حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

خدا خودش شاهد است که در اواسط دهه ی چهارم زندگی هم طوری هستم که پشت فرمان زمزمه که می کنم "چه شود به چهره ی زرد من، نظری برای خدا کنی .. " به اشک می نشیند ...

.

.

نرگس ِ مست ِ نوازش گرِ مردم دارش .. می دانی؟ 

  • ح.ب

ابراهیم خلیل بود و وسیع. بی واسطه خدا را می شناخت. صدایش در آسمان ها راه داشت. در آن زمانه که انسان هنوز وهم بود، از کائنات خدا بی پرده می دانست. به رای العین. با اینکه قلبش گواهی می داد امّا جنس یقینش از دیدن بود. و با همه این مشهودات، وقتی در رویای صادقه دید که خداوند از او می خواهد که فرزندش را ذبح کند به تردید افتاد. تا اینکه سه بار این موضوع تکرار شد. با همه ی این ارتباط بی واسطه، ذبح اسماعیل برایش سخت بود. وقتی سر اسماعیل روی خاک قرار گرفت، خواست تا روی ش را بپوشاند. تا نبیند ذبح فرزندش را. و کارد روی گلو قرار گرفت تا جبرئیل سر رسید و فدیناه بذبح عظیم.. ابراهیم عظمت یافت آنچنان که در کائنات خدا، انسان عزیزتر از همیشه شد. چرا که پذیرفت همه ی زندگی اش را، نسل پیامبری اش را، با وجود وعده ای که پیشتر به او داده شده بود، به خاطر خدا کنار بگذارد. و این بلاء مبین و امتحانی سخت بود. تا خداوند صدق رفاقت او را بسنجد. 

.

امّا حسین علیه السلام، فراتر از ابراهیم بود. نه وحی ای بر او می شد. نه ارتباطی بی واسطه داشت. نه دستور الهی واضح و بی پرده بر او می رسید که چنین کند یا چنان. یقینش از جنس دیدن کائنات نبود. حسین تشخیص بشر بود از اصول و معرفت حق. محبّت الهی. خلوص و یقینش چنان کائنات خدا را در هم پیچید، که ابراهیم هم بی گمان حیران بود. حسین علیه السلام تشخیص داده بود که خداوند این را از او می خواهد، درحالیکه ابراهیم دستور یافته بود. فرق بسیار است میان این دو. فرق است میان آنکه یارش در بر/ تا آنکه دو چشم انتظارش بر در. با همه این ها وقتی تمام عزیزانش، نسل آخرین رسول، اشبه الناس خَلقاً و خُلقاً به او، پیش چشمش یکی یکی ذبح می شدند، روی نگرفت و جز ذکر چیزی نگفت. با اینکه در انتهای عاطفه ی بشر ایستاده بود، راوی نقل می کند چنان مصمّم ایستاده بود که "بیگمان هیچ شیرمردی را ندیده بودم که چون حسین تمام فرزندانش پبش رویش کشته شده باشند و او همچنان چون کوهی استوار ایستاده باشد"

.

.

پ.ن: "مادرم وقتی می رفت/ گفت به فرزندانم/ تا قیامت سلام می فرستم/ و من حالا/ که دلم/ از غصه های مبهم پر است و گریه حتی/ آرامم نمی کند/ به مادرم سلام می کنم/ و از دست هایش/ که یک عمر/ سایه بان التهاب هایم بوده/ نوازش می طلبم ... به خدای مادرم قسم/ دلتنگم ... "
.

  • ح.ب

از زمانی که یادم می آید همینطور بوده است. در حالت نوسان بین انزوا و شلوغی. مدّتی در تنهایی مانده ام و بعد برای گریز از انزوا به اجتماع پناه برده ام. و در ازدحام و شلوغی ها به خفگی رسیده ام و لاجرم باز مدّتی به گوشه ای خزیده ام. از ازدحام شلوغی های دونفره حتی. کسانی که می شناسند، می دانند. مثل پروانه ای که بی وقفه و بی محابا به شیشه ی پنجره می کوبد تلاش می کنم تا به تنهایی برگردم. و بعد، چون تاب عتاب انزوا را هم ندارم، بازمیگردم به شلوغی ها. و این در یک فرآیند غیرقابل باور تکرار می شود. 

نوشته های "از نو برایت می نویسم" را حذف کردم. عزیزی منتشر کرده بود و ده ها هزار نفر دیده بودند. و بعد هجوم آورده بودند. هریک به دلیلی. کسی دلسوزی می کرد. بعضی تمجید و تعریف. آن دیگری قصد آشنایی داشت. یکی مهاجرت. یکی هم صحبت. آن یکی مستند می ساخت. و عدّه ای هم مثل همیشه فحش و ناسزا. و ازین انگشت نمایی، ازین شلوغی، باید می گریختم. چاره ای نبود. با اینکه دوست دارم گوینده باشم و پشت میکروفون، از انگشت نمایی بیزارم. من صدا را، موسیقی را وقتی دوست دارم که یک نوا را به تنهایی بنوازد. نه ترکیب صداهای جور و ناجور. از ارکستر سمفونی بیزارم. به زخمه ی یک تارِ تنها، حالا هرقدر قدیمی هم، پناه می برم گاهی ... 

.

.

"مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من/ که جز ملال نصیبی نمی برید از من/ زمینِ سوخته ام. نا امید و بی برکت/ که جز مزارع نفرت نمی چرید از من/ عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز/ در انتظار نفس های دیگرید از من/ خزان به قیمت جان جار می زنید امّا/ بهار را به پشیزی نمی خرید از من/ شما هرآینه، آیینه اید و من همه آه/ عجیب نیست کزینسان مکدّرید از من/ نه، در تبرّی من نیز بیم رسوایی است/ به لب مباد که نامی بیاورید از من/  ... برایتان چه بگویم زیاده؟ بانوی من/ شما که با غم من آشناترید از من ... " (حسین منزوی)

.

.

  • ح.ب

" توی کوچه ها، یه نسیم رفته، پی ولگردی/ توی باغچه ها، پاییز اومده، پی نامردی/ توی آسمون، ماه دق میده/ ماه دق میده، درد بی دردی/ پاییز اومده، پاییز اومده، پی نامردی/ یه نسیم رفته، پی ولگردی/ تو شب سیاه، تو شب تاریک/ از چپ و از راست، از دور و نزدیک/ یه نفر داره، جار میزنه، جار/ آهای غمی که، مثه یه بختک/ رو سینه ی من، شده یه آوار/ از گلوی من، دستتو بردار .... "

حسین منزوی ..

.

.

  • ح.ب

هراکلیتوس به حقیقت به شکل یک موجود دائم التغییر می نگریست. معتقد بود همیشه حقیقت در حال رشد است و یک موجود صلب لایتغیر نیست. هگل در فلسفه ی دیالکتیک ش با استفاده از نظرات هراکلیتوس، می گفت که پیشرفت انسان در ذات خود یک مکانیزم آشفته است که مستلزم افراط و تفریط است. و اصولا نمی شود بدون اینکه دچار افراط یا تفریط شد، به حقیقت مشخصی رسید. بر این اساس، تضاد و تناقض اساس تکامل است. و فلسفه تاریخ این نموّ به سمت پیشرفت را به خوبی نشان می دهد. و هر فلسفه ای که منتج از تاریخ جهان نباشد فلسفه نیست .. 

به نظرم، در جامعه ای که راهبر کامل الذّهنی وجود نداشته باشد، خواه جامعه ی اسلامی و خواه غیراسلامی، مسیر پیشرفت دچار افراط و تفریط از حقیقت می شود و در نقطه ای خواهد ایستاد که برایند دیالکتیک عام جامعه در طول ادوار است. تاریخ را که بررسی می کنیم، تنها در ادوار خاصی جامعه دچار پیشرفت محض بوده است و نوسان حول حقیقت نداشته است و آن ادوار خاص، حضور پیامبران در جامعه بوده است. مثلا تاریخ نبوت پیامبر اسلام، حضرت محمد صلی الله و علیه و آله را که مرور می کنیم، جامعه در طول سال های رسالت ایشان یک پیشرفت محض را به خود می بیند. که همین قضیه در دوران خلفاء و در مدّت کوتاهی دچار نوسان می شود. عمر در اصول دچار افراط می شود و عثمان در طرف دیگر دچار تفریط. و جامعه عملا به دست امام نمی رسد تا به پیشرفت محض برسد ...

اینست که در زمان غیبت امام معصوم، که همه ناگزیر از اشتباهیم، این دیالکتیک پیشرفت اخلاقی و اسلامی لاجرم وجود خواهد داشت. پستی و بلندی ها. فرازها و فرودها. با یک حادثه ی اسمی به نام انقلاب اسلامی، نباید انتظار داشت همه چیز به یکباره تغییر کند. گرچه ظاهر عام جامعه ممکن است متحوّل شود ولی خصلت ها می ماند و تا مدّتی اسلامی نمی شود. برای اینکه خصلت اسلامی تثبیت شود، بایستی این فرایند دیالکتیک رخ دهد. و در این سلسله مراتب پیشرفت، برای تحقق مدیریت اسلامی، لازم است مدیریت فرایند تصاد و تناقض هگلی اش را طی کند ..

اینکه آنها که یک روز از سفارت آمریکا بالا می رفتند حالا دست به سوی آمریکا دراز کرده اند همین مسیر تضاد و تناقض برای رسیدن به حقیقت است. اینکه جامعه از خاتمی به احمدی نژاد می رسد و دچار تفریط و افراط می شود، همین فرایند است. حسن روحانی، موج کم دامنه ی تفریط بر افراط پر دامنه ی احمدی نژآد است. همانطور که احمدی نژاد، افراطی بر تفریط پر دامنه ی خاتمی بود. رئیس جمهور بعدی کشور، یک افراط کم دامنه بر روحانی است. و این فرآیند در ابعاد مختلف ادامه می یابد که دیالکتیک طبیعی جامعه به خط حقیقت همگرا شود ... 

ازین فرایند گریزی نیست. بایستی آن را طی کرد. البته سرعت ش می تواند متفاوت باشد، لکن از حدّی نمی تواند کمتر باشد. جنگ، شورش، سرکوب، خشونت، درگیری های قبیله ای و گروهی این فرایند را طولانی می کند. صبر، آرامش و آزادی بیان آن را به پیش می راند. هرچند که همین صبر و آرامش و آزادی بیان حاصل از فرایند شناخت تدریجی است ...

باید به جامعه ی اسلامی مان، امیدوار باشیم و فرصت بدهیم تا با آرامش این خصلت های اسلامی منقح و پیاده شود. فرازها و فرودها طبیعی است. گوهری که پس ِ این حوادث است، تحمّل هر سختی را آسان می کند ... 

  • ح.ب

 ره زندگی نشان ده .. به کسی که مرده در من

 که حیات بی تو راهی، به حریم او ندارد

 ز تمام بودنی ها، تو همین از آن من باش

که به غیر با تو بودن، دلم آرزو ندارد ....     

   

  • ح.ب

پیشترها فکر می کردم که وقتی در قرآن و روایات درباره ی آخرت و حوادث خاص آن می گویند "در روزی که معادل هزاران سال شماست"، حکایت از وسعت و عظمت آخرت است. این روزها به این رسیده ام که دقیقا عکس قضیه صادق است. نشان دهنده ی عظمت دنیا است که یک لحظه ی آن با هزاران سال شاید در آخرت برابری می کند. یک کار خیر در چندثانیه شاید وسعت غیرقابل وصفی در آن طرف داشته باشد. عمر، این درّ دریای رحمت الهی، یک فرصت بی نظیری است که با سرعت بیشتری به خدا نزدیک شویم. شاید برای یک پیشرفت معنوی که در دنیا در اثر چند روز حاصل می شود، بایستی در آخرت  هزاران سال صبر کرد. سرعت در این دنیاست. سکون در آخرت ...

.

ما شاء الله کان و لاحول و لاقوّه الا بالله العلیّ العظیم .. 

.

.

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم/ عمری که بی حضور صراحی و جام رفت ... 

  • ح.ب

آن سالی که دکترا را در استنفورد شروع کردم، مریم میرزخانی هم در دانشکده ی ریاضی تازه به عضویت هیئت علمی درآمده بود. آرام بود و بی حاشیه. آنقدر ساکت و کم رنگ که زیر آفتاب هم گم می شد. در جمع ها حضور نمی یافت. خصوصا جمع های ایرانی. برای ما که آن زمان در ابتدای راه بودیم، صخبت از آنها که هفت هشت سال جلوتر از ما بودند و انگشت نمای موفقیّت شده بودند، امیدبخش و شیرین بود. در silicon valley منطق موفقیّت حاکم بود. اگر دوره ی دکترا را خوب سپری می کردی، در گوگل، مایکروسافت، آی بی ام و امثالهم موقعیت خوبی پیدا می کردی. مسیری بود که اگر با قواعدش آن را می رفتی، به احتمال بالا به آنچه می خواستی می رسیدی. کما اینکه حالا که هم ورودی های سابق را می بینم، اکثرا در همان نقطه که می خواستند ایستاده اند. ولی راستش هرگز این مسیر مرا اقناع نمی کرد. عمیق نبود. سطحی و پیش پا افتاده بود، مثل بسیاری از تصاویر دیگر. پای صحبت و درددل بسیاری از سال بالایی های به ظاهر "موفّق" که می نشستم، می دیدم که به وضوح در تاریکی می دوند. چارچوب ها را نمی شناسند. جهان بینی ناقص و سطحی ای دارند. همیشه به این فکر می کردم که هوش بالا به چه دردی می خورد وقتی انسان نتواند معادلات دینامیک این دنیا را حل کند. و همیشه حس من نسبت به این آدم ها این بود که تک بعدی هستند. آن ها غرق در دنیای تکوین و آفاق بودند، و من در دنیای تدوین و انفس. آن ها یک گوشه از خلقت خدا را شناخته بودند و در آن غرق شده بودند، در حالی که زندگی یعنی درک مجموعه ای این تصاویر. شناخت اصالت ها و نه رنگ ها. و مرگ وقتی قابل درک است که انسان به شناخت انفسی برسد ...

.

این روزها که بسیاری می نویسند الگوی زن ایرانی باید کسی مثل او باشد، سرشار از تاسف و حسرت می شوم. احساس من و کسانی که کم و بیش در این مسیر همسفر بودیم عکس این است. بُهت است و ناباوری. می بینم که بعضی از دوستان مشترک ما و خانم میرزاخانی، این روزها به زمین و زمان، به روزگار، بد نوشته اند. که چرا دنیا اینطور است. من می فهمم شان. دنیا را نفهمیده اند. و انسان را. که یعنی عجالتا ..

.

.

  • ح.ب

اگر دو سال پیش بود، حتما کمکش می کردم. اواخر دیشب، به داروخانه رفته بودم. جلوی در، خانمی جلویم ایستاد و شروع کرد به ناله. که پول لازم است و دستگاه کارتش را خورده و .. نگذاشتم ادامه دهد و راهم را ادامه دادم تا به ماشین برسم! در راه فکر می کردم که اگر دو سال پیش بود حتما کمک می کردمش. رویّه ای که این سال ها داشته ام این بود که در هرحالت دستگیری کنم از ضعفا. یا راست می گویند که باید کمک کرد، و یا دروغ می گویند که بیشتر باید کمکشان کرد. اینقدر وضعش بد است که مجبور است دروغ هم بگوید. نه در ایران، که در تمام کشورها رویّه ام این بوده. مثلا با رفیقی در خیابان های شانزه لیزه قدم می زدیم. یک خانم محجّبه پیش آمد و درخواست کمک کرد. به احترام مسلمان بودنش، رد نکردمش. رفیقم طعنه زد که این گداپروری است. نپذیرفتم. در صدر اسلام هم دو نوع نیازمند بوده است که یکی از دیگران می خواسته است و دیگری ابراز نمی کرده و به تعبیر قرآن کریم از ظاهرشان هم نمی توانی پی به نیازمندی شان ببری. به هر دو باید کمک کرد. به دوّمی بیشتر. ولی از آن زمان که ایران آمده ام فهمیده ام دسته ی دیگری هم هست. اغنیاء فقیرنمای وقیح. کسانی که نیاز ندارند و با گدایی تجارت می کنند. شغل شان اینست. درآمد خوبی هم دارند. آمارها هم این را نشان می دهد که تکدّی گری درآمد نسبتا بالایی در تهران دارد. چند روز قبل هم در اتوبوس، با کسی که در طرف خانم ها مشغول گدایی بود برخورد کردم. پیرمردها در قسمت مردانه با قیافه ی حق به جانب مرا عتاب می کردند. که چه کارش داری. "شما را اذیت مگر کرده؟". البته به وضوح از یقه ی بسته و ته ریش چهره ام می ترسیدند. جوابشان می دادم که قانون باید مراعت شود. پوزخند می زدند با برافروختگی. یاد "خشونت عشق" ملکیان افتادم. که در  زوایای هر محبّتی رخ می دهد. علی ایحال، در این افکار بودم که به فکرم خطور کرد این خانمی که رد کردم ممکن است در این تاریکی شب، فکر دیگری داشته باشد. این بود که به سرعت درها را قفل کردم. شاید ثانیه ای نگذشته بود که دستش به دستگیره ی در رسید. و بعد به پنجره کوبید. که پنجره را باز کن. نکردم. میزان کمی پایین کشیدم تا حرفش را بشنوم. گفت می خواهد برود خانه و پول ندارد. گفتم خانه ات کجاست؟ گفت لواسان. پرسیدم چقدر میخواهی؟ گفت پنجاه تومن. دستگاه کارتم را خورده است. در آن اطراف دستگاه ای تی ام نبود. معلوم بود در فکرش چیزهای دیگری هم هست. اصرار داشت که پنجره را پایین بیاورم. گفتم الان به پلیس زنگ می زنم شما را تا خانه برساند. رنگ از رخش پرید. گفت نه، من یک کاری اقدسیه دارم و باید بروم آنجا. هنوز جمله ش را تمام نکرده بود که حرکت کردم ... 

.

.

گدایی عالمی دارد. خوش و بی پروا. نه این سفله اغنیا هستند. که به قول حافظ: "مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم/ شهان بی کمر و خسروان بی کلهند ... " 

  • ح.ب

این روزها که بحث قدیمی امامت، حکومت و رای مردم باز شده است، به نظر می رسد اکثر کسانی که به این موضوع پرداخته اند به سوالات مختلفی پاسخ داده اند که اصولا ربط مستقیمی به هم ندارد. برای اینکه مسئله کمی روشن شود، بایستی مسلّمات تاریخ اسلام را اصل گرفت و به تعبیر قضایا از روی آن پرداخت.

اصل اوّل، اسلامیت و جمهوریت)

آنچه از تاریخ اسلام بر می آید اینست که یا کفار در جامعه ی مسلمین زندگی می کنند و یا مسلمین در جامعه ی کفار. در حالت اوّل که جواب جمهوریت و اسلامیت یکی است، تشکیل یک حکومت اسلامی فرض است. بایستی حقوق اقلیّت که کفّار هستند مطابق موازین اسلامی رعایت شود. در حالت دوّم که جواب جمهوریت به اسلام نمی رسد وظیفه ی مسلمین چیست؟ واضح است. اگر تاریخ دعوت پیامبر اسلام را بررسی کنیم، وظیفه ی مسلمین تبلیغ برای اسلام است تا جایی که بتوانند جامعه را با خود همراه کنند. اگر این موضوع میسّر نشد، بایستی به مکان دیگری که بتوانند در آن احکام اسلام را برقرار سازند بروند. انّ ارض الله واسعة. و اگر کفّار اجازه ی تشکیل همچین نهادی را ندهند، با آنها مقابله کنند. هم در زمان پیامبر اسلام، و هم در زمان امام حسین علیه السلام که حکومت دیگر حتّی پایبند به ظواهر احکام اسلام هم نبود، حرکت برای تشکیل حکومت اسلام در شهری که احتمال پذیرش آن وجود داشت رخ داد. پیامبر به مدینه هجرت کردند و در آنجا با اقبال عمومی، اسلام را مستقر ساختند. امام حسین علیه السلام به کوفه سفر کردند و با نقض پیمان و دعوت کوفیان، در میان راه از تشکیل حکومت بازماندند. ولی جنس حرکت کاملا مشخص است. در زمان ائمه ی دیگر، ظاهر حکومت همچنان اسلامی است و قوانین اسلام حاکم است و محذورات جدی در برخورد با سیستم وجود دارد. آنچه از تاریخ اسلام بر می آید، همین است. لذا، اگر روزی مردم در نقاطی از ایران، مثل تهران، اسلام را نخواهند!، بر مسلمین فرض است به شهرهای دیگری که بتوانند که احکام اسلام را در آن پیاده کنند هجرت کنند. که البته در این صورت یکپارچگی کشور آسیب جدی می بیند و احتمال تجزیه ی کشور فراوان است. 

اصل دوّم، جمهوریت و حاکمیت)

حال فرض کنید که اکثریت جامعه مسلمان هستند و احکام اسلامی را پذیرفته اند. برای انتخاب اینکه چه کسی و با چه فقاهتی حکومت کند، چه مبنایی در مسلّمات اسلام یافت می شود؟ این دقیقا جایی است که بحث آقای روحانی و دیگران است. نه اصل اسلامیت و جمهوریت. در اینکه چه کسی زمامدار جامعه ی مسلمین شود، بحث است. در زمان حضور پیامبر، به طور قطع می دانیم که انتخاب از جانب خداست و رای مردم هیچ تاثیری در حاکم بودن پیامبران ندارد. در مواقع متعدد در قرآن کریم، با پیامبر محاجّه می کردند که اگر خدا می خواست کسی را ازین قوم انتخاب کند چرا مثلا دانشمندان و اشراف قوم را انتخاب نکرده است. چرا نظرخواهی صورت نگرفته! به صراحت در قرآن آمده است. و جواب هم اینست که الله اعلم حیث یجعل رسالته. همین. پس در زمان حضور پیامبر خدا، چون او صاحب شریعت است، انتخاب شریعت و انتخاب ولی در حقیقت یکی است. و اگر مردم از حکومت ولی الهی سرپیچی کنند، بلا و عذاب الهی نازل می شود و آن قوم را نابود می کند. عذاب شدید و قریب. تا اینکه تنها عدّه ی ولو قلیلی که با پیامبر هستند بمانند. امّا در زمان امام چطور؟ اینجا اختلاف بین اهل سنّت و شیعه شروع می شود. اهل سنّت، که معتقد به اصل امامت نیست،  انتخاب ولی و حاکم را در زمان غیبت پیامبر، از جانب خدا نمی داند. آنها ولی و حاکم را یکی می دانند و  مکانیزم انتخاب مشخصی هم برای این قضیه ندارند. به عنوان مثال، در زمان سقیفه، یک شورای شش نفره ی قبیله ای که آن هم با معیارهای دقیق جمعیتی یا ارزشی تنظیم نیست، تشکیل می شود. تاریخ اهل سنّت را نگاه کنیم، خصوصا جمع آوری که پروفسور مادلونگ کرده است، می بینیم که اتفاق سقیفه واقعا با هیچ معیار دقیق جز انتخاب برخی از چهره های مقبول و صحابه ی مشهور، سازگار نیست. بهرحال با معماری پیچیده ی ابوبکر و عمر این قضیه ی سقیفه برای سه خلیفه ی اوّل رخ می دهد. سقیفه در بهترین حالت، مشورتی بین برخی از صحابه ی مشهور است. تنها همین و ربطی به انتخاب و رای مردم ندارد. در زمان علی علیه السلام است که تنها اجماع حاضران باعث انتخاب می شود. حاکمان دیگر اسلام هم من جمله عبّاسیان، امویان و دیگران با مکانیزم های غیرانتخابی بر اوضاع مسلط شده اند. آنچه می شود از دید اهل سنّت راجع به حاکمان فهمید، اینست که هرکه بر قدرت تسلط پیدا کند و حکم خدا را اجرا کند، وظیفه ی دیگر مسلمین اطاعت است! هرقدر هم که شیوه ی به قدرت رسیدن او بر ظلم و نیرنگ استوار باشد. نتیجه ی مستقیم این تفکر، همین سیستم سعودی حاکم در عربستان است. که چون خادم حرمین و اسلام هستند، باید از آنها اطاعت کرد.

از نظر شیعه، در زمان حضور امام، انتخاب ولی و "مشروعیت او" از جانب خداست ولی "فعلیت" و "امکان" حکومت این ولی به نظر مردم بستگی دارد. یعنی مسلمین وظیفه دارند با او اجماع و بیعت نمایند، وگرنه این ولی خدا مامور به تشکیل حکومت نیست. حجّت ولی برای حاکم شدن بر اوضاع، حضور حاضران و قیام ناصران است. آنجا که در نهج البلاغه، امام علی علیه السلام می فرماید، لولا حضور حاضر و قیام الحجة بوجود ناصر، منظور اینست که با بیعت مردم حجت بر ولی خدا برای تشکیل حکومت تمام می شود. سیره ی تمام ائمه همین بوده اند. اگر زمینه ی مردمی وجود داشت، حتما برای حکومت قیام می کردند. امّا اگر مقبولیت عمومی وجود نداشت و حکومت اسلامی سرکار بود، سکوت می کردند و تنها به تبلیغ می پرداختند.

حالا سوال اصلی که محل اختلاف است ازینجا شروع می شود که آیا این حاکم که مورد قبول مردم است ولی انتخاب الهی نیست، مشروع است؟ جواب علمای شیعه قریب به اتّفاق اینست که خیر! در زمان حضور امام، هر حکومتی غصب است. لذا حکومت حداکثری ابوبکر هم غصب است. حکومت عمر غصب است. و حکومت عثمان هم غصب است. حکم قاضی باطل است و قس علی هذا. پس اگر غصب است، با حکومت کفار چه فرقی دارد؟ آیا وظیفه ی مسلمین مثل حالت قبل مهاجرت و ایجاد حکومتی جدید است؟ آنچه از سیره ی ائمه بر می آید اینست که تا جایی که اصل اسلام و حکومت قرآن، به صورت نسبی برقرار باشد، برای حفظ اتّحاد بایستی سکوت کرد. و تنها به تبلیغ پرداخت. حتی بعضی از ائمه به شرکت در نماز جمعه ی اهل سنّت هم به شیعیان شان سفارش کرده اند. یعنی با حفظ فاصله، آن ها را در اصول همراهی کنیم و در عین حال به تبلیغ هم بپردازیم تا زمینه ی حاکم شدن امام فراهم شود. این مدارا تا زمانی است که حکومت مبنا و روش اش اسلام باشد. نه مثل دوران یزید، که خلیفه زنازاده می شود و شرابخواری علنی کند. که در اینصورت، اصل قبلی حاکم می شود و باید مقابله کرد و حکومتی از نو بنا ساخت. آنچنان که امام حسین علیه السلام قصد کرده بودند. 

اصل سوّم، ولایت و حکومت)

در عین اینکه در حالت غیبت امام، به نظر قضیه ی حاکمیت و ولایت پیچیده تر می شود، ولی اینطور نیست. چرا که لاجرم اولا جامعه ی مسلمین بایست حکومت تشکیل دهند و هیچ قاعده ی دیگری جز رای آحاد ملت برای انتخاب ولی فقیه به قرآن و سنّت پیامبر و اهل بیت نیست. لذا شرط لازم و کافی برای ولایت در دوران غیبت، حمایت مردم و پایبندی به اصل اسلام است. که این دو ملازم هم هستند. یعنی اگر فقیهی که مقبول حداکثر مردم باشد، حکم صریح اسلام را نقض کند، از ولایت ساقط است. امام خمینی هم در یکی از صحبت هایشان به این موضوع اشاره داشتند. فقیه عالم و عاملی که حضور حاضران و قیام ناصران از جامعه ی مسلمین او را همراهی نکنند هم، مثل امام که در بند قبل توضیح داده شد، "امکان" حکومت ندارد. باید به فقیه عامل عالم دیگری که مقبولیت دارد رجوع کرد. 

پ.ن.1: در تمام مباحث بالا، رای مسلمین لحاظ است. رای کفّار در انتخاب ولی مسلمین، از نظر فقه و تاریخ بی معنی است.

پ.ن.2: غیر از پیامبران، هیچ ولّی الهی با تحکّم و اجبار، بر مردم حاکم نشده است در تاریخ. به عبارت دیگر "حجّت" نداشته است. 

پ.ن.3: به نظر بنده، اصل اول که جمهوریت و اسلامیت است امروز در ایران موضوعیت ندارد. و آنچه مورد ارجاع است اصل سوّم است که حکومت مسلمین با چه مکانیزمی انتخاب شود، که به نظرم، مکانیزم فعلی که رهبر جامعه با انتخاب خبرگان منتخب ملّت مشخص شود، بسیار بسیار هوشمندانه و عالی است. از لحاظ تئوری، ازین بهتر نمی توانم سیستمی را تصور کنم. (در این مورد که چرا این شیوه از انتخاب مستقیم بهتر است بعدها توضیح خواهم داد)

پ.ن.4: واضح است که اشتباه آقای روحانی در تجمیع اصل دوم با اصل اوّل است. جمهوریت در اصل اسلامیت شانی ندارد و تنها ظرف حاکمیت است. مردم در جامعه ی اسلامی نمی توانند انتخاب کنند حاکمی را که نصّ صریح قوانین اسلام را عامدانه زیرپا بگذارد. مسلمین هم مجاز به تبعیت از چنین فردی نیستند. خلط مبحث، چیزی است که دارد این میان رخ می دهد. یعنی کسانی که مسلمان نیستند نمی توانند در مورد حاکم جامعه ی مسلمین نظری بدهند. حالا همینقدر که در جمهوری اسلامی، حق انتخاب حاکم مسلمین برای کفّار هم معین شده است، چیزی است که با اصول اسلام هرگز نمی خواند. و این محصول اندیشه های غربی است. لکن، ما مجبور به حفظ همین میزان هستیم چرا که راه دیگری نداریم. ولی اینکه ازین موضوع سوء استفاده کنیم و حاکم جامعه ی مسلمین را با نظر غیرمسلمین تحت فشار قرار دهیم، این دقیقا علّتی است که بحث "جمهوریت و اسلامیت" را به غلط مطرح می کنند.

پ.ن.5: حرف برای نوشتن بسیار است. سعی کردم به خلاصه ترین شکل ممکن بنویسم. والله مستعان .. 

  • ح.ب

این نوشته را چهارسال پیش در روزنامه ی جمهوری اسلامی در مورد حوادث تروریستی پاریس به دست داعش نوشتم. پاراگراف چهارمش وصف الحال این روزهای ما است ... :

.

.

" بروز اندیشه های افراطی در قالب اسلام، نظیر آنچه در پاریس رخ داد، نشانگر شکست جریان چپ مسلمان سکولار نیز می تواند باشد. این نکته ای است که اسلاوی ژیژک، فیلسوف و جامعه شناس مشهور اسلواکی نیز در روزهای اخیر بدان اشاره کرده است. اسلام در اساس خود، حامل پیام های جدی در مواجهه با مسائل سیاسی و اجتماعی است و پیروانش را به یک کنش پویا در مقابل مسائل اجتماعی می خواند. به نظر اکثر اندیشمندان اسلامی، یکی از وجوه قرآن کریم برنامه ای برای حکومت پیامبر اسلام است و حکومت عدل ِ سیاست و تمام معنای سیاست است. لهذا اسلام سکولار با خلاً ایدئولوژیک در تفسیر فرامین سیاسی اجتماعی اسلام مواجه می باشد. لذا جمعیت رو به رشد مسلمین در اروپا، وقتی با این خلاً ایدئولوژیک روبرو می شوند، و در حالی که مروّجان اسلام ناب محمّدی تحریم شده اند، این جمعیت ممکن است به ناچار به اندیشه ی سیاسی ِ بی مایه ی گروه های سلفی و وهابی روی آورند. در جامعه ی مسلمان، نتیجه ی طبیعی جدایی دین از سیاست، حرکت های خشونت طلبانه ی از جنس داعش است ... "

  • ح.ب

یکی از اعمال وارد در شب اول ماه مبارک، زدودن دل از هرگونه کینه و غباری از مومنین و مسلمین است. درست است که سخت است این روزها، گذشتن از دوستان سابق، که حالا بهر جاه یا مال خنجر می زنند، یا آنها که حالا به قول خودشان معتدل شده اند و پیروان حکمت "خیر الامور اوسطها" ... و رندانه "در میان راه" خنجر می زنند. یا آن ها که اوّل تیر می اندازند و بعد از ترس سرک می کشند که ببیند کی را و کجا را زده اند .. یا آن ها که هم با علی هستند هم با معاویه و یا آنها که نه با علی هستند و نه با معاویه .. و آنها که اگر یک نفس راحت شان بگذاری، یک نفس راحت ات نمی گذارند ... باید بتازی تا نتازند .. از همه می گذریم .. از ناکث و ناکس .. به لطف خدا .. از همه می گذریم. و چشم بر گذشته ها می بندیم. می گذریم امّا به قول آن شعر محمود درویش، لکن لاتعودا ابدا .. لعلنا نکون ایضا لنسیانکم مخلصین ..

.

.

  • ح.ب

ز پس صبر تو را او به بر صدر نشاند .. 

  • ح.ب

در تمام نظرسنجی های معتبری که این روزها منتشر می شود، درصد کثیری از مردم هنوز مردّد هستند. در دوره های پیش شاید این تعداد همیشه کمتر از ده درصد بوده است، ولی این دوره چیزی نزدیک به پنجاه درصد است! این دو معنی بزرگ دارد:

اوّل: مردم رئیس جمهور مستقر را صاحب صلاحیت اخلاقی کافی نمیدانند ولی به لحاظ اجرایی از رای دادن به آقای رئیسی ترس دارند. که کشور وارد فضای ناشناخته ای شود. استراتژی مرعوب کردن ذهنی مردم خودش را در این تردیدها نشان می دهد. این آراء مردّد قطعا نشان می دهد ضربه ی بزرگی بر صلاحیت آقای روحانی برای ریاست جمهوری وارد شده است.

دوّم: با وجود دلیل نخست، به نظرم مردمی که مردد هستند لحظه ی آخر رای خود را به رئیس جمهور مستقر می دهند و او رای کاذبی خواهد آورد از ناراضیان شرایط فعلی ولی آنها که از تغییر شدید هم می ترسند. اینست که به نظرم روحانی جمعه انتخابات را می برد با رای آنها که از سر ترس و تردید به او رای خواهند داد.

.

.

پ.ن.1: اصولگرایان حتی اگر در این انتخابات ببازند، با شعار برجسته ی "حمایت از مستضعفین"، جریان ماندگاری برای خود ساخته اند و جای دنجی جُسته اند و از سرگردانی شعار جَسته اند. آن ها این "برند" را که همیشه با محمود احمدی نژاد همراه بوده است، تا حد خوبی توانستند به نام خودشان ثبت کنند و روستاها و اقشار ضعیف را پای صندوق بیاورند. به همین خاطر، از فردای انتخابات هر نارضایتی عمومی به کیسه ی اصولگرایان می افزاید و شرایط را برای کسی که چهارسال بعد از جناح مقابل می ایستد بسیار سخت می کند. 

پ.ن.2: چهار سال دوّم روحانی، مثل چهارسال دوّم احمدی نژاد خواهد بود. طوری که اصلاح طلبان به علّت افزایش نارضایتی عمومی، فشار مخالفان و درگیری وسیع با دستگاه ها و نهادهای نظارتی و قضایی، دعا می کنند که هرچه سریع تر این روزها تمام شود. 

.

.

  • ح.ب

در تحف العقول آمده است که یک اعرابی میان راه از امام حسین علیه السلام نصحیتی خواست. امام به دست مبارک خویش برایش نوشت: من طلب رضا الله بسخط الناس کفاه الله امور الناس .. و من طلب رضاء الناس بسخط الله، وکله الله الی النّاس ... یعنی هرکس که خشنودی خدا را بر خشنودی مردم مقدّم بشمارد، خدواند او را پشتیبانی و کفایت می کند و هرکه رضایت مردم را ولو به قیمت خشم الهی طلب کند، خداوند او را به همین مردم واگذار می کند ... 

.

.

جالب است که این تنها حدیث مکتوب امام است که با دست خویش نوشته اند ...

.

.

  • ح.ب