حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

" الحمدالله مشکلات تا حدّی مرتفع شده است. به صورت موقّت و سطحی البته. ولی هنوز مثل کسی که روی گسل زلزله ایستاده ست، بیقرارم. هوی استنفورد بسیار بهاری شده است. سبز و مطبوع و دلچسب. با پوشی از باران که اهالی اینجا آن را drizzle می گویند. راستش امّا، نمی گیردم. به قول آن عزیز هنوز، زیبایی از آن دسته پدیده هایی است که نمی شود به تنهایی از آن لذّت برد. من امّا همیشه به فلسفه ی لذّت بردن مشکوک بوده ام. همیشه وقتی خوشحال بوده ام حادثه ای در کمین بوده است و سر رسیده است و به کلّی همان خوشحالی لحظه ای را نابود کرده است. اینست که همواره در ذهنم با لباسی از خار زندگی می کنم. حواسم هست که اگر اجازه دهم ذهنم کمی قدش خمیده شود، یا سست شود، از اطراف به آن خار و خس دنیا هجوم می برد. درست بر عکس اینها. که تمام فلسفه شان بر اساس لذّت بنا شده است. هر کس در زندگی می کوشد تا لذّت را ماکزیمم کند و محدوده ی آزادی در جامعه تا حدی گسترده شده که لذّت های شخصی با هم در تعارض قرار نگیرد. غرب را بر اساس فلسفه ی فرویدی بسته اند. یعنی انسان، هر آنچه که "هست"! اگر غریزه به او می گوید کاری بکن، باید جامعه طوری باشد که بتواند آزادانه آن کار را بکند. می خواهند همجنس گرایی را توجیه کنند، می گویند در حیوانات هم هست، پس به طور غریزی در انسان هم هست. لذا باید جامعه طوری باشد که آن را محدود نکند. غرب می خواهد کشف کند انسان چه "هست" و سعی کند جامعه را بر این اساس بسازد. درحالیکه انسان در "شدن" معنی پیدا می کند و نه در "هست". اریک فروم، نقدی که به فروید دارد همین است. میگوید فروید انسان را در آنچه هست معنی می کند، ولی انسان ماهیت ش در شدن است و نه بودن. راست است. انسان در مسیر تعریف می شود و نه در حال ورود به عالم هستی. و تمام تفاوت فلسفه ی غرب با اسلام در اینست که فلسفه ی غرب یعنی انسان آنچه هست. و فلسفه ی اسلام یعنی انسان آنچه که باید بشود ... و من چقدر فلسفه ی اسلام را بیشتر می پسندم. چقدر ...

.

.

یکی از تفریحات م اینجا اینست که پرده را پس می زنم و از پنجره ی وسیع اتاقم، خیابان را تماشا می کنم. چای می نوشم و بنان می خواند و چیزی می خوانم و عابران که در گذرند. از خیابان داستان آدم ها را می نگرم. مثل کسی که پس از مرگ، به زندگی نگاه می کند. مردی که هر صبح سر ساعت می آید و یک قهوه می گیرد و باقی پولش را هم نمی ستاند و با عجله می رود. زنی که با سگی از کنار استارباکس می گذرد و برای خودش کیک و قهوه می گیرد. پسربچّه ای که با پدرش می آید و در چمن های اطراف تمرین فوتبال می کند. اهمیّت اتفاقات از پس شیشه طور دیگری است. انگار همه چیز در یک قالب ِ تکراری اتفاق می افتد و ما خیال می کنیم که خودمان هستیم. مثل من، که حالا این سطور را می نویسم و می دانم که مثل همین سطور و چه بسا بهتر سال های سال نوشته شده است. امروز به این فکر می کردم که چقدر دنیای من شبیه همین نگریستن از پشت پنجره به آدم هاست. فاصله ای بین ما هست که هیچ رابطه ای آن را پُر نمی کند. انگار که خلق شده ام برای فاصله. دوستانم هم می دانند که آنچه درونم می گذرد، علی الاغلب خارج از دسترس آن هاست. اینست که وقتی بعضی شان این صفحه را می بینند، حیرت می کنند که آیا این همین آدمی است که می شناختیم؟

.

.

سانفراسیکو شهر ناآرامی است. هر وقت وارد آن می شوم، اضطرابی می گیردم. باد شدیدی می وزد. هوا گرفته و درهم است. خیابان ها شیب تندی دارند و یا شلوغ ِ شلوغ اند، یا خلوت ِ خلوت. نه وارد آن شلوغی می شود شد و نه ترس ِ آن خلسه ی خلوت را می شود تحمّل کرد. هربار از کوچه ی خلوتی می گذرم، انتظار این را دارم که کسی ناگهان اسلحه ای بیرون بیاورد و شلیک کند. احساس عجیبی است. مخصوصا وقتی مسلمان باشی و به صورتت ریش باشد. و خاصّه آنکه روزنامه ها را هر روز زیر و رو کنی و آمار قتل ها را در کوچه هایی که می شناسی ببینی. دوستان می گویند در تهران هم آمار قمه کشی و درگیری های خیابانی زیاد است. ولی نمی دانند که تفاوت اسلحه ی سرد با گرم، مثل تفاوت تصادف ماشین است و هواپیما. کسی از تصادف هواپیما عموما جان سالم به در نمی برد. و مضاف بر این موضوع، هیچ چیز دست تو نیست تا حادثه از کمین برسد. وقتی ماشین سوار هستی، می توان با فاصله ی زمانی معقولی حادثه را رصد کرد، و راننده را از خطر خبر. قدم زدن در کوچه های سانفراسیسکو مثل نشستن در توپولوف های خسته ی روسی است در شرایط جوّی ناآرام. هرلحظه رگباری ممکن است بگیرد. راستی خدا حافظ است. می دانم. آن روز ِ حادثه که برسد، نه تیری خطا می رود و نه زخمی بهبود می یابد. اگر روزش نباشد هیچ نمی شود. اینها را می دانم. ولی میدانی، یک قَدَر ِ مقدّر است که از پیش نوشته شده است. و یک قَدَری است که با اشتباهات و گناهان آدمی پیش می آید. مشهور است که بسیار کمی از آدمیزاد به مرگ ِ مقدّر می میرند در اثر گناهان. و این ترسناک است. که عمر آدم با اشتباهات و گناهان کاسته شود و مجبور باشم بی آنکه توشه ای برداشته باشم از دنیا بروم. می گویند امام علی علیه السلام از کنار ستون شکسته ای به دیواری پناه برد، دلیلش را پرسیدند، فرمود از قضای الهی به قّدَر الهی پناه می برم. این است که مرا نگران می کند که در اثر اشتباهات و گناهان، که بخشی از آن آلوده شدن به محیط ِ فاسد اینجاست، مشمول قضای الهی شوم و اجلم در یک حادثه سر برسد، بی آنکه برای خدا کاری کرده باشم. اینکه غرق در دنیا باشم و مرگ بیاید و گریبانم را بگیرد. حالا می پرسی پس چرا در خیابان ها تنها قدم می زنم؟ دلیل ش اینست که می خواهم با ترس کنار بیایم. با روش exposure therapy. از چیزی که می ترسی با آن روبرو شوی. به این رسیده ام که اگر آدم از چیزی ترس داشته باشد، هرگز خالص نمی شود. و ریشه ی اصلی نفاق ترس است. می خواهم با ترس از نزدیک روبرو شوم .. 

.

.

به وضوح احساس می کنم روی دلم غباری نشسته است. از همین چند ماه ماندن در اینجا. خدا رحم کند ...

.

.

بال تنها غم غربت به پرستوها داد ... "

  • ح.ب

برای فرو ریختن یک بنا، یک راه اینست که نیروی عظیم و غالبی بر آن فرود آید. راه دیگر امّا، یک نسیم ساده است که فرکانس وزیدن آن با لرزه های ناچیز و بی نهایت مخفی ِ ساختمان بخواند. تشدید موج های کم دامنه و مخفی، یکی از قوی ترین نیروهای این عالم است ... 

.

.

  • ح.ب

در قوانین جزایی آمریکا، تبصره ای است به نام Double Jeopardy .. با این مضمون که یک نفر به خاطر یک جرم دوبار محاکمه نمی شود .. یعنی اگر قاضی یکبار حکمی را در مورد کسی صادر کند، دیگر نمی تواند کسی آن فرد را به خاطر همان عمل مورد محاکمه قرار دهد .. چه قاضی درست حکم کرده باشد چه اشتباه .. فیلمی را هم یادم هست بر این اساس ساخته اند .. مردی می خواسته از شرّ زنش خلاص شود بی آنکه به او مالی برسد، با ماموران زد و بند می کند و صحنه ای ترتیب می دهد که گواهی به قتل او بدهند .. به دست زنش .. و خودش با تمام اموالش می گریزد به جزیره ی ساکت و متروکی .. و خلاصه زن محکوم می شود به حبس ابد .. به خاطر قتل عمد .. پس از تحمّل سال های طولانی در زندان، به او عفو می خورد و آزاد می شود .. می رود در روز روشن، شوهرش را پیدا می کند و با خونسردی تمام او را می کشد ...

.

.

.

حساب زندگی اینطور نیست. آدم ممکن است به خاطر یک جرم بارها محاکمه شود. بارها. و هر بار بی رحمانه تر از گذشته. خدا کند که آخرت اینطور نباشد .. یا جرم بپوشند، یا ببخشند ... و یا همان یک بار ..

.

  • ح.ب

" فصل امتحانات میان ترم نزدیک است. بی استثناء از تمام کلاس ها عقب هستم و نرسیده ام که مطالب را بخوانم. عمده دلیلش حجم فشارهای ذهنی و روحی بوده است که این روزها متحمّل آن بودم. گاهی در آینه می ایستم و به این فکر می کنم که شاید در عرض همین دو ماه به اندازه ی چندسال شکسته تر شده ام. گاه کتابی را می گشایم و میان سطرهای آن خودم را در روزهای گذشته پیدا می کنم. آخرین بار به این فکر می کردم که وقتی چهار سالمان بود، پدر که از سرکار می آمد، با همه ی خستگی اش، ما را به پارک ملّت می برد و سوار ماشین های پلاستیکی بدقواره ی آن روزمان می کرد و از بالای پارک به پایین سرازیر می شدیم. یک بار، میان راه که سرعت داشتم ناگهان فرمان را چرخاندم. ماشین تعادلش به هم خورد و افتادم. در حال افتادن، از آن پایین چهره ی پدرم را می نگریستم. آن نگرانی که در صورت او بود، چندسالی است که مرا دیوانه می کند. نمی دانم حالا در نبود من چه می کشد. راستش مرگ، از یک جهت از وضع فعلی ام بهتر است و آن اینست که کسی نگرانم نیست. ولی به قول آن نویسنده، مرگ هم هنوز چیز خاطر جمعی نیست. نمی شود به آن اطمینان کرد. میان سطرهای بعدی کتاب یادم می آید {...} را. جزوه هایش در دانشگاه بی نقص بود. دقیق و تمیز و به نحو خارق العاده ای زیبا. شکل ها را انگار از پیش با هنرمندی کشیده بود. اندازه ی حروف و سطور آنچنان متناسب بود که تو گویی ساعت ها صرف تنظیم ش کرده بود. یک روز از او پرسیدم که چطور .. و چرا .. گفت به تو می گویم چرا، و  چطورش هم از همین چرا معلوم می شود. به خاطر خانم {...} او هر بار می آید و جزوه ها را می گیرد. کلاس هایش را با من بر می دارد. و ادامه ی ماجرا. قصّه ی همان بیستون است و فرهاد. و راستش حالا که این سطور را می نویسم، میدانم که شیرین ماجرا با کس دیگری ازدواج کرد و به خارج رفت. و همانجا هم ماند تا طلاق گرفت. داستان ِ تکرای این سال ها. من هم از آن روز پای صحبت این رفیق مان ماندم. از شما چه پنهان در تمام این سال ها، مخاطب بسیاری از درد و دل ها بودم. آشنا و بیگانه. گاهی دو نفر می آمدند و صحبت می کردند و بی آنکه یکی از دیگری خبر داشته باشد، مخاطب مشترکی داشتند. محرم اسرار بسیار بودم. تراژدی های غمباری از پیش چشمم گذشته است. به داستان آدم ها علاقه داشتم. به طرز جنون واری داستان ها را ادامه می دادم در ذهنم. مثلا شنیده بودم که معلم مدارهای الکتریکی چندسال پیش زن و بچه اش را در حادثه ی رانندگی از دست داده است. خودش پشت فرمان بوده. اشتباهی می کند و بقیّه را به کشتن می دهد. دیگر نمی توانست درست زندگی کند. از یک ساعت کلاس، چهل دقیقه می آمد و با نوای آرام و شکسته درس می داد. رمق نداشت. ولی ذهن ش فوق العاده قوی بود. در ذهنم مجسّم می کردم حسرتی که همیشه با او همراه است. آخرین سکانس هایی که از دخترش دیده است. از همسرش .. چقدر دردناک است .. به دست خودش، آدم عزیزانش را از بین ببرد ... داستان آدم ها، برایم تجربه بود. حس مشترک بود. کتاب ها هم همین حکم را برایم داشتند. مثلا کسی که زنبق دره را خوانده باشد، درک دیگری از حالات انسان ها دارد. جان شیفته مثلا. مادام بواری. جنایت و مکافات، در جستجوی زمان از دست رفته، آناکاریننا، برادران کارامازوف. همه ی اینها بعد جدیدی به ذهن آدمی از حالات انسانی اضافه می کند. 

داستان ها با من همراه بودند. میان سطور کتاب می آیند و می روند. با آن ها زندگی می کردم. احساس شان می کردم. آناکارنینا را درک می کردم. ایوان کارمازوف را هم. پشت آن نقاب سرد ِ زخمی ِ تحقیرشده و تنهایی عمیقی که داشت. الیوشا را بیشتر. که عقایدش از خودش همیشه جلوتر بود. شیفتگی آنت به پدرش و جدایی از او را بهتر از هرچیز دیگری لمس می کردم. انگار از زبان من نوشته بود. تو گویی که داستان ها همیشه همان هستند و ما تنها بازیگرهایی بودیم که به ناچار چند سالی باید نقشی را از نو بازی کنیم. هر کسی نغمه ی خود خواند و رود ... 

از کنفرانس سالانه ی دانشکده هدیه ای گرفته ام که وقتی به خانه می رسم و آن را باز می کنم، می بینم که یک شیشه شراب ظاهرا خیلی خاص و مرغوب است. آن را از مزارع انگور مرغوب ِ اطراف دانشگاه گرفته اند. نمی دانم چه کنم. به ذهنم نمی رسد که آن را در لحظه بیرون بیندازم. گوشه ی اتاق می گذارم تا بعدا فکری برایش کنم. در همین قضایا عکسی از اتاقم می گیرم و برای ایران می فرستم. خانواده گوشه ی عکس این شیشه را پیدا می کنند و حیران می شوند. و من می مانم که چه باید بگویم. بی شک تقصیر خودم هست. بی شک. باید همان دم اوّل آن را بیرون می انداختم. ولی واقعا در آن لحظه آنقدر از لحاظ ذهنی خالی بودم که نتوانستم چاره ای بجویم. زندگی من اصولا بر اساس سوء تفاهمات بیان شده است. هفته ی پیش در جلسه ی قرآن، کسی مرا دیده است و می گوید در فلان عکس در رستوران پشت سرم قاب عکسی بوده است که خوب نبوده و چشمانم هم سرخ بوده است. طرف (که زن و شوهری هستند) میگویند ما شناختی از شما نداشتیم و خیال کردیم آثار مستی است. واقعا در می مانم. از خستگی و خواب آلوده گی چشمانم اینطور بوده است و اینها چه خیال کرده اند. همیشه زندگی من این بوده است. تصویری که دیگران از من داشته اند یا بسیار بهتر و یا بسیار بدتر از خودم بوده است ... 

اولین امتحان میان ترم سه شنبه ی آینده است. تاریخ امتحان را استاد با نظر بچه ها تعیین کرد. زحمت داشت ولی به وضوح بلوغ ِ رفتاری دانشجویان در آن مشهود بود. تاریخ که تعیین شد، Whitney که خانمی است آمریکایی و از آن خانم های تیپیکالی است که همیشه جلوی کلاس می نشینند، بلند شد و گفت من یک تقاضای خصوصی دارم و آن اینکه یکشنبه تولدم است، می خواستم ببینم می شود امتحان را تغییر داد و سه شنبه گذاشت یا نه؟ همه ی کلاس یکصدا موافقت کردند. استاد هم. جالب بود. تا چند دقیقه قبلش همه با سه شنبه مخالف بودند. منطق خاصّ خودش را دارد اینجا .. 

.

.

شب تنهایی ام در قصد ِ جان بود

خیالش لطف های بیکران کرد ... "

  • ح.ب

مشهور است که جالینوس، که در علم طبّ به سان سقراط است در فلسفه، از گذرگهی می گذشته است. ابلهی در وی نگریست و به وی ابراز علاقه کرد. فریادی برآورد و شاگردانش را بخواست که برایش "اِتمیون"، داروی درد جنون، بیاورند. "پس بدو گفت آن یکی ای ذی فنون/ این دوا خواهند از بهر جنون/ دور از عقل تو، این دیگر مگو/ گفت : در من کرد یک دیوانه رو!/ ساعتی در روی من خوش بنگرید/ چشمکم زد، آستین من درید .. " جالینوس برای شاگردش توضیح می دهد که این فرد نادان از من خوشش آمده است و حتماً بایستی من هم عیبی مثل او داشته باشم که او این چنین به من رو کرده است و خوشش آمده است. "گر نه جنسیت بُدی در من از او/ کی رخ آوردی به من آن زشت خو/ گر ندیدی جنس خود کی آمدی/ کی به غیر جنس، خود را بر زدی/ چون دو کس بر هم زند بی هیچ شک/ در میانشان هست قدر مشترک/ کی پرد مرغی مگر با جنس خود/ صحبت ناجنس گور است و لحد ... " ادامه می دهد که اگر فصل مشترکی نداشتیم، هرگز او به من متمایل نمی شد. که به قول علما، السنخیّة علت الانضمام .. جذب شدن آدم ها به علت وجود نوعی سنخیّت است .. 

.

.

پ.ن: دیشب میان برف و سرما و مه، تا پاسی از شب بیرون مسجد ایستاده بودم که تا از در می آید برون، سلامی کنم. شاید یکساعتی ایستادم. میان شلوغی و همهمه ی مراسم. فقط یک سلام. همین. می دانی؟ کاش مرا با تو سنخیّتی بود .. 

.

  • ح.ب

" شهریه را پرداخت کردم. این ترم به خیر گذشت. ان شاء الله ترم دیگر اوضاع رو به راه می شود. خدا شاهد است که من خودم را به او سپرده ام. می دانم هر موفقیتی داشته ام مربوط به او بوده است. شکست هایم مال خودم است امّا. به دنیا که آمده بودیم، دکتر به پدرم گفته بود اینها احتمالا بیست روز بیشتر دوام نیاورند. از بس ضعف جسمانی داشتیم. نازنین پدرم به دکتر گفته بود که من با احتمال کار نمی کنم، من وظیفه ام را انجام می دهم. و از تو چه پنهان، این زنگار مرگ هنوز که هنوز است پیش چشمانم است. انگار دکتر را می بینم که زیر لب می گوید بیست روز. بیست روز دیگر فرصت بیشتر نداری. خودم را می بینم که سراسر ضعف بودم. و هستم. و تو ای خدای بزرگ، با تمام عظمتت مرا پروراندی و به اینجا رساندی. می دانم که اینجا هم موقّتی است. من خودم را به تو سپرده ام و سعی می کنم برای امور خودم تدبیر نکنم. 

دلم برای مادر و پدرم بسیار تنگ است. و از شما چه پنهان، تابحال تنگ بودن دل را تجربه نکرده بودم. بارها تا مرز دلتنگی پیش رفته بودم، ولی هرگز تا بدین حد احساس فشار نکرده بودم. حالا می فهمم آنها که عزیزی را از دست می دهند چه می کشند. ضیق صدر .. نفس ات به شماره بیفتد. راستش بیش از دلتنگی آنچه آزارم می دهد اینست که من هرگز نتوانستم قدردان محبّت پدر و مادرم باشم. خصوصا وقتی که فکر می کنم که آنها بیش از پدران و مادران دیگر هم متحمّل زحمت شدند. احساس خودخواهی میکنم. انگار که بارم را بسته ام و رفته ام. و آنها را در دو راهی گذشته ام که بین راحتی خودشان و فرزندشان یکی را انتخاب کنند. و همیشه به زور هم که شده آن ها جریان را به سمت راحتی فرزندشان هدایت می کنند. انگار آن ها هستند که می خواهند بروم و من هستم که می خواهم بمانم. خدایا .. من که نتوانستم قدردان محبّت مادرم باشم، چطور می توانم تو را سپاس گویم. تو که از هر مادر و پدری، مهربان تری. اللهم انی اعوذ بک من غضبک .. و حلول سخطک .. 

.

.

به محیط عادت کرده ام. و همه چیز در هاله ای از تکرار دارد اتفاق می افتد. صبح ها بیدار می شوم، با نان مکزیکی و فلورا و عسل صبحانه می خورم. با اتوبوسی که داخل دانشگاه است خودم را به کلاس می رسانم. یک ساعت و ده دقیقه به حرف های استاد گوش می دهم. بعد به همکف دانشکده می روم و قهوه ای میگیرم. کارهایم را انجام می دهم تا به ساعت بعدی کلاس برسد. نهار را به رستوران داخل دانشگاه می روم و یا سالاد سفارش می دهم یا ماهی. بعد برای نماز به اتاق واقع در یونیون دانشگاه می روم. اتاق بهایی ها کنار مسجد است. می آیند و مثلا عبادت می کنند و گپ می زنند و می روند. اکثرشان هم قیافه شان به ایرانی ها می خورد. نمی دانم. اینجا وضوخانه جدا از سرویس هاست. فکر بسیار خوبی است که حرمت وضو حفظ شود. به سبک سنّی ها می نشینم و وضو می گیرم و راستش احساس بهتری به آدم دست می دهد. نماز را فرادی می خوانم. به کتابخانه می روم. مدّتی آنجا مطالعه می کنم. نماز مغرب را می خوانم. به سمت اتاقم باز می گردم. و تا شب به همین منوال مطالعه می کنم. گاهی این میان هم کسی ممکن است حالم را بپرسد و به چای یا قهوه دعوتم کند.

مهمترین موضوع این روزهایم این است که می خواهم در زندگی چه کنم .. نمی دانم ... ازینجا به بعدش را فکر نکرده بودم. تمام حواسم این بود که به استنفورد بیایم ولی بعدش را چندان فکر نکرده بودم. مثل کسی که به زحمت ورزش می کند و بدنسازی می رود. که چه بشود؟ که سالم بماند. که سالم بماند که چه بشود؟ مگر آدم چند سال می توانم سالم باشد؟ مثلا تا هفتاد یا هشتاد. بعد پیری عارض می شود و دخل آدم را می آورد .. 

.

.

راستش احساس می کنم مردمان اینجا حال عادی ندارند. شب ها مست توی خیابان نعره می زنند و فحش ناموس می دهند. احساس می کنم شیطان در خون آن ها وارد شده. مثل آن فیلمی که مدّتی پیش دیدم. مسخ شده اند و نمی فهمند. صبح ها برای دیگران مثل سگ کار می کنند و شب ها مثل سگ مست .. حدیثی در بحار الانوار است که ان الشیطان یجری من ابن آدم مجری الدّم .. از راه خون وارد بدن آدم می شود .. به نظرم شیطان وارد خون شان شده است. اینست که شاید پیوند با کفّار جایز نیست. 

می ترسم .. می دانی؟ می ترسم ... "

  • ح.ب

" آدم از ترس مرگ خودکشی نمی کنه ... " 

  • ح.ب

" امروز روز خوبی بود. با دوچرخه ی عاریه به دانشکده ی منابع انرژی رفتم. با پروفسور "خالد عزیز" یکی از مشهورترین اساتید نفت و گاز دنیاست صحبت کردم و در مورد امکان کار بر روی پروژه ی مشترکی به توافق رسیدیم. البته شرط و شروطی داشت و اینکه فلان درس را ابتدا با او بگیرم. در مجموع خوب بود. البته این مدّت اینقدر اتّفاقات عجیب و غریب افتاده است که واقعا نمی شود به هیچ چیز اعتماد کرد. توکّل کرده ام و می دانم که اگر خدا بخواهد من اینجا بمانم خودش ماجرا را جلو می برد. ما تنها عروسک های کوکی ِ یک تقدیر هستیم ...

با وجود اتّفاق نسبتاً امیدوار کننده ی امروز، به نحو غریبی دلم گرفته است. طوری که واقعا نمی توانم درست نفس بکشم. بریده بریده و با بغض است. وقتی آرمان های آدم از توانایی هایش بزرگ تر باشد، در فشار ِ خرد کننده ای تحقیر می شود. وقتی نمی توانی کاری که بدان اعتقاد داری را بکنی. در فاصله ی توانایی ها و آرمان ها تمام می شوی. در فاصله ی بین واقعیت و حقیقت. و واقعیت اینست که آدم فقط چند ثانیه می تواند برای خدا نفس بکشد، بعد درگیر خودش می شود. کسی که یک روز لب به آب نزند، و عطش هجوم بیاورد به توانش، سخت است که فردا صبح اندیشه ای جز نوشیدن داشته باشد. آرمان های من همه از جنس تشنگی بودند. و در غایت آن، اینطور تعریف شده بود که باید تشنه بر روی دریا بمیرم ... 

گاهی به این می اندیشم که شاید بزرگترین نعمت الهی نعمت فراموشی است. که باعث می شود آدم بتواند گذشته را به یاد نیاورد. چه نعمتی است ندانستن بر بالهای پرنده. دانستن، حجم قفس را به رخ ِ بال پرنده می کشد. من دچار این بیماری هستم که بدیهیات روزمره ی زندگی را ممکن است فراموش کنم ولی یک مکالمه یا سکانس مهجور از زندگی ممکن است سال های سال، روزی چند بار پیش چشمانم بیاید .. لکن چه چاره با بخت گمراه ..

.

فضای دانشگاه شلوغ و پر همهمه است. نمی دانم چرا در هر جمعی احساس می کنم وصله ی ناجور هستم. میخواهم با دیگران ارتباط بگیرم ولی می بینم که ظرف چند دقیقه حوصله ام سر می رود. مشکل سپری کردن اوقات با ایرانی های اینجا اینست که حواشی ِ خسته ای کننده ای دارد. و مضاف بر این ها، انگار می خواهند انتقام تمام ناراحتی های گذشته شان را از من بگیرند. من را نماد جمهوری اسلامی می بینند.و از شما چه پنهان، با اینکه خودم می دانم آلوده تر از آنم که چنین نسبتی به من دهند، احساس خوبی می کنم. کاش می توانستم چیزی که آنها مرا بدان سرزنش می کنند باشم ... کاش .. احساس صادق مشکینی در فیلم لیلی با من است را دارم. طرف می رود که وام قرض الحسنه بگیرد ولی موج جبهه او را تا خط مقدّم می برد .. هرچه عقب تر می نشیند، او را جلوتر می گذارند .. هرچه برای دیگران  بیشتر توضیح می دهد، بقیه خیال می کنند اخلاص او بیشتر است .. دیروز در نمازم هزار فکر درهم بود و دیدم یکی از دوستان ایستاده است و می ستاید که قرائت نمازت را دوست دارم. و می دانی، خجالت کشیدم. همین .. 

احساسم نسبت به ایرانی های اینجا، بیش از هرچیز دلسوزی است. احساس سوره ی والعصر است. که انسان در خسران است مگر آنها که ایمان بیاورند. و در راه خدا صبر پیشه کنند. ایرانی های اینجا، عجول و پر از آرزوهای طولانی اند. به قول رومن گاری، از آنها که حتی در عمرشان یکبار هم درست حسابی نشده فرصت کنند خودشان را تمیز کنند! طول امل .. می دانی؟ حق هم دارند شاید. دنیا اینجا تمام می شود. تمام شرکت های مهم دنیا در همین منطقه هستند. اگر در دنیا بشود به جایی رسید، اینجا بهترین شروع ممکن است. اینست که اکثر قریب به اتّفاق ایرانی های اینجا، به نحو عجیبی خودخواه هستند ..

دنیای آمریکایی ها هم خیلی شلخته و ناجور است. مثل خانه ای است که هیچ چیز سر جای خودش نیست و در کمال خونسردی همه ی اهل خانه بدان خو گرفته اند. تا جایی که می توانند کار می کنند و یا کتاب می خوانند. بقیه ی وقت شان را هم یا ورزش می کنند، یا به تماشای خزعبلات می نشینند و یا مست می کنند. این برنامه ی روزانه ی اکثرشان است. دنیای شان انفرادی است ..

..

دیر وقت است و باید کمی استراحت کنم. سرد است و نمی دانم چرا احساس می کنم هرگز دیگر گرم نخواهم شد. تا مغز استخوانم سرما نفوذ کرده. حشره ها از شدت سرما خودشان را به شیشه ی اتاقم می کوبند. "فقط همین مانده بود که دلش برای پروانه هایی که خودشان را به شیشه می کوبند، بسوزد .."بی قرارم و بیش از همه ی بی قراری ام، توقّع یافتن قرار و سکون اذیّت م می کند. دوستان آخر هفته هماهنگ کرده اند و رفته اند یکی از شهربازی های مشهور اینجا، Six Flags. که به داشتن بعضی اسباب و وسایل نادر شهره است. من نرفتم. نه حوصله ش را داشتم، نه رغبت ش را و نه دلم می آمد در این وضع ...

.

گرچه می گویند، می گریند روی ساحل نزدیک، سوگواران در میان سوگواران/ قاصد روزان ابری/ داروگ/ کی می رسد باران؟/ بر بساطی که بساطی نیست/ در درون کومه ی تاریک من که ذرّه ای با آن نشاطی نیست/ و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد/ چون دل یاران که در هجران یاران ... 

"

  • ح.ب

هر کس اعتقادات ش از تقوایش بیشتر باشد گمراه می شود ... استثناء ندارد ..  مگر کسی که به یک آدم منزه تکیه کند ... علت خروج عمر و ابوبکر از مسیر اصیل اسلام بعد از پیامبر همین بود که تقوایشان به اندازه ی اعتقاداتشان نبود .. شمر تا زمانی که تکیه بر امام علی داشت در مسیر بود امّا همین فزونی اعتقادات بر تقوی باعث شد با سر سیّد شباب اهل الجنة این کند به ضعف همّت و رای .. 
.
.
سرّ ولایت اینست که باعث می شود ضعف تقوی آدم پوشیده بماند .. 
.
.
پ.ن:
از آدم های معتقدِ بیتقوا دوری کنید که همین روزهاست که تکیه گاهشان عوض شود و سر پاکان بر سر نیزه کنند ...
  • ح.ب

سی و چند سالگی ها سنّی است که تاثیرات کارهای گذشته کم کم در انسان نمودار می شود. حتّی جزئی ترین و بی اهمیّت ترین آن ها. مثلا من این روزها تاثیر بازی های کامپیوتری را که در کودکی انجام می دادم در خودم می بینم. سر پیچ ها، گاز می دهم. مدّتی پیش نزدیک بود ماشین را چپ کنم وقتی از خروجی سئول به چمران می رفتم. اگر در آن بازی ها، سر پیچ گاز نمی دادی همه از تو سبقت می گرفتند. من عادتم شده حالا. که سر پیچ ها گاز می دهم. هم در خیابان. هم در زندگی ام ...

.

.

 

  • ح.ب

می خواستم از زبان کسی که شاید بیست سال تمام علی الاغلب شاگرد اوّل بوده است، به کسانی که این روزها از نو به مدرسه می روند بگویم که من از تک تک روزهای مدرسه متنفرّ بوده ام. همیشه از اوّل مهر به عزا می نشستم تا آخرین امتحان خرداد. دلیلش هم به طور عمده این بوده است که محیط مدرسه بیش از هرچیز دیگر برایم تحقیر کننده بود. موهای تراشیده، ناطم، زنگ، صف های خط کشی شده، تمرین های تکراری بی فایده و مسائلی ازین دست. که بسیار است. ناظم دبستان ما چوب به دست می گرفت و بچه ها را با چوب به صف می کرد. سر صف موها و ناخن ها را چک میکرد. بزرگترین درسی که من در طول آن دوازده سال کذایی گرفتم این بود که تا دیر نشده باید ازین محیط خودم را خلاص کنم ... 

روز اوّل دانشگاه برایم بهشت بود. آزادی محض. کسی نبود که بگوید کجا برو و کجا نرو. چه درسی بگیر و چه درسی نگیر. نظم و انضباط به نحوی کاملا محرمانه و زیر پوستی برقرار بود. من آنقدر به این محیط در روزهای اوّل نامانوس بودم که نمی دانستم می توانم بین کلاس ها از دانشگاه بیرون بروم! تا این اندازه. بعدها که مرزهای اختیار را شناختم، دانشگاه شریف هم برایم محدود شده بود. ولی همیشه آن لذّت گذار از مدرسه به دانشگاه در ذائقه ام هست ...

.

.

زین جان ِ پر از وهم ِ کژاندیشه گذشتیم

از مدرسه و کاغذ و تکرار رهیدیم

..

.

  • ح.ب

کسی را می خواستم که خودش در درون، آنقدر جالب باشد که ازم سراغ یک شهر جالب نگیرد، کسی که به اندازه کافی به سرچشمه ی اشتیاق نزدیک باشد، کسی که با جنبه های تاریک تر و غم بار تر روح آدمی آشنا باشد تا به استقبال سکوت آخر هفته زوریخ بشتابد ... "

.

.

آلن دو باتن .. در باب افسون اماکن پر ملال ... 

  • ح.ب

" خنکای سحر به خواب رفتم. تا نیمه شب پیش دوستان بودم و شعر می خواندیم. یکشنبه ها همیشه اینطور است که مثل کسی که زخمی است و کشان کشان به جایی می رود، در فاصله ی خسته ای از تخت هستم. از شدّت فکر و خیال دارم حافظه ام را از دست می دهم. مثل آن ها که تصادفی کرده اند، فقط اوّل و آخر بعضی ماجراها یادم هست. و اخیرا اینطور شده است که همیشه حق را به او می دهم. به آن ها. به خودم هیچ نمی رسد. من مستحق عذاب بودم. مستحق انزوای محض. کسی که ایده ی زندان انفرادی به ذهنش رسیده چقدر خوب ماهیت انسان را می شناخته. که بهتر از هر کس دیگری می تواند دخل خودش را بیاورد. شعرهایی که دیشب خواندم بیش از همه خودم را تحت تاثیر قرار می داد. دل می بری که حیّ علی های های/ هر جا که هست پرتوی روی حبیب هست .. اینجا برای آدم ها شعر، خاطره است. و خاطره، نوستالژی. و نوستالژی چیزی است که حس غم و شادی را باهم ایجاد کند. برای من امّا شعر، یک حقیقت ملموس بود. مثل جراحتی که هر روز با آن زندگی باید کرد. مثل آنها که تصادفی می کنند و جای زخم روی صورتشان تا سالها می ماند. شعر شوخی نداشت. مثل یتیمی که از او فرفره ای/ بستانند و به او فحش پدر هم بدهند! ظلم محض بود. شعری که بتوان آن را قاب کرد و به دیوار نصب کرد، برایم وجود نداشت. دیشب با ب. ن. آشنا شدم. پزشک است. سی و دو ساله. تقریبا هشت سالی بزرگتر از من. فوق تخصص علوم شناخت دارد می خواند اینجا. خوش ذوق و خوش فکر و دقیق است. من نمی دانم چرا جذب آدم هایی می شوم که فاصله ی سنّی قابل توجّهی با من دارند. دیشب بعد از تمام شدن مراسم، به اتاقش رفتم و تا دیر وفت حرف زدیم. آخر صحبت ها گفت : تو به خدا اعتقاد داری؟ گفتم بله. طعنه ی سختی زد. و با تندی گفت به نظرش باید به خدایی اعتقاد داشت که بشود با الکترود آن را نشان داد. ناراحت شدم. آمدم بیرون. از کنار آپارتمانش که رد می شدم، از پنجره ی اتاق سرش را بیرون آورد و عذر خواست. ایرانی های اینجا اینطور هستند که یک استکان مشروب جلویت می گذارند و اگر برداری خودی هستی، و اگر زمین بگذاری، به هر دلیلی هم که باشد، امّل و احمق. یکی از دوستان نزدیکم که در دوره ی لیسانس بیشتر کلاسهایمان با هم و اوّل ظهر با هم نماز می رفتیم، به خاطر همین فشار بالاخره دست به استکان برد و تسلیم شد. رمزی باید در این شراب باشد که اینقدر زندگی در غرب بدان وابسته است .. اینقدر ...

چند روز دیگر پارتی فصلی ایرانی های اینجاست. انجمن دانشجویان ایرانی آن را برگزار می کند. دانشگاه سالانه پولی می دهد که فرهنگ ایرانی را تبلیغ کنند. پولی که عمدتاً خرج ساز و سگ مستی این مجالس می شود. یکی تعریف می کرد که این جزو سالم ترین پارتی هایی است که اینجا برگزار می شود و بقیّه وضع فجیعی دارند. با اینهمه توضیح می داد که فلان دانشجوی دکترا دفعه ی پیش  با کسی درگیر فیزیکی شد و کارشان به پلیس کشید. انگار طرف، که از بیرون دانشگاه آمده بود، کاری کرده بود که مرزهای دوردست ِ غیرت ِ او را درنوردیده. بهرحال هرقدر هم که آدم لامذهب و لیبرال باشد، مرزهایی دارد. و همیشه هم کسانی هستند که به این مرزها هجوم ببرند. جوّ شدید غیرمذهبی اینجا باعث می شود همه به مرور مرزهایشان عقب تر برود ...

دانشگاه مکانی دارد به نام GCC .. مخفف Graduate Commuinity Center است. فعالیت های فوق برنامه ی دانشجویان را سامان می دهد. پارتی فصلی ایرانی ها را هم آنجا می گیرند عموما. طبقه ی اول یک Bar است که ملّت آنجا گعده می کنند و می نوشند. در چارچوب می نوشند امّا. طبقه ی دوم اتاق های کنفرانس و وسایل بازی دسته جمعی و حتی اتاقی برای بازی کودکان است. و برای اینکه به طبقه ی دوّم برسی حتما باید بوی تند ِطبقه ی اوّل را استشمام کنی. دانشجویان ایرانی مذهبی اینجا، جلسه قرآنی دارند جمعه شب ها که در یکی از اتاق های طبقه ی دوّم برگزار می شود. هفته ی پیش اوّلین جلسه ی آن را رفتم. بوی الکل می آمد در فضا و انگار برای همه عادی شده بود. جمع خوبی بودند. ساده دل.و عموماً بی اطلاع از علوم دینی و علی الاغلب سکولار. یکی دوتایشان، که از قضا هم بچه های خوش مشربی بودند، می گفتند که هم قرآن را می روند و هم پارتی را. هم با علی هم با معاویه. "سخت نگیر زیاد" جمله ای بود که مدام زیر گوشم می خواندند. انگار که من آمده ام اینجا که بر کسی سخت بگیرم ..

هفته ی سرنوشت سازی است این هفته. بسیاری چیزها مشخص می شود. وضعیت استاد و شهریه ی دانشگاه و انبوه تمرین هایی که ننوشته ام. حتی اگر مجبور شوم برگردم هم به نظرم تجربه ی جالبی داشته ام. الان تصویر بهتری از دنیای بعد از مرگ دارم. می دانم که چهره ی چه کسانی جلوی چشمم می آید. می دانم که عذاب روحی چقدر از عذاب جسمی شکنجه آورتر است. و می دانم که غربت آن است که یاران ببرندت از یاد ... راستش نوشتن بعضی چیزها اینجا هم ممکن نیست چون می ترسم دست غریبه بیفتد. و چه کسی جز خود انسان، با او بیگانه نیست؟ یا رفیق من لا رفیق له .. 

عصر یکشنبه، فیلم میم مثل مادر را می بینم. مثل مازوخیست ها درد را به توان درد می رسانم. گلشیفته فراهانی نقشش را عالی بازی میکند. مادری که فرزندش معلول است و لحظه به لحظه ی زندگی اش فرزندش است. و آن سکانس پایانی که می شود چند سال در آن زیست ..  بگذر ز من ای آشنا/ چون دیگر از/ تو من گذشتم/ دیگر تو هم بیگانه شو/ چون دیگران/ با سرگذشتم/ می خواهم عشقت/ در دل بمیرد/ می خواهم تا دیگر/ در سر یادت/ پایان گیرد/ بگذر ز من ای آشنا/ چون دیگر از/ تو من گذشتم ... " 

 

  • ح.ب

" شنبه ی سردی است. می دانی؟ از صبح سرمای عجیبی وجودم را گرفته است. قرار بود هوای اینجا معتدل باشد. نیست. یکی دو روزی است باد سرد سوزناکی می وزد. یک هفته از کلاس ها گذشته است. در همین هفته حجم مطالب آنقدر زیاد بوده است که نرسیدم حتی نیمی از کارهای مربوطه را انجام دهم. فکر و خیال هم مزید بر علّت است. فقط در آن درسی که تصوّر می کردم مطالب ش را میدانم، استاد تمام آنچه می دانستم را در یک جلسه گفت و گذشت و فصل جدیدی گشود. شهریه ی دانشگاه را هم تا جمعه باید بدهم. اگر تا این هفته ندهم باید جریمه ی سنگینی بپردازم. و اگر تا آخر ترم نتوانم تصفیه حساب کنم، باید بروم و ثبت نامم تعلیق می شود. شرایط سختی است. و بدتر اینست که عمق فاجعه را کسی جز خودم نمی داند. به همه می گویم ان شاء الله درست می شود و اینها. ولی اینقدر هندی و چینی دنبال استاد و پول در دانشگاه هستند که تمام ظرفیت های ممکن پر شده است. در ثانی، من هم نمی خواهم به هر نحوی که شده درگیر تعهّد و کاری بشوم که آینده ای ندارد. مثلا در ساخت میکروسکوپ نوری، هواشناسی و ازین موضوعاتی که اهمیّت ویژه ای برای ایران ندارند درگیر شوم. قانون ثابت من در زندگی این بوده است که هیچ چیز را به هر قیمتی نخواهم. و مهم تر از هر چیز آدم ها را. که هر کدام قیمت مشخصی دارند. هرقدر عمیق تر، قیمتی تر. همیشه سعی کرده ام به آدم ها به اندازه ی قیمتی که دارند بپردازم. هرچند گاهی سرم کلاه رفته است ... 

راستش با اینکه مذموم است ستودن خویش، ولی پر واضح است که از اکثر دانشجویان اینجا بهترم. در همین یک هفته ای که گذشت واضح است که با متوسّط کلاس فاصله ها دارم. ولی آنها پشتکار به مراتب بیشتری از من دارند. دیروز یکی از چینی ها سرکلاس کنارم نشسته بودم و دیدم تمام مطالب کلاس را دارد روی نرم افزار لاتکس تایپ می کند. بسیار مرتّب و عالی. بی نظیر بود. مقایسه اش بکنید با من که از یک کلاس یک ساعت و نیمه، تنها چند خط نت برداشته ام .. خلاصه پشتکار اینها ترسناک است. بین دو کلاس با یکی از آمریکایی ها به نام مایک نشسته بودیم و حرف می زدیم. از محلّه های فقیرنشین آمریکا آمده بود. گوش و بینی ش را سوراخ کرده و خالکوبی عجیبی روی گردنش دارد. دلم برایشان می سوزد. از سیاست می گفت و از موجودی به نام آمریکا. از ویتنام حرف زدیم و از بوش و از فلسفه ی سیاسی و تضاد میان ایران و آمریکا. می گفت مواضع سیاسی ایران را بسیار دوست دارم، هرچند به لحاظ فرهنگی به خاطر اعدام ها و زنان و اینها خیلی مخالفم. ولی جالب بود. مواضع سیاسی خارجی ما را می ستود و می گفت به تمام آنچه من فکر می کنم نزدیک ترین است. مادر و پدرش از هم جدا شده اند. حتی پدرش از زن دوّم ش هم جدا  شد. ولی مادرش آنقدر کار می کند که وقت  یافتن همسر جدید نداشته. درآمدشان ناچیز است. پرسیدم که شهریه ی دانشگاه را چه می کند. گفت مادر و پدرش برایش کنار گذاشته اند. اینجا اینطور است که تنها چیزی که پدر و مادر بعد از بیست سالگی برای بچه هایشان می گذارند، شهریه ی کالج است .. همین. 

در همین هوای نسبتا سرد اینجا، آمریکایی ها آستین کوتاه پوشیده اند و شلوار کوتاه. دیروز بافتنی پوشیده بودم. طوسی با نوارهای سرخ و سیاه راه راه. بین کلاس ها در محوطّه ی دانشگاه قدم می زدم که یک آن باران وسیعی گرفت و تماما خیس شدم. آنقدر که وزن لباسم روی تنم سنگینی می کرد. به اندازه ی کافی زمان نبود که برگردم و لباسم را عوض کنم. کلاس بعد را از دست می دادم و بدتر آنکه ابتدای کلاس کوییز می گرفت. خلاصه دوان دوان خودم را رساندم و دیدم همه نشسته اند و مشغول فکر کردن. وارد که شدم کلاس از خنده منفجر شد. انگار بیش از آنچه فکر می کرده ام خیس شده بودم. استاد هم با خوش خلقی گفت که این معضل اینجاست که هوایش قابل پیش بینی نیست. نشستم و کوییز را حل کردم و تحویل دادم. ملّت لباس تعارف می کردند که عوض کنم. قاعدتاً نپذیرفتم. میان کلاس آمدم خانه. اینقدر ذهنم مشغول است که واقعا فرصت فکر کردن به اینکه بقیه راجع به این حادثه چطور فکر کرده اند را ندارم ...

.

تلفن را بر می دارم و سعی می کنم به تمام کسانی که دوست دارم صحبت کنم. هرچند تلفن فقط فاصله را پر رنگ تر می کند. به قول آن شاعر، لعنت بر تلفن که دوری را هموار کرد. هنوز چمدانم را باز نکرده ام. کسی چه می داند، شاید همین هفته تصمیم گرفتم برگردم .. امشب شب شعر ایرانی های اینجاست. تصمیم دارم بروم و برایشان شعر بخوانم. هنوز دقیقا نمی دانم چه شعری. شعرها در غربت، زنده و ملموس اند. شعرهای کمر باریک ِ کوچه روشن کن و خانه تاریک! شعری که زندگی ست. مثلا وقتی می گوید "و حالا در این قحطی آب و احساس/ دلم را کجا مثل دستم بشویم؟"، اینقدر برایم ملموس است که خدا می داند. اینجا قحط معنویت است. قحط احساس است. قحط آبی است که بشوید و ببرد. قحط احساسی است که بماند و نرود .. یا وقتی می گوید: "شب مث هر شب بود و چند شب پیش و شب ها دیگه/ امّا علی تو نخ دنیای دیگه" اینقدر داستان من است که باورش سخت است .. یا آنجا که می نویسد "دیگر شعله ام کم رمق است، زود، زیاد می میرد .. !" امشب باید بروم و شعری بخوانم تا دست کم خودم کمی آسوده خاطرتر شوم ...

.

.

امروز ضربت ها خوری/ وز رفته حسرت ها خوری/ زان اعتقاد سَرسَری/ زین دین ِ سست ِ بی سکون ... "

  • ح.ب

" من ندارم سر یاس .. 

  با امیدی که مرا حوصله داد ... "

.

.

  • ح.ب