حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

"حال و روز غریبی دارم. مثل آن روزها است که به یک شهر جدید وارد می شدم. از صفر شروع کردن. یا مثل تمام شدن. اینکه گذشته نداشته باشی. آشنایان بیگانه بنمایند. بودنت به حسب وظیفه باشد. و چقدر فاصله ات از لذّت ها دور باشد. چقدر .. مثل همیشه کتابی بر میدارم. تفال می زنم. و چقدر دقیق می آید: مبتنی میگوید : و ربّما صحّت الاجسام بالعلل .. چه بسا که تن ها با بیماری ها سلامت می یابد! و ابونواس می گوید: و داونی بالتی کانت هی الداء .. با چیزی که درد و بیماری است مرا درمان کن!) انگار از غیب می گویند که این کفّاره ی شرابخواری های بی حساب ست. باید درد کشید تا خالص شد ... "

  • ح.ب

این روزها که بحث قدیمی امامت، حکومت و رای مردم باز شده است، به نظر می رسد اکثر کسانی که به این موضوع پرداخته اند به سوالات مختلفی پاسخ داده اند که اصولا ربط مستقیمی به هم ندارد. برای اینکه مسئله کمی روشن شود، بایستی مسلّمات تاریخ اسلام را اصل گرفت و به تعبیر قضایا از روی آن پرداخت.

اصل اوّل، اسلامیت و جمهوریت)

آنچه از تاریخ اسلام بر می آید اینست که یا کفار در جامعه ی مسلمین زندگی می کنند و یا مسلمین در جامعه ی کفار. در حالت اوّل که جواب جمهوریت و اسلامیت یکی است، تشکیل یک حکومت اسلامی فرض است. بایستی حقوق اقلیّت که کفّار هستند مطابق موازین اسلامی رعایت شود. در حالت دوّم که جواب جمهوریت به اسلام نمی رسد وظیفه ی مسلمین چیست؟ واضح است. اگر تاریخ دعوت پیامبر اسلام را بررسی کنیم، وظیفه ی مسلمین تبلیغ برای اسلام است تا جایی که بتوانند جامعه را با خود همراه کنند. اگر این موضوع میسّر نشد، بایستی به مکان دیگری که بتوانند در آن احکام اسلام را برقرار سازند بروند. انّ ارض الله واسعة. و اگر کفّار اجازه ی تشکیل همچین نهادی را ندهند، با آنها مقابله کنند. هم در زمان پیامبر اسلام، و هم در زمان امام حسین علیه السلام که حکومت دیگر حتّی پایبند به ظواهر احکام اسلام هم نبود، حرکت برای تشکیل حکومت اسلام در شهری که احتمال پذیرش آن وجود داشت رخ داد. پیامبر به مدینه هجرت کردند و در آنجا با اقبال عمومی، اسلام را مستقر ساختند. امام حسین علیه السلام به کوفه سفر کردند و با نقض پیمان و دعوت کوفیان، در میان راه از تشکیل حکومت بازماندند. ولی جنس حرکت کاملا مشخص است. در زمان ائمه ی دیگر، ظاهر حکومت همچنان اسلامی است و قوانین اسلام حاکم است و محذورات جدی در برخورد با سیستم وجود دارد. آنچه از تاریخ اسلام بر می آید، همین است. لذا، اگر روزی مردم در نقاطی از ایران، مثل تهران، اسلام را نخواهند!، بر مسلمین فرض است به شهرهای دیگری که بتوانند که احکام اسلام را در آن پیاده کنند هجرت کنند. که البته در این صورت یکپارچگی کشور آسیب جدی می بیند و احتمال تجزیه ی کشور فراوان است. 

اصل دوّم، جمهوریت و حاکمیت)

حال فرض کنید که اکثریت جامعه مسلمان هستند و احکام اسلامی را پذیرفته اند. برای انتخاب اینکه چه کسی و با چه فقاهتی حکومت کند، چه مبنایی در مسلّمات اسلام یافت می شود؟ این دقیقا جایی است که بحث آقای روحانی و دیگران است. نه اصل اسلامیت و جمهوریت. در اینکه چه کسی زمامدار جامعه ی مسلمین شود، بحث است. در زمان حضور پیامبر، به طور قطع می دانیم که انتخاب از جانب خداست و رای مردم هیچ تاثیری در حاکم بودن پیامبران ندارد. در مواقع متعدد در قرآن کریم، با پیامبر محاجّه می کردند که اگر خدا می خواست کسی را ازین قوم انتخاب کند چرا مثلا دانشمندان و اشراف قوم را انتخاب نکرده است. چرا نظرخواهی صورت نگرفته! به صراحت در قرآن آمده است. و جواب هم اینست که الله اعلم حیث یجعل رسالته. همین. پس در زمان حضور پیامبر خدا، چون او صاحب شریعت است، انتخاب شریعت و انتخاب ولی در حقیقت یکی است. و اگر مردم از حکومت ولی الهی سرپیچی کنند، بلا و عذاب الهی نازل می شود و آن قوم را نابود می کند. عذاب شدید و قریب. تا اینکه تنها عدّه ی ولو قلیلی که با پیامبر هستند بمانند. امّا در زمان امام چطور؟ اینجا اختلاف بین اهل سنّت و شیعه شروع می شود. اهل سنّت، که معتقد به اصل امامت نیست،  انتخاب ولی و حاکم را در زمان غیبت پیامبر، از جانب خدا نمی داند. آنها ولی و حاکم را یکی می دانند و  مکانیزم انتخاب مشخصی هم برای این قضیه ندارند. به عنوان مثال، در زمان سقیفه، یک شورای شش نفره ی قبیله ای که آن هم با معیارهای دقیق جمعیتی یا ارزشی تنظیم نیست، تشکیل می شود. تاریخ اهل سنّت را نگاه کنیم، خصوصا جمع آوری که پروفسور مادلونگ کرده است، می بینیم که اتفاق سقیفه واقعا با هیچ معیار دقیق جز انتخاب برخی از چهره های مقبول و صحابه ی مشهور، سازگار نیست. بهرحال با معماری پیچیده ی ابوبکر و عمر این قضیه ی سقیفه برای سه خلیفه ی اوّل رخ می دهد. سقیفه در بهترین حالت، مشورتی بین برخی از صحابه ی مشهور است. تنها همین و ربطی به انتخاب و رای مردم ندارد. در زمان علی علیه السلام است که تنها اجماع حاضران باعث انتخاب می شود. حاکمان دیگر اسلام هم من جمله عبّاسیان، امویان و دیگران با مکانیزم های غیرانتخابی بر اوضاع مسلط شده اند. آنچه می شود از دید اهل سنّت راجع به حاکمان فهمید، اینست که هرکه بر قدرت تسلط پیدا کند و حکم خدا را اجرا کند، وظیفه ی دیگر مسلمین اطاعت است! هرقدر هم که شیوه ی به قدرت رسیدن او بر ظلم و نیرنگ استوار باشد. نتیجه ی مستقیم این تفکر، همین سیستم سعودی حاکم در عربستان است. که چون خادم حرمین و اسلام هستند، باید از آنها اطاعت کرد.

از نظر شیعه، در زمان حضور امام، انتخاب ولی و "مشروعیت او" از جانب خداست ولی "فعلیت" و "امکان" حکومت این ولی به نظر مردم بستگی دارد. یعنی مسلمین وظیفه دارند با او اجماع و بیعت نمایند، وگرنه این ولی خدا مامور به تشکیل حکومت نیست. حجّت ولی برای حاکم شدن بر اوضاع، حضور حاضران و قیام ناصران است. آنجا که در نهج البلاغه، امام علی علیه السلام می فرماید، لولا حضور حاضر و قیام الحجة بوجود ناصر، منظور اینست که با بیعت مردم حجت بر ولی خدا برای تشکیل حکومت تمام می شود. سیره ی تمام ائمه همین بوده اند. اگر زمینه ی مردمی وجود داشت، حتما برای حکومت قیام می کردند. امّا اگر مقبولیت عمومی وجود نداشت و حکومت اسلامی سرکار بود، سکوت می کردند و تنها به تبلیغ می پرداختند.

حالا سوال اصلی که محل اختلاف است ازینجا شروع می شود که آیا این حاکم که مورد قبول مردم است ولی انتخاب الهی نیست، مشروع است؟ جواب علمای شیعه قریب به اتّفاق اینست که خیر! در زمان حضور امام، هر حکومتی غصب است. لذا حکومت حداکثری ابوبکر هم غصب است. حکومت عمر غصب است. و حکومت عثمان هم غصب است. حکم قاضی باطل است و قس علی هذا. پس اگر غصب است، با حکومت کفار چه فرقی دارد؟ آیا وظیفه ی مسلمین مثل حالت قبل مهاجرت و ایجاد حکومتی جدید است؟ آنچه از سیره ی ائمه بر می آید اینست که تا جایی که اصل اسلام و حکومت قرآن، به صورت نسبی برقرار باشد، برای حفظ اتّحاد بایستی سکوت کرد. و تنها به تبلیغ پرداخت. حتی بعضی از ائمه به شرکت در نماز جمعه ی اهل سنّت هم به شیعیان شان سفارش کرده اند. یعنی با حفظ فاصله، آن ها را در اصول همراهی کنیم و در عین حال به تبلیغ هم بپردازیم تا زمینه ی حاکم شدن امام فراهم شود. این مدارا تا زمانی است که حکومت مبنا و روش اش اسلام باشد. نه مثل دوران یزید، که خلیفه زنازاده می شود و شرابخواری علنی کند. که در اینصورت، اصل قبلی حاکم می شود و باید مقابله کرد و حکومتی از نو بنا ساخت. آنچنان که امام حسین علیه السلام قصد کرده بودند. 

اصل سوّم، ولایت و حکومت)

در عین اینکه در حالت غیبت امام، به نظر قضیه ی حاکمیت و ولایت پیچیده تر می شود، ولی اینطور نیست. چرا که لاجرم اولا جامعه ی مسلمین بایست حکومت تشکیل دهند و هیچ قاعده ی دیگری جز رای آحاد ملت برای انتخاب ولی فقیه به قرآن و سنّت پیامبر و اهل بیت نیست. لذا شرط لازم و کافی برای ولایت در دوران غیبت، حمایت مردم و پایبندی به اصل اسلام است. که این دو ملازم هم هستند. یعنی اگر فقیهی که مقبول حداکثر مردم باشد، حکم صریح اسلام را نقض کند، از ولایت ساقط است. امام خمینی هم در یکی از صحبت هایشان به این موضوع اشاره داشتند. فقیه عالم و عاملی که حضور حاضران و قیام ناصران از جامعه ی مسلمین او را همراهی نکنند هم، مثل امام که در بند قبل توضیح داده شد، "امکان" حکومت ندارد. باید به فقیه عامل عالم دیگری که مقبولیت دارد رجوع کرد. 

پ.ن.1: در تمام مباحث بالا، رای مسلمین لحاظ است. رای کفّار در انتخاب ولی مسلمین، از نظر فقه و تاریخ بی معنی است.

پ.ن.2: غیر از پیامبران، هیچ ولّی الهی با تحکّم و اجبار، بر مردم حاکم نشده است در تاریخ. به عبارت دیگر "حجّت" نداشته است. 

پ.ن.3: به نظر بنده، اصل اول که جمهوریت و اسلامیت است امروز در ایران موضوعیت ندارد. و آنچه مورد ارجاع است اصل سوّم است که حکومت مسلمین با چه مکانیزمی انتخاب شود، که به نظرم، مکانیزم فعلی که رهبر جامعه با انتخاب خبرگان منتخب ملّت مشخص شود، بسیار بسیار هوشمندانه و عالی است. از لحاظ تئوری، ازین بهتر نمی توانم سیستمی را تصور کنم. (در این مورد که چرا این شیوه از انتخاب مستقیم بهتر است بعدها توضیح خواهم داد)

پ.ن.4: واضح است که اشتباه آقای روحانی در تجمیع اصل دوم با اصل اوّل است. جمهوریت در اصل اسلامیت شانی ندارد و تنها ظرف حاکمیت است. مردم در جامعه ی اسلامی نمی توانند انتخاب کنند حاکمی را که نصّ صریح قوانین اسلام را عامدانه زیرپا بگذارد. مسلمین هم مجاز به تبعیت از چنین فردی نیستند. خلط مبحث، چیزی است که دارد این میان رخ می دهد. یعنی کسانی که مسلمان نیستند نمی توانند در مورد حاکم جامعه ی مسلمین نظری بدهند. حالا همینقدر که در جمهوری اسلامی، حق انتخاب حاکم مسلمین برای کفّار هم معین شده است، چیزی است که با اصول اسلام هرگز نمی خواند. و این محصول اندیشه های غربی است. لکن، ما مجبور به حفظ همین میزان هستیم چرا که راه دیگری نداریم. ولی اینکه ازین موضوع سوء استفاده کنیم و حاکم جامعه ی مسلمین را با نظر غیرمسلمین تحت فشار قرار دهیم، این دقیقا علّتی است که بحث "جمهوریت و اسلامیت" را به غلط مطرح می کنند.

پ.ن.5: حرف برای نوشتن بسیار است. سعی کردم به خلاصه ترین شکل ممکن بنویسم. والله مستعان .. 

  • ح.ب

این نوشته را چهارسال پیش در روزنامه ی جمهوری اسلامی در مورد حوادث تروریستی پاریس به دست داعش نوشتم. پاراگراف چهارمش وصف الحال این روزهای ما است ... :

.

.

" بروز اندیشه های افراطی در قالب اسلام، نظیر آنچه در پاریس رخ داد، نشانگر شکست جریان چپ مسلمان سکولار نیز می تواند باشد. این نکته ای است که اسلاوی ژیژک، فیلسوف و جامعه شناس مشهور اسلواکی نیز در روزهای اخیر بدان اشاره کرده است. اسلام در اساس خود، حامل پیام های جدی در مواجهه با مسائل سیاسی و اجتماعی است و پیروانش را به یک کنش پویا در مقابل مسائل اجتماعی می خواند. به نظر اکثر اندیشمندان اسلامی، یکی از وجوه قرآن کریم برنامه ای برای حکومت پیامبر اسلام است و حکومت عدل ِ سیاست و تمام معنای سیاست است. لهذا اسلام سکولار با خلاً ایدئولوژیک در تفسیر فرامین سیاسی اجتماعی اسلام مواجه می باشد. لذا جمعیت رو به رشد مسلمین در اروپا، وقتی با این خلاً ایدئولوژیک روبرو می شوند، و در حالی که مروّجان اسلام ناب محمّدی تحریم شده اند، این جمعیت ممکن است به ناچار به اندیشه ی سیاسی ِ بی مایه ی گروه های سلفی و وهابی روی آورند. در جامعه ی مسلمان، نتیجه ی طبیعی جدایی دین از سیاست، حرکت های خشونت طلبانه ی از جنس داعش است ... "

  • ح.ب

یکی از اعمال وارد در شب اول ماه مبارک، زدودن دل از هرگونه کینه و غباری از مومنین و مسلمین است. درست است که سخت است این روزها، گذشتن از دوستان سابق، که حالا بهر جاه یا مال خنجر می زنند، یا آنها که حالا به قول خودشان معتدل شده اند و پیروان حکمت "خیر الامور اوسطها" ... و رندانه "در میان راه" خنجر می زنند. یا آن ها که اوّل تیر می اندازند و بعد از ترس سرک می کشند که ببیند کی را و کجا را زده اند .. یا آن ها که هم با علی هستند هم با معاویه و یا آنها که نه با علی هستند و نه با معاویه .. و آنها که اگر یک نفس راحت شان بگذاری، یک نفس راحت ات نمی گذارند ... باید بتازی تا نتازند .. از همه می گذریم .. از ناکث و ناکس .. به لطف خدا .. از همه می گذریم. و چشم بر گذشته ها می بندیم. می گذریم امّا به قول آن شعر محمود درویش، لکن لاتعودا ابدا .. لعلنا نکون ایضا لنسیانکم مخلصین ..

.

.

  • ح.ب

ز پس صبر تو را او به بر صدر نشاند .. 

  • ح.ب

در تمام نظرسنجی های معتبری که این روزها منتشر می شود، درصد کثیری از مردم هنوز مردّد هستند. در دوره های پیش شاید این تعداد همیشه کمتر از ده درصد بوده است، ولی این دوره چیزی نزدیک به پنجاه درصد است! این دو معنی بزرگ دارد:

اوّل: مردم رئیس جمهور مستقر را صاحب صلاحیت اخلاقی کافی نمیدانند ولی به لحاظ اجرایی از رای دادن به آقای رئیسی ترس دارند. که کشور وارد فضای ناشناخته ای شود. استراتژی مرعوب کردن ذهنی مردم خودش را در این تردیدها نشان می دهد. این آراء مردّد قطعا نشان می دهد ضربه ی بزرگی بر صلاحیت آقای روحانی برای ریاست جمهوری وارد شده است.

دوّم: با وجود دلیل نخست، به نظرم مردمی که مردد هستند لحظه ی آخر رای خود را به رئیس جمهور مستقر می دهند و او رای کاذبی خواهد آورد از ناراضیان شرایط فعلی ولی آنها که از تغییر شدید هم می ترسند. اینست که به نظرم روحانی جمعه انتخابات را می برد با رای آنها که از سر ترس و تردید به او رای خواهند داد.

.

.

پ.ن.1: اصولگرایان حتی اگر در این انتخابات ببازند، با شعار برجسته ی "حمایت از مستضعفین"، جریان ماندگاری برای خود ساخته اند و جای دنجی جُسته اند و از سرگردانی شعار جَسته اند. آن ها این "برند" را که همیشه با محمود احمدی نژاد همراه بوده است، تا حد خوبی توانستند به نام خودشان ثبت کنند و روستاها و اقشار ضعیف را پای صندوق بیاورند. به همین خاطر، از فردای انتخابات هر نارضایتی عمومی به کیسه ی اصولگرایان می افزاید و شرایط را برای کسی که چهارسال بعد از جناح مقابل می ایستد بسیار سخت می کند. 

پ.ن.2: چهار سال دوّم روحانی، مثل چهارسال دوّم احمدی نژاد خواهد بود. طوری که اصلاح طلبان به علّت افزایش نارضایتی عمومی، فشار مخالفان و درگیری وسیع با دستگاه ها و نهادهای نظارتی و قضایی، دعا می کنند که هرچه سریع تر این روزها تمام شود. 

.

.

  • ح.ب

در تحف العقول آمده است که یک اعرابی میان راه از امام حسین علیه السلام نصحیتی خواست. امام به دست مبارک خویش برایش نوشت: من طلب رضا الله بسخط الناس کفاه الله امور الناس .. و من طلب رضاء الناس بسخط الله، وکله الله الی النّاس ... یعنی هرکس که خشنودی خدا را بر خشنودی مردم مقدّم بشمارد، خدواند او را پشتیبانی و کفایت می کند و هرکه رضایت مردم را ولو به قیمت خشم الهی طلب کند، خداوند او را به همین مردم واگذار می کند ... 

.

.

جالب است که این تنها حدیث مکتوب امام است که با دست خویش نوشته اند ...

.

.

  • ح.ب

اینکه در شب مبعث، زیارت امام علی علیه السلام وارد است و نه زیارت پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله، نشان صریح آنست که استقامت و پایداری بر مسیر از سرآغاز آن مهمتر است ...

..

.

  • ح.ب

" هنوز سه شنبه بود و نمی شد کاری کرد. هوا مه گرفته و مبهم است. بهار به سانفرانسیسکو رسیده است. البته که چهارفصل ش مثل بهار است اینجا، امّا باز هم از نسیم خوش عطری که در فضا است، می توان بهار را لمس کرد. همه چیز به نظر خوب می رسد، غیر از من. انگار که در تمام کائنات وصله ی ناجور باشم. چیزی جایی اتّفاق افتاده که لابد نمی دانم و اذیّت می کند. احساس می کنم زندگی از من فرسنگ ها جلوتر است و آنقدر خسته ام که نمی توانم بدنبالش دویدن را. فضای اینجا انگار در دل آدم یک دلشوره ی عجیبی می اندازد که باید برای دنیا تا جایی که می تواند بکوشد. تا موفّق شود. بهترین ها و موفّق ترین ها هر روز در فضای دانشکده از کنارت رد می شوند. در علم، ادبیات، هنر، ورزش، سیاست ... ولی من اینجا، به آدم های اطرافم که نگاه می کنم، حس می کنم نمی خواهم مثل هیچ کدامشان باشم. چیزهای بهتری میخواهم. نمی دانم دقیقا چه. ولی بهتر از اینها. تلاش کنم که بشوم استاد دانشگاه استنفورد؟ ام آی تی؟ که چه بشود؟ یا بروم موقعیت کاری خوبی پیدا کنم که درآمد خوبی داشته باشد؟ که چه؟ من که از همین چیزهایی که امروز دارم هم نمی توانم لذّتی به اندازه ی دیگران ببرم، حالا پولدار بشوم که چیزهای بیشتری که از آن ها هم باز نمی توانم لذّت ببرم بخرم؟ ازین بدتر آنست که این مدّت فهمیده ام که هروقت غذای گران تری گرفته ام مزّه اش بدتر بوده. و هروقت لباس گرانی خریده ام به تنم نمی آمده. یعنی حتی در همین دنیا هم قیمت با لذّت تناسب مستقیمی ندارد. ماهی سالمون دودی با ادویه ی خاصّ و گران خورده ام و حالم را به هم زده، ولی نان و پنیر و سبزی هم زده ام و لذّت برده ام. چرا قیمت اوّلی از دوّمی بیشتر است؟ این ذهن آدم ها است. فضا به اشیاء قیمت می دهد و آدم ها می روند دنبال این قیمت های کاذب. و پول محصول این قیمت کاذب است و فضای ذهنی کاذب. و فضای اینجا طوری است که کسب دنیا یک رضایت کاذب به آدم می دهد. طوری که واقعا احساس می کنی داری به جاهایی می رسی. درحالیکه بهتر که می نگری، هیچ چیز دستت نیست. هیچ. ماجرای همان لباس نامرئی شاه است که کسی جرئت نمی کند فریاد بزند پادشاه لخت است ...

.

.

هنوز سه شنبه بود و به قول فرهاد، خاکستری. خواب دیدم که از دست یهودی ها دارم فرار می کنم و پس از یک سلسله تعقیب و گریز سخت، در طبقه ی بالای ساختمانی شیشه ای اسیر شدم. شیشه ی پشت سرم را شکستم و  خودم را به پایین انداختم که زنده به دستشان نیفتم. در همان حال می گفتم "صبر کنید، مادرم سیّد است و می آید انتقامم را می گیرد!" در خواب صدای مادرم را می شنیدم از دور، که نفرین شان می کرد. خواب و بیداری هایم اینطور است انگار. چند وقت پیش از خیابان رد می شدم که ماشینی به احترام برایم دست تکان داد. دلیلش را نفهمیدم. بعدا با دوستان بررسی کردم دیدم که مدل ریش هایم و کلاهی که به سر داشتم از ترس سوز و سرمای باد اینجا، مرا شبیه گروه خاصّی از یهودی ها کرده است و او هم از قضا مرا با خواصّ شان اشتباه گرفته. مثال آن ضرب المثل عبری شده بودم که می گفت "دُم ات را بزرگ تر از بال هایت قرار مده". که همیشه قابلیت گریزت بیش از تمییزت باشد. یک خوبی ایران این بود که وقتی زندگی برایم سخت و طاقت فرسا می شد، می گفتم به زودی می روم و بهتر می شود. از شما چه پنهان، به بعضی می گفتم که به زودی می روم و دل تان برایم تنگ می شود. اینجا امّا وقتی به ستوه می آیم از زمین و زمان، نمی دانم به چه دل خوش کنم. کجا بروم؟ به که بگویم؟ به قول آن شعر سیّد، "بمیرم؟ بمانم؟ بگریم؟ بمویم؟ ... "

.

.

امتحانات پایان ترم زمستان تمام شده ست. منتظر نمره ها هستم. تمام سرنوشت ترم بعد به درسی که از دانشکده ی انرژی گرفتم بستگی دارد. اگر خوب نشود، بعید است خالد عزیز قبول کند که برای ترم بعد هزینه ها را بپردازد. ان شاء الله که همه چیز به خیر می گذرد. دوستان ایرانی اصرار دارند که به مسافرت دسته جمعی برویم. مردّد هستم برای رفتن. این روزها در حضور دیگران بیشتر احساس تنهایی می کنم. انگار که بیش از آنکه اطرافم را شلوغ کنند که خالی نباشد، بیشتر یادآور جای خالی ِ کسان است که نیستند ... "

  • ح.ب

توصیه می کنم دیدن فیلم "ماجرای نیم روز" را .. که گرچه ماجرای دیروز بود، امّا انگار ماجرای امروز هم هست .. و فردا و فرداها ... که عشق دست ما بود و اسلحه دست آنها .. 

  • ح.ب

پر طاووس فتاده ست به دست مگسان
کو سلیمان که نگین گیرد از این هیچ­کسان؟

دیوهـا دعوی اعجاز سلیمان دارند
هدهد نامـه ­بر ِ مـا شده­ اند این مگسان

دشمنان پنجره­ها را بشکستند به سنگ
خانه ویران شده از یاری فریاد رسان!

دیرگاهی­ست که نان می­خرم از سنگ­دلان
روزگاری­ست که گل می­برم از خار و خسان

کعبه دور است و دل تشنه­ ام ؛ اسماعیل است
زمزمی؟ زمزمه ­ای...؟ سوختم ای همنفسان!

مهربانا شب ظلمانی مـا را بشکن
بار الها مـهِ خورشیدی ما را برسان ....

.

.

السلام علیک یا حجة الله فی ارضه

السلام علیک یا عین الله فی خلقه

السلام علیک یا نور الله الذی یهتدی به المهتدون

و یفرّج به عن المومنین

السلام علیک یا سفینة النجاة

السلام علیک یا عین الحیاة

...

  • ح.ب

" الحمدالله مشکلات تا حدّی مرتفع شده است. به صورت موقّت و سطحی البته. ولی هنوز مثل کسی که روی گسل زلزله ایستاده ست، بیقرارم. هوی استنفورد بسیار بهاری شده است. سبز و مطبوع و دلچسب. با پوشی از باران که اهالی اینجا آن را drizzle می گویند. راستش امّا، نمی گیردم. به قول آن عزیز هنوز، زیبایی از آن دسته پدیده هایی است که نمی شود به تنهایی از آن لذّت برد. من امّا همیشه به فلسفه ی لذّت بردن مشکوک بوده ام. همیشه وقتی خوشحال بوده ام حادثه ای در کمین بوده است و سر رسیده است و به کلّی همان خوشحالی لحظه ای را نابود کرده است. اینست که همواره در ذهنم با لباسی از خار زندگی می کنم. حواسم هست که اگر اجازه دهم ذهنم کمی قدش خمیده شود، یا سست شود، از اطراف به آن خار و خس دنیا هجوم می برد. درست بر عکس اینها. که تمام فلسفه شان بر اساس لذّت بنا شده است. هر کس در زندگی می کوشد تا لذّت را ماکزیمم کند و محدوده ی آزادی در جامعه تا حدی گسترده شده که لذّت های شخصی با هم در تعارض قرار نگیرد. غرب را بر اساس فلسفه ی فرویدی بسته اند. یعنی انسان، هر آنچه که "هست"! اگر غریزه به او می گوید کاری بکن، باید جامعه طوری باشد که بتواند آزادانه آن کار را بکند. می خواهند همجنس گرایی را توجیه کنند، می گویند در حیوانات هم هست، پس به طور غریزی در انسان هم هست. لذا باید جامعه طوری باشد که آن را محدود نکند. غرب می خواهد کشف کند انسان چه "هست" و سعی کند جامعه را بر این اساس بسازد. درحالیکه انسان در "شدن" معنی پیدا می کند و نه در "هست". اریک فروم، نقدی که به فروید دارد همین است. میگوید فروید انسان را در آنچه هست معنی می کند، ولی انسان ماهیت ش در شدن است و نه بودن. راست است. انسان در مسیر تعریف می شود و نه در حال ورود به عالم هستی. و تمام تفاوت فلسفه ی غرب با اسلام در اینست که فلسفه ی غرب یعنی انسان آنچه هست. و فلسفه ی اسلام یعنی انسان آنچه که باید بشود ... و من چقدر فلسفه ی اسلام را بیشتر می پسندم. چقدر ...

.

.

یکی از تفریحات م اینجا اینست که پرده را پس می زنم و از پنجره ی وسیع اتاقم، خیابان را تماشا می کنم. چای می نوشم و بنان می خواند و چیزی می خوانم و عابران که در گذرند. از خیابان داستان آدم ها را می نگرم. مثل کسی که پس از مرگ، به زندگی نگاه می کند. مردی که هر صبح سر ساعت می آید و یک قهوه می گیرد و باقی پولش را هم نمی ستاند و با عجله می رود. زنی که با سگی از کنار استارباکس می گذرد و برای خودش کیک و قهوه می گیرد. پسربچّه ای که با پدرش می آید و در چمن های اطراف تمرین فوتبال می کند. اهمیّت اتفاقات از پس شیشه طور دیگری است. انگار همه چیز در یک قالب ِ تکراری اتفاق می افتد و ما خیال می کنیم که خودمان هستیم. مثل من، که حالا این سطور را می نویسم و می دانم که مثل همین سطور و چه بسا بهتر سال های سال نوشته شده است. امروز به این فکر می کردم که چقدر دنیای من شبیه همین نگریستن از پشت پنجره به آدم هاست. فاصله ای بین ما هست که هیچ رابطه ای آن را پُر نمی کند. انگار که خلق شده ام برای فاصله. دوستانم هم می دانند که آنچه درونم می گذرد، علی الاغلب خارج از دسترس آن هاست. اینست که وقتی بعضی شان این صفحه را می بینند، حیرت می کنند که آیا این همین آدمی است که می شناختیم؟

.

.

سانفراسیکو شهر ناآرامی است. هر وقت وارد آن می شوم، اضطرابی می گیردم. باد شدیدی می وزد. هوا گرفته و درهم است. خیابان ها شیب تندی دارند و یا شلوغ ِ شلوغ اند، یا خلوت ِ خلوت. نه وارد آن شلوغی می شود شد و نه ترس ِ آن خلسه ی خلوت را می شود تحمّل کرد. هربار از کوچه ی خلوتی می گذرم، انتظار این را دارم که کسی ناگهان اسلحه ای بیرون بیاورد و شلیک کند. احساس عجیبی است. مخصوصا وقتی مسلمان باشی و به صورتت ریش باشد. و خاصّه آنکه روزنامه ها را هر روز زیر و رو کنی و آمار قتل ها را در کوچه هایی که می شناسی ببینی. دوستان می گویند در تهران هم آمار قمه کشی و درگیری های خیابانی زیاد است. ولی نمی دانند که تفاوت اسلحه ی سرد با گرم، مثل تفاوت تصادف ماشین است و هواپیما. کسی از تصادف هواپیما عموما جان سالم به در نمی برد. و مضاف بر این موضوع، هیچ چیز دست تو نیست تا حادثه از کمین برسد. وقتی ماشین سوار هستی، می توان با فاصله ی زمانی معقولی حادثه را رصد کرد، و راننده را از خطر خبر. قدم زدن در کوچه های سانفراسیسکو مثل نشستن در توپولوف های خسته ی روسی است در شرایط جوّی ناآرام. هرلحظه رگباری ممکن است بگیرد. راستی خدا حافظ است. می دانم. آن روز ِ حادثه که برسد، نه تیری خطا می رود و نه زخمی بهبود می یابد. اگر روزش نباشد هیچ نمی شود. اینها را می دانم. ولی میدانی، یک قَدَر ِ مقدّر است که از پیش نوشته شده است. و یک قَدَری است که با اشتباهات و گناهان آدمی پیش می آید. مشهور است که بسیار کمی از آدمیزاد به مرگ ِ مقدّر می میرند در اثر گناهان. و این ترسناک است. که عمر آدم با اشتباهات و گناهان کاسته شود و مجبور باشم بی آنکه توشه ای برداشته باشم از دنیا بروم. می گویند امام علی علیه السلام از کنار ستون شکسته ای به دیواری پناه برد، دلیلش را پرسیدند، فرمود از قضای الهی به قّدَر الهی پناه می برم. این است که مرا نگران می کند که در اثر اشتباهات و گناهان، که بخشی از آن آلوده شدن به محیط ِ فاسد اینجاست، مشمول قضای الهی شوم و اجلم در یک حادثه سر برسد، بی آنکه برای خدا کاری کرده باشم. اینکه غرق در دنیا باشم و مرگ بیاید و گریبانم را بگیرد. حالا می پرسی پس چرا در خیابان ها تنها قدم می زنم؟ دلیل ش اینست که می خواهم با ترس کنار بیایم. با روش exposure therapy. از چیزی که می ترسی با آن روبرو شوی. به این رسیده ام که اگر آدم از چیزی ترس داشته باشد، هرگز خالص نمی شود. و ریشه ی اصلی نفاق ترس است. می خواهم با ترس از نزدیک روبرو شوم .. 

.

.

به وضوح احساس می کنم روی دلم غباری نشسته است. از همین چند ماه ماندن در اینجا. خدا رحم کند ...

.

.

بال تنها غم غربت به پرستوها داد ... "

  • ح.ب

برای فرو ریختن یک بنا، یک راه اینست که نیروی عظیم و غالبی بر آن فرود آید. راه دیگر امّا، یک نسیم ساده است که فرکانس وزیدن آن با لرزه های ناچیز و بی نهایت مخفی ِ ساختمان بخواند. تشدید موج های کم دامنه و مخفی، یکی از قوی ترین نیروهای این عالم است ... 

.

.

  • ح.ب

در قوانین جزایی آمریکا، تبصره ای است به نام Double Jeopardy .. با این مضمون که یک نفر به خاطر یک جرم دوبار محاکمه نمی شود .. یعنی اگر قاضی یکبار حکمی را در مورد کسی صادر کند، دیگر نمی تواند کسی آن فرد را به خاطر همان عمل مورد محاکمه قرار دهد .. چه قاضی درست حکم کرده باشد چه اشتباه .. فیلمی را هم یادم هست بر این اساس ساخته اند .. مردی می خواسته از شرّ زنش خلاص شود بی آنکه به او مالی برسد، با ماموران زد و بند می کند و صحنه ای ترتیب می دهد که گواهی به قتل او بدهند .. به دست زنش .. و خودش با تمام اموالش می گریزد به جزیره ی ساکت و متروکی .. و خلاصه زن محکوم می شود به حبس ابد .. به خاطر قتل عمد .. پس از تحمّل سال های طولانی در زندان، به او عفو می خورد و آزاد می شود .. می رود در روز روشن، شوهرش را پیدا می کند و با خونسردی تمام او را می کشد ...

.

.

.

حساب زندگی اینطور نیست. آدم ممکن است به خاطر یک جرم بارها محاکمه شود. بارها. و هر بار بی رحمانه تر از گذشته. خدا کند که آخرت اینطور نباشد .. یا جرم بپوشند، یا ببخشند ... و یا همان یک بار ..

.

  • ح.ب

" فصل امتحانات میان ترم نزدیک است. بی استثناء از تمام کلاس ها عقب هستم و نرسیده ام که مطالب را بخوانم. عمده دلیلش حجم فشارهای ذهنی و روحی بوده است که این روزها متحمّل آن بودم. گاهی در آینه می ایستم و به این فکر می کنم که شاید در عرض همین دو ماه به اندازه ی چندسال شکسته تر شده ام. گاه کتابی را می گشایم و میان سطرهای آن خودم را در روزهای گذشته پیدا می کنم. آخرین بار به این فکر می کردم که وقتی چهار سالمان بود، پدر که از سرکار می آمد، با همه ی خستگی اش، ما را به پارک ملّت می برد و سوار ماشین های پلاستیکی بدقواره ی آن روزمان می کرد و از بالای پارک به پایین سرازیر می شدیم. یک بار، میان راه که سرعت داشتم ناگهان فرمان را چرخاندم. ماشین تعادلش به هم خورد و افتادم. در حال افتادن، از آن پایین چهره ی پدرم را می نگریستم. آن نگرانی که در صورت او بود، چندسالی است که مرا دیوانه می کند. نمی دانم حالا در نبود من چه می کشد. راستش مرگ، از یک جهت از وضع فعلی ام بهتر است و آن اینست که کسی نگرانم نیست. ولی به قول آن نویسنده، مرگ هم هنوز چیز خاطر جمعی نیست. نمی شود به آن اطمینان کرد. میان سطرهای بعدی کتاب یادم می آید {...} را. جزوه هایش در دانشگاه بی نقص بود. دقیق و تمیز و به نحو خارق العاده ای زیبا. شکل ها را انگار از پیش با هنرمندی کشیده بود. اندازه ی حروف و سطور آنچنان متناسب بود که تو گویی ساعت ها صرف تنظیم ش کرده بود. یک روز از او پرسیدم که چطور .. و چرا .. گفت به تو می گویم چرا، و  چطورش هم از همین چرا معلوم می شود. به خاطر خانم {...} او هر بار می آید و جزوه ها را می گیرد. کلاس هایش را با من بر می دارد. و ادامه ی ماجرا. قصّه ی همان بیستون است و فرهاد. و راستش حالا که این سطور را می نویسم، میدانم که شیرین ماجرا با کس دیگری ازدواج کرد و به خارج رفت. و همانجا هم ماند تا طلاق گرفت. داستان ِ تکرای این سال ها. من هم از آن روز پای صحبت این رفیق مان ماندم. از شما چه پنهان در تمام این سال ها، مخاطب بسیاری از درد و دل ها بودم. آشنا و بیگانه. گاهی دو نفر می آمدند و صحبت می کردند و بی آنکه یکی از دیگری خبر داشته باشد، مخاطب مشترکی داشتند. محرم اسرار بسیار بودم. تراژدی های غمباری از پیش چشمم گذشته است. به داستان آدم ها علاقه داشتم. به طرز جنون واری داستان ها را ادامه می دادم در ذهنم. مثلا شنیده بودم که معلم مدارهای الکتریکی چندسال پیش زن و بچه اش را در حادثه ی رانندگی از دست داده است. خودش پشت فرمان بوده. اشتباهی می کند و بقیّه را به کشتن می دهد. دیگر نمی توانست درست زندگی کند. از یک ساعت کلاس، چهل دقیقه می آمد و با نوای آرام و شکسته درس می داد. رمق نداشت. ولی ذهن ش فوق العاده قوی بود. در ذهنم مجسّم می کردم حسرتی که همیشه با او همراه است. آخرین سکانس هایی که از دخترش دیده است. از همسرش .. چقدر دردناک است .. به دست خودش، آدم عزیزانش را از بین ببرد ... داستان آدم ها، برایم تجربه بود. حس مشترک بود. کتاب ها هم همین حکم را برایم داشتند. مثلا کسی که زنبق دره را خوانده باشد، درک دیگری از حالات انسان ها دارد. جان شیفته مثلا. مادام بواری. جنایت و مکافات، در جستجوی زمان از دست رفته، آناکاریننا، برادران کارامازوف. همه ی اینها بعد جدیدی به ذهن آدمی از حالات انسانی اضافه می کند. 

داستان ها با من همراه بودند. میان سطور کتاب می آیند و می روند. با آن ها زندگی می کردم. احساس شان می کردم. آناکارنینا را درک می کردم. ایوان کارمازوف را هم. پشت آن نقاب سرد ِ زخمی ِ تحقیرشده و تنهایی عمیقی که داشت. الیوشا را بیشتر. که عقایدش از خودش همیشه جلوتر بود. شیفتگی آنت به پدرش و جدایی از او را بهتر از هرچیز دیگری لمس می کردم. انگار از زبان من نوشته بود. تو گویی که داستان ها همیشه همان هستند و ما تنها بازیگرهایی بودیم که به ناچار چند سالی باید نقشی را از نو بازی کنیم. هر کسی نغمه ی خود خواند و رود ... 

از کنفرانس سالانه ی دانشکده هدیه ای گرفته ام که وقتی به خانه می رسم و آن را باز می کنم، می بینم که یک شیشه شراب ظاهرا خیلی خاص و مرغوب است. آن را از مزارع انگور مرغوب ِ اطراف دانشگاه گرفته اند. نمی دانم چه کنم. به ذهنم نمی رسد که آن را در لحظه بیرون بیندازم. گوشه ی اتاق می گذارم تا بعدا فکری برایش کنم. در همین قضایا عکسی از اتاقم می گیرم و برای ایران می فرستم. خانواده گوشه ی عکس این شیشه را پیدا می کنند و حیران می شوند. و من می مانم که چه باید بگویم. بی شک تقصیر خودم هست. بی شک. باید همان دم اوّل آن را بیرون می انداختم. ولی واقعا در آن لحظه آنقدر از لحاظ ذهنی خالی بودم که نتوانستم چاره ای بجویم. زندگی من اصولا بر اساس سوء تفاهمات بیان شده است. هفته ی پیش در جلسه ی قرآن، کسی مرا دیده است و می گوید در فلان عکس در رستوران پشت سرم قاب عکسی بوده است که خوب نبوده و چشمانم هم سرخ بوده است. طرف (که زن و شوهری هستند) میگویند ما شناختی از شما نداشتیم و خیال کردیم آثار مستی است. واقعا در می مانم. از خستگی و خواب آلوده گی چشمانم اینطور بوده است و اینها چه خیال کرده اند. همیشه زندگی من این بوده است. تصویری که دیگران از من داشته اند یا بسیار بهتر و یا بسیار بدتر از خودم بوده است ... 

اولین امتحان میان ترم سه شنبه ی آینده است. تاریخ امتحان را استاد با نظر بچه ها تعیین کرد. زحمت داشت ولی به وضوح بلوغ ِ رفتاری دانشجویان در آن مشهود بود. تاریخ که تعیین شد، Whitney که خانمی است آمریکایی و از آن خانم های تیپیکالی است که همیشه جلوی کلاس می نشینند، بلند شد و گفت من یک تقاضای خصوصی دارم و آن اینکه یکشنبه تولدم است، می خواستم ببینم می شود امتحان را تغییر داد و سه شنبه گذاشت یا نه؟ همه ی کلاس یکصدا موافقت کردند. استاد هم. جالب بود. تا چند دقیقه قبلش همه با سه شنبه مخالف بودند. منطق خاصّ خودش را دارد اینجا .. 

.

.

شب تنهایی ام در قصد ِ جان بود

خیالش لطف های بیکران کرد ... "

  • ح.ب