششم شد، بعد هم شد کارمند عالی‌رتبه شرکت نفت. خب مثل بقیه آدم‌ها مرد. در بهشت زهرا یک نفر آمد بر جنازه‌اش نماز میت خواند و رفت. اصلا کسی نبود جنازه‌اش را از زمین بلند کند، بگذارد داخل آمبولانس. من مطمئنم دیگر هیچکس سر خاکش نرفته است. دو هفته بعدش داشتم از در خانه‌اش رد می‌شدم، دیدم چراغش روشن است. یعنی وارث بلافاصله رسیده بود! این رفتاری است که دارد با آدمیزاد می‌شود. این آدم فوق‌العاده بود. بی‌نظیر بود. اما اصلا کسی دنبال آدم نمی‌گردد. همه ما این‌طوریم. آدم‌ها غریب و بی‌پناه مانده‌اند. دارند در خودشان می‌پوسند ...

.

مدت‌هاست در جواب دعوت‌ها یک کلمه می‌گویم. سال‌ها پیش کشف کردم این عبارت خیلی مفید است. می‌گویم «ان‌شاءالله!» این یعنی دست من نیست. یکی دیگر باید اراده کند. اگر نشد، از چشم من نبینید. چند تا از این جمله‌ها هست. یکی هم این است که وقتی می‌پرسند حالتان چطور است؟ می‌گویم «بهتر از این نمی‌شود.» همه فکر می‌کنند این یعنی همه چیز در بهترین حالت است اما یک معنی دیگری هم دارد، که یعنی دیگر هیچ امید بهبودی نیست ...

.

با همه خوش‌بینی که من به جوان‌ها دارم، روند کار طوری است که بشر دارد به یک سمت و سوی خاصی کشیده می‌شود. درکل جهان دارد به‌ عمد و حساب‌شده کوشش می‌شود که مردم به زندگی روزمره و آب و علف خودشان قانع شوند و اصلا عادت کنند. هر چه جلف‌تر بهتر! آنها که قدرت را به دست دارند، خوب فهمیده‌اند که مشکل از اندیشه کردن انسان‌هاست. باید اندیشه کردن را از آنها گرفت. انسان باید مشغول همین آب و علفی باشد که با قطره‌چکان به او می‌دهند، مبادا که یک لحظه دراز بکشد و با خودش اندیشه کند. تمام انقلاب‌ها و تحولات از همین یک لحظه اندیشه کردن‌ها آغاز می‌شود. دارند علاج واقعه را قبل از وقوع می‌کنند. از مد گرفته تا زندگی روزمره، سعی می‌کنند تمام مدت ذهن آدم‌ها را مشغول کنند. بدتر از همه کاری کرده‌اند که برای داشتن حداقل‌های یک زندگی باید صبح تا شب دوید. اصلا یک دوره‌ای است که یک بردگی خودخواسته‌ای شروع شده. سابق باید یک نفر را به‌ زور به بردگی می‌گرفتند. الان ما داوطلبانه خودمان را برده می‌کنیم. خودمان را به مراکز قدرت و نان نزدیک می‌کنیم و التماس می‌کنیم که یک تکه نان هم جلوی ما بیندازند. الان هنرمندها را هم به استخدام خودشان درآورده‌اند ... "

هوشنگ ابتهاج. مصاحبه با چلچراغ .. 

  • ح.ب

نقل است که بعد از ماجرای حکمیت و شعبده ی پسر عاص و سعایت ابوموسی ها، عدّه ای پیش امیر مظلومان آمدند و گفتند : " یا علی! ما نادان و احمق بودیم. تو چرا حکمیت را پذیرفتی؟ ". سیّد رضی در نهج البلاغه نقل کرده است که امام یک دستش را محکم به پس دست دیگرش زد. و فرمود : "هذا جزاء من ترک عقده". این سزای کسی است که به خاطر رای مردم، عقیده اش را کنار بگذارد ... 

.

.

  • ح.ب

خدا خودش شاهد است که در اواسط دهه ی چهارم زندگی هم طوری هستم که پشت فرمان زمزمه که می کنم "چه شود به چهره ی زرد من، نظری برای خدا کنی .. " به اشک می نشیند ...

.

.

نرگس ِ مست ِ نوازش گرِ مردم دارش .. می دانی؟ 

  • ح.ب

ابراهیم خلیل بود و وسیع. بی واسطه خدا را می شناخت. صدایش در آسمان ها راه داشت. در آن زمانه که انسان هنوز وهم بود، از کائنات خدا بی پرده می دانست. به رای العین. با اینکه قلبش گواهی می داد امّا جنس یقینش از دیدن بود. و با همه این مشهودات، وقتی در رویای صادقه دید که خداوند از او می خواهد که فرزندش را ذبح کند به تردید افتاد. تا اینکه سه بار این موضوع تکرار شد. با همه ی این ارتباط بی واسطه، ذبح اسماعیل برایش سخت بود. وقتی سر اسماعیل روی خاک قرار گرفت، خواست تا روی ش را بپوشاند. تا نبیند ذبح فرزندش را. و کارد روی گلو قرار گرفت تا جبرئیل سر رسید و فدیناه بذبح عظیم.. ابراهیم عظمت یافت آنچنان که در کائنات خدا، انسان عزیزتر از همیشه شد. چرا که پذیرفت همه ی زندگی اش را، نسل پیامبری اش را، با وجود وعده ای که پیشتر به او داده شده بود، به خاطر خدا کنار بگذارد. و این بلاء مبین و امتحانی سخت بود. تا خداوند صدق رفاقت او را بسنجد. 

.

امّا حسین علیه السلام، فراتر از ابراهیم بود. نه وحی ای بر او می شد. نه ارتباطی بی واسطه داشت. نه دستور الهی واضح و بی پرده بر او می رسید که چنین کند یا چنان. یقینش از جنس دیدن کائنات نبود. حسین تشخیص بشر بود از اصول و معرفت حق. محبّت الهی. خلوص و یقینش چنان کائنات خدا را در هم پیچید، که ابراهیم هم بی گمان حیران بود. حسین علیه السلام تشخیص داده بود که خداوند این را از او می خواهد، درحالیکه ابراهیم دستور یافته بود. فرق بسیار است میان این دو. فرق است میان آنکه یارش در بر/ تا آنکه دو چشم انتظارش بر در. با همه این ها وقتی تمام عزیزانش، نسل آخرین رسول، اشبه الناس خَلقاً و خُلقاً به او، پیش چشمش یکی یکی ذبح می شدند، روی نگرفت و جز ذکر چیزی نگفت. با اینکه در انتهای عاطفه ی بشر ایستاده بود، راوی نقل می کند چنان مصمّم ایستاده بود که "بیگمان هیچ شیرمردی را ندیده بودم که چون حسین تمام فرزندانش پبش رویش کشته شده باشند و او همچنان چون کوهی استوار ایستاده باشد"

.

.

پ.ن: "مادرم وقتی می رفت/ گفت به فرزندانم/ تا قیامت سلام می فرستم/ و من حالا/ که دلم/ از غصه های مبهم پر است و گریه حتی/ آرامم نمی کند/ به مادرم سلام می کنم/ و از دست هایش/ که یک عمر/ سایه بان التهاب هایم بوده/ نوازش می طلبم ... به خدای مادرم قسم/ دلتنگم ... "
.

  • ح.ب

از زمانی که یادم می آید همینطور بوده است. در حالت نوسان بین انزوا و شلوغی. مدّتی در تنهایی مانده ام و بعد برای گریز از انزوا به اجتماع پناه برده ام. و در ازدحام و شلوغی ها به خفگی رسیده ام و لاجرم باز مدّتی به گوشه ای خزیده ام. از ازدحام شلوغی های دونفره حتی. کسانی که می شناسند، می دانند. مثل پروانه ای که بی وقفه و بی محابا به شیشه ی پنجره می کوبد تلاش می کنم تا به تنهایی برگردم. و بعد، چون تاب عتاب انزوا را هم ندارم، بازمیگردم به شلوغی ها. و این در یک فرآیند غیرقابل باور تکرار می شود. 

نوشته های "از نو برایت می نویسم" را حذف کردم. عزیزی منتشر کرده بود و ده ها هزار نفر دیده بودند. و بعد هجوم آورده بودند. هریک به دلیلی. کسی دلسوزی می کرد. بعضی تمجید و تعریف. آن دیگری قصد آشنایی داشت. یکی مهاجرت. یکی هم صحبت. آن یکی مستند می ساخت. و عدّه ای هم مثل همیشه فحش و ناسزا. و ازین انگشت نمایی، ازین شلوغی، باید می گریختم. چاره ای نبود. با اینکه دوست دارم گوینده باشم و پشت میکروفون، از انگشت نمایی بیزارم. من صدا را، موسیقی را وقتی دوست دارم که یک نوا را به تنهایی بنوازد. نه ترکیب صداهای جور و ناجور. از ارکستر سمفونی بیزارم. به زخمه ی یک تارِ تنها، حالا هرقدر قدیمی هم، پناه می برم گاهی ... 

.

.

"مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من/ که جز ملال نصیبی نمی برید از من/ زمینِ سوخته ام. نا امید و بی برکت/ که جز مزارع نفرت نمی چرید از من/ عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز/ در انتظار نفس های دیگرید از من/ خزان به قیمت جان جار می زنید امّا/ بهار را به پشیزی نمی خرید از من/ شما هرآینه، آیینه اید و من همه آه/ عجیب نیست کزینسان مکدّرید از من/ نه، در تبرّی من نیز بیم رسوایی است/ به لب مباد که نامی بیاورید از من/  ... برایتان چه بگویم زیاده؟ بانوی من/ شما که با غم من آشناترید از من ... " (حسین منزوی)

.

.

  • ح.ب

" توی کوچه ها، یه نسیم رفته، پی ولگردی/ توی باغچه ها، پاییز اومده، پی نامردی/ توی آسمون، ماه دق میده/ ماه دق میده، درد بی دردی/ پاییز اومده، پاییز اومده، پی نامردی/ یه نسیم رفته، پی ولگردی/ تو شب سیاه، تو شب تاریک/ از چپ و از راست، از دور و نزدیک/ یه نفر داره، جار میزنه، جار/ آهای غمی که، مثه یه بختک/ رو سینه ی من، شده یه آوار/ از گلوی من، دستتو بردار .... "

حسین منزوی ..

.

.

  • ح.ب