حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

" شهریه را پرداخت کردم. این ترم به خیر گذشت. ان شاء الله ترم دیگر اوضاع رو به راه می شود. خدا شاهد است که من خودم را به او سپرده ام. می دانم هر موفقیتی داشته ام مربوط به او بوده است. شکست هایم مال خودم است امّا. به دنیا که آمده بودیم، دکتر به پدرم گفته بود اینها احتمالا بیست روز بیشتر دوام نیاورند. از بس ضعف جسمانی داشتیم. نازنین پدرم به دکتر گفته بود که من با احتمال کار نمی کنم، من وظیفه ام را انجام می دهم. و از تو چه پنهان، این زنگار مرگ هنوز که هنوز است پیش چشمانم است. انگار دکتر را می بینم که زیر لب می گوید بیست روز. بیست روز دیگر فرصت بیشتر نداری. خودم را می بینم که سراسر ضعف بودم. و هستم. و تو ای خدای بزرگ، با تمام عظمتت مرا پروراندی و به اینجا رساندی. می دانم که اینجا هم موقّتی است. من خودم را به تو سپرده ام و سعی می کنم برای امور خودم تدبیر نکنم. 

دلم برای مادر و پدرم بسیار تنگ است. و از شما چه پنهان، تابحال تنگ بودن دل را تجربه نکرده بودم. بارها تا مرز دلتنگی پیش رفته بودم، ولی هرگز تا بدین حد احساس فشار نکرده بودم. حالا می فهمم آنها که عزیزی را از دست می دهند چه می کشند. ضیق صدر .. نفس ات به شماره بیفتد. راستش بیش از دلتنگی آنچه آزارم می دهد اینست که من هرگز نتوانستم قدردان محبّت پدر و مادرم باشم. خصوصا وقتی که فکر می کنم که آنها بیش از پدران و مادران دیگر هم متحمّل زحمت شدند. احساس خودخواهی میکنم. انگار که بارم را بسته ام و رفته ام. و آنها را در دو راهی گذشته ام که بین راحتی خودشان و فرزندشان یکی را انتخاب کنند. و همیشه به زور هم که شده آن ها جریان را به سمت راحتی فرزندشان هدایت می کنند. انگار آن ها هستند که می خواهند بروم و من هستم که می خواهم بمانم. خدایا .. من که نتوانستم قدردان محبّت مادرم باشم، چطور می توانم تو را سپاس گویم. تو که از هر مادر و پدری، مهربان تری. اللهم انی اعوذ بک من غضبک .. و حلول سخطک .. 

.

.

به محیط عادت کرده ام. و همه چیز در هاله ای از تکرار دارد اتفاق می افتد. صبح ها بیدار می شوم، با نان مکزیکی و فلورا و عسل صبحانه می خورم. با اتوبوسی که داخل دانشگاه است خودم را به کلاس می رسانم. یک ساعت و ده دقیقه به حرف های استاد گوش می دهم. بعد به همکف دانشکده می روم و قهوه ای میگیرم. کارهایم را انجام می دهم تا به ساعت بعدی کلاس برسد. نهار را به رستوران داخل دانشگاه می روم و یا سالاد سفارش می دهم یا ماهی. بعد برای نماز به اتاق واقع در یونیون دانشگاه می روم. اتاق بهایی ها کنار مسجد است. می آیند و مثلا عبادت می کنند و گپ می زنند و می روند. اکثرشان هم قیافه شان به ایرانی ها می خورد. نمی دانم. اینجا وضوخانه جدا از سرویس هاست. فکر بسیار خوبی است که حرمت وضو حفظ شود. به سبک سنّی ها می نشینم و وضو می گیرم و راستش احساس بهتری به آدم دست می دهد. نماز را فرادی می خوانم. به کتابخانه می روم. مدّتی آنجا مطالعه می کنم. نماز مغرب را می خوانم. به سمت اتاقم باز می گردم. و تا شب به همین منوال مطالعه می کنم. گاهی این میان هم کسی ممکن است حالم را بپرسد و به چای یا قهوه دعوتم کند.

مهمترین موضوع این روزهایم این است که می خواهم در زندگی چه کنم .. نمی دانم ... ازینجا به بعدش را فکر نکرده بودم. تمام حواسم این بود که به استنفورد بیایم ولی بعدش را چندان فکر نکرده بودم. مثل کسی که به زحمت ورزش می کند و بدنسازی می رود. که چه بشود؟ که سالم بماند. که سالم بماند که چه بشود؟ مگر آدم چند سال می توانم سالم باشد؟ مثلا تا هفتاد یا هشتاد. بعد پیری عارض می شود و دخل آدم را می آورد .. 

.

.

راستش احساس می کنم مردمان اینجا حال عادی ندارند. شب ها مست توی خیابان نعره می زنند و فحش ناموس می دهند. احساس می کنم شیطان در خون آن ها وارد شده. مثل آن فیلمی که مدّتی پیش دیدم. مسخ شده اند و نمی فهمند. صبح ها برای دیگران مثل سگ کار می کنند و شب ها مثل سگ مست .. حدیثی در بحار الانوار است که ان الشیطان یجری من ابن آدم مجری الدّم .. از راه خون وارد بدن آدم می شود .. به نظرم شیطان وارد خون شان شده است. اینست که شاید پیوند با کفّار جایز نیست. 

می ترسم .. می دانی؟ می ترسم ... "

  • ح.ب

" آدم از ترس مرگ خودکشی نمی کنه ... " 

  • ح.ب

" امروز روز خوبی بود. با دوچرخه ی عاریه به دانشکده ی منابع انرژی رفتم. با پروفسور "خالد عزیز" یکی از مشهورترین اساتید نفت و گاز دنیاست صحبت کردم و در مورد امکان کار بر روی پروژه ی مشترکی به توافق رسیدیم. البته شرط و شروطی داشت و اینکه فلان درس را ابتدا با او بگیرم. در مجموع خوب بود. البته این مدّت اینقدر اتّفاقات عجیب و غریب افتاده است که واقعا نمی شود به هیچ چیز اعتماد کرد. توکّل کرده ام و می دانم که اگر خدا بخواهد من اینجا بمانم خودش ماجرا را جلو می برد. ما تنها عروسک های کوکی ِ یک تقدیر هستیم ...

با وجود اتّفاق نسبتاً امیدوار کننده ی امروز، به نحو غریبی دلم گرفته است. طوری که واقعا نمی توانم درست نفس بکشم. بریده بریده و با بغض است. وقتی آرمان های آدم از توانایی هایش بزرگ تر باشد، در فشار ِ خرد کننده ای تحقیر می شود. وقتی نمی توانی کاری که بدان اعتقاد داری را بکنی. در فاصله ی توانایی ها و آرمان ها تمام می شوی. در فاصله ی بین واقعیت و حقیقت. و واقعیت اینست که آدم فقط چند ثانیه می تواند برای خدا نفس بکشد، بعد درگیر خودش می شود. کسی که یک روز لب به آب نزند، و عطش هجوم بیاورد به توانش، سخت است که فردا صبح اندیشه ای جز نوشیدن داشته باشد. آرمان های من همه از جنس تشنگی بودند. و در غایت آن، اینطور تعریف شده بود که باید تشنه بر روی دریا بمیرم ... 

گاهی به این می اندیشم که شاید بزرگترین نعمت الهی نعمت فراموشی است. که باعث می شود آدم بتواند گذشته را به یاد نیاورد. چه نعمتی است ندانستن بر بالهای پرنده. دانستن، حجم قفس را به رخ ِ بال پرنده می کشد. من دچار این بیماری هستم که بدیهیات روزمره ی زندگی را ممکن است فراموش کنم ولی یک مکالمه یا سکانس مهجور از زندگی ممکن است سال های سال، روزی چند بار پیش چشمانم بیاید .. لکن چه چاره با بخت گمراه ..

.

فضای دانشگاه شلوغ و پر همهمه است. نمی دانم چرا در هر جمعی احساس می کنم وصله ی ناجور هستم. میخواهم با دیگران ارتباط بگیرم ولی می بینم که ظرف چند دقیقه حوصله ام سر می رود. مشکل سپری کردن اوقات با ایرانی های اینجا اینست که حواشی ِ خسته ای کننده ای دارد. و مضاف بر این ها، انگار می خواهند انتقام تمام ناراحتی های گذشته شان را از من بگیرند. من را نماد جمهوری اسلامی می بینند.و از شما چه پنهان، با اینکه خودم می دانم آلوده تر از آنم که چنین نسبتی به من دهند، احساس خوبی می کنم. کاش می توانستم چیزی که آنها مرا بدان سرزنش می کنند باشم ... کاش .. احساس صادق مشکینی در فیلم لیلی با من است را دارم. طرف می رود که وام قرض الحسنه بگیرد ولی موج جبهه او را تا خط مقدّم می برد .. هرچه عقب تر می نشیند، او را جلوتر می گذارند .. هرچه برای دیگران  بیشتر توضیح می دهد، بقیه خیال می کنند اخلاص او بیشتر است .. دیروز در نمازم هزار فکر درهم بود و دیدم یکی از دوستان ایستاده است و می ستاید که قرائت نمازت را دوست دارم. و می دانی، خجالت کشیدم. همین .. 

احساسم نسبت به ایرانی های اینجا، بیش از هرچیز دلسوزی است. احساس سوره ی والعصر است. که انسان در خسران است مگر آنها که ایمان بیاورند. و در راه خدا صبر پیشه کنند. ایرانی های اینجا، عجول و پر از آرزوهای طولانی اند. به قول رومن گاری، از آنها که حتی در عمرشان یکبار هم درست حسابی نشده فرصت کنند خودشان را تمیز کنند! طول امل .. می دانی؟ حق هم دارند شاید. دنیا اینجا تمام می شود. تمام شرکت های مهم دنیا در همین منطقه هستند. اگر در دنیا بشود به جایی رسید، اینجا بهترین شروع ممکن است. اینست که اکثر قریب به اتّفاق ایرانی های اینجا، به نحو عجیبی خودخواه هستند ..

دنیای آمریکایی ها هم خیلی شلخته و ناجور است. مثل خانه ای است که هیچ چیز سر جای خودش نیست و در کمال خونسردی همه ی اهل خانه بدان خو گرفته اند. تا جایی که می توانند کار می کنند و یا کتاب می خوانند. بقیه ی وقت شان را هم یا ورزش می کنند، یا به تماشای خزعبلات می نشینند و یا مست می کنند. این برنامه ی روزانه ی اکثرشان است. دنیای شان انفرادی است ..

..

دیر وقت است و باید کمی استراحت کنم. سرد است و نمی دانم چرا احساس می کنم هرگز دیگر گرم نخواهم شد. تا مغز استخوانم سرما نفوذ کرده. حشره ها از شدت سرما خودشان را به شیشه ی اتاقم می کوبند. "فقط همین مانده بود که دلش برای پروانه هایی که خودشان را به شیشه می کوبند، بسوزد .."بی قرارم و بیش از همه ی بی قراری ام، توقّع یافتن قرار و سکون اذیّت م می کند. دوستان آخر هفته هماهنگ کرده اند و رفته اند یکی از شهربازی های مشهور اینجا، Six Flags. که به داشتن بعضی اسباب و وسایل نادر شهره است. من نرفتم. نه حوصله ش را داشتم، نه رغبت ش را و نه دلم می آمد در این وضع ...

.

گرچه می گویند، می گریند روی ساحل نزدیک، سوگواران در میان سوگواران/ قاصد روزان ابری/ داروگ/ کی می رسد باران؟/ بر بساطی که بساطی نیست/ در درون کومه ی تاریک من که ذرّه ای با آن نشاطی نیست/ و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد/ چون دل یاران که در هجران یاران ... 

"

  • ح.ب

هر کس اعتقادات ش از تقوایش بیشتر باشد گمراه می شود ... استثناء ندارد ..  مگر کسی که به یک آدم منزه تکیه کند ... علت خروج عمر و ابوبکر از مسیر اصیل اسلام بعد از پیامبر همین بود که تقوایشان به اندازه ی اعتقاداتشان نبود .. شمر تا زمانی که تکیه بر امام علی داشت در مسیر بود امّا همین فزونی اعتقادات بر تقوی باعث شد با سر سیّد شباب اهل الجنة این کند به ضعف همّت و رای .. 
.
.
سرّ ولایت اینست که باعث می شود ضعف تقوی آدم پوشیده بماند .. 
.
.
پ.ن:
از آدم های معتقدِ بیتقوا دوری کنید که همین روزهاست که تکیه گاهشان عوض شود و سر پاکان بر سر نیزه کنند ...
  • ح.ب

سی و چند سالگی ها سنّی است که تاثیرات کارهای گذشته کم کم در انسان نمودار می شود. حتّی جزئی ترین و بی اهمیّت ترین آن ها. مثلا من این روزها تاثیر بازی های کامپیوتری را که در کودکی انجام می دادم در خودم می بینم. سر پیچ ها، گاز می دهم. مدّتی پیش نزدیک بود ماشین را چپ کنم وقتی از خروجی سئول به چمران می رفتم. اگر در آن بازی ها، سر پیچ گاز نمی دادی همه از تو سبقت می گرفتند. من عادتم شده حالا. که سر پیچ ها گاز می دهم. هم در خیابان. هم در زندگی ام ...

.

.

 

  • ح.ب

می خواستم از زبان کسی که شاید بیست سال تمام علی الاغلب شاگرد اوّل بوده است، به کسانی که این روزها از نو به مدرسه می روند بگویم که من از تک تک روزهای مدرسه متنفرّ بوده ام. همیشه از اوّل مهر به عزا می نشستم تا آخرین امتحان خرداد. دلیلش هم به طور عمده این بوده است که محیط مدرسه بیش از هرچیز دیگر برایم تحقیر کننده بود. موهای تراشیده، ناطم، زنگ، صف های خط کشی شده، تمرین های تکراری بی فایده و مسائلی ازین دست. که بسیار است. ناظم دبستان ما چوب به دست می گرفت و بچه ها را با چوب به صف می کرد. سر صف موها و ناخن ها را چک میکرد. بزرگترین درسی که من در طول آن دوازده سال کذایی گرفتم این بود که تا دیر نشده باید ازین محیط خودم را خلاص کنم ... 

روز اوّل دانشگاه برایم بهشت بود. آزادی محض. کسی نبود که بگوید کجا برو و کجا نرو. چه درسی بگیر و چه درسی نگیر. نظم و انضباط به نحوی کاملا محرمانه و زیر پوستی برقرار بود. من آنقدر به این محیط در روزهای اوّل نامانوس بودم که نمی دانستم می توانم بین کلاس ها از دانشگاه بیرون بروم! تا این اندازه. بعدها که مرزهای اختیار را شناختم، دانشگاه شریف هم برایم محدود شده بود. ولی همیشه آن لذّت گذار از مدرسه به دانشگاه در ذائقه ام هست ...

.

.

زین جان ِ پر از وهم ِ کژاندیشه گذشتیم

از مدرسه و کاغذ و تکرار رهیدیم

..

.

  • ح.ب

کسی را می خواستم که خودش در درون، آنقدر جالب باشد که ازم سراغ یک شهر جالب نگیرد، کسی که به اندازه کافی به سرچشمه ی اشتیاق نزدیک باشد، کسی که با جنبه های تاریک تر و غم بار تر روح آدمی آشنا باشد تا به استقبال سکوت آخر هفته زوریخ بشتابد ... "

.

.

آلن دو باتن .. در باب افسون اماکن پر ملال ... 

  • ح.ب

" خنکای سحر به خواب رفتم. تا نیمه شب پیش دوستان بودم و شعر می خواندیم. یکشنبه ها همیشه اینطور است که مثل کسی که زخمی است و کشان کشان به جایی می رود، در فاصله ی خسته ای از تخت هستم. از شدّت فکر و خیال دارم حافظه ام را از دست می دهم. مثل آن ها که تصادفی کرده اند، فقط اوّل و آخر بعضی ماجراها یادم هست. و اخیرا اینطور شده است که همیشه حق را به او می دهم. به آن ها. به خودم هیچ نمی رسد. من مستحق عذاب بودم. مستحق انزوای محض. کسی که ایده ی زندان انفرادی به ذهنش رسیده چقدر خوب ماهیت انسان را می شناخته. که بهتر از هر کس دیگری می تواند دخل خودش را بیاورد. شعرهایی که دیشب خواندم بیش از همه خودم را تحت تاثیر قرار می داد. دل می بری که حیّ علی های های/ هر جا که هست پرتوی روی حبیب هست .. اینجا برای آدم ها شعر، خاطره است. و خاطره، نوستالژی. و نوستالژی چیزی است که حس غم و شادی را باهم ایجاد کند. برای من امّا شعر، یک حقیقت ملموس بود. مثل جراحتی که هر روز با آن زندگی باید کرد. مثل آنها که تصادفی می کنند و جای زخم روی صورتشان تا سالها می ماند. شعر شوخی نداشت. مثل یتیمی که از او فرفره ای/ بستانند و به او فحش پدر هم بدهند! ظلم محض بود. شعری که بتوان آن را قاب کرد و به دیوار نصب کرد، برایم وجود نداشت. دیشب با ب. ن. آشنا شدم. پزشک است. سی و دو ساله. تقریبا هشت سالی بزرگتر از من. فوق تخصص علوم شناخت دارد می خواند اینجا. خوش ذوق و خوش فکر و دقیق است. من نمی دانم چرا جذب آدم هایی می شوم که فاصله ی سنّی قابل توجّهی با من دارند. دیشب بعد از تمام شدن مراسم، به اتاقش رفتم و تا دیر وفت حرف زدیم. آخر صحبت ها گفت : تو به خدا اعتقاد داری؟ گفتم بله. طعنه ی سختی زد. و با تندی گفت به نظرش باید به خدایی اعتقاد داشت که بشود با الکترود آن را نشان داد. ناراحت شدم. آمدم بیرون. از کنار آپارتمانش که رد می شدم، از پنجره ی اتاق سرش را بیرون آورد و عذر خواست. ایرانی های اینجا اینطور هستند که یک استکان مشروب جلویت می گذارند و اگر برداری خودی هستی، و اگر زمین بگذاری، به هر دلیلی هم که باشد، امّل و احمق. یکی از دوستان نزدیکم که در دوره ی لیسانس بیشتر کلاسهایمان با هم و اوّل ظهر با هم نماز می رفتیم، به خاطر همین فشار بالاخره دست به استکان برد و تسلیم شد. رمزی باید در این شراب باشد که اینقدر زندگی در غرب بدان وابسته است .. اینقدر ...

چند روز دیگر پارتی فصلی ایرانی های اینجاست. انجمن دانشجویان ایرانی آن را برگزار می کند. دانشگاه سالانه پولی می دهد که فرهنگ ایرانی را تبلیغ کنند. پولی که عمدتاً خرج ساز و سگ مستی این مجالس می شود. یکی تعریف می کرد که این جزو سالم ترین پارتی هایی است که اینجا برگزار می شود و بقیّه وضع فجیعی دارند. با اینهمه توضیح می داد که فلان دانشجوی دکترا دفعه ی پیش  با کسی درگیر فیزیکی شد و کارشان به پلیس کشید. انگار طرف، که از بیرون دانشگاه آمده بود، کاری کرده بود که مرزهای دوردست ِ غیرت ِ او را درنوردیده. بهرحال هرقدر هم که آدم لامذهب و لیبرال باشد، مرزهایی دارد. و همیشه هم کسانی هستند که به این مرزها هجوم ببرند. جوّ شدید غیرمذهبی اینجا باعث می شود همه به مرور مرزهایشان عقب تر برود ...

دانشگاه مکانی دارد به نام GCC .. مخفف Graduate Commuinity Center است. فعالیت های فوق برنامه ی دانشجویان را سامان می دهد. پارتی فصلی ایرانی ها را هم آنجا می گیرند عموما. طبقه ی اول یک Bar است که ملّت آنجا گعده می کنند و می نوشند. در چارچوب می نوشند امّا. طبقه ی دوم اتاق های کنفرانس و وسایل بازی دسته جمعی و حتی اتاقی برای بازی کودکان است. و برای اینکه به طبقه ی دوّم برسی حتما باید بوی تند ِطبقه ی اوّل را استشمام کنی. دانشجویان ایرانی مذهبی اینجا، جلسه قرآنی دارند جمعه شب ها که در یکی از اتاق های طبقه ی دوّم برگزار می شود. هفته ی پیش اوّلین جلسه ی آن را رفتم. بوی الکل می آمد در فضا و انگار برای همه عادی شده بود. جمع خوبی بودند. ساده دل.و عموماً بی اطلاع از علوم دینی و علی الاغلب سکولار. یکی دوتایشان، که از قضا هم بچه های خوش مشربی بودند، می گفتند که هم قرآن را می روند و هم پارتی را. هم با علی هم با معاویه. "سخت نگیر زیاد" جمله ای بود که مدام زیر گوشم می خواندند. انگار که من آمده ام اینجا که بر کسی سخت بگیرم ..

هفته ی سرنوشت سازی است این هفته. بسیاری چیزها مشخص می شود. وضعیت استاد و شهریه ی دانشگاه و انبوه تمرین هایی که ننوشته ام. حتی اگر مجبور شوم برگردم هم به نظرم تجربه ی جالبی داشته ام. الان تصویر بهتری از دنیای بعد از مرگ دارم. می دانم که چهره ی چه کسانی جلوی چشمم می آید. می دانم که عذاب روحی چقدر از عذاب جسمی شکنجه آورتر است. و می دانم که غربت آن است که یاران ببرندت از یاد ... راستش نوشتن بعضی چیزها اینجا هم ممکن نیست چون می ترسم دست غریبه بیفتد. و چه کسی جز خود انسان، با او بیگانه نیست؟ یا رفیق من لا رفیق له .. 

عصر یکشنبه، فیلم میم مثل مادر را می بینم. مثل مازوخیست ها درد را به توان درد می رسانم. گلشیفته فراهانی نقشش را عالی بازی میکند. مادری که فرزندش معلول است و لحظه به لحظه ی زندگی اش فرزندش است. و آن سکانس پایانی که می شود چند سال در آن زیست ..  بگذر ز من ای آشنا/ چون دیگر از/ تو من گذشتم/ دیگر تو هم بیگانه شو/ چون دیگران/ با سرگذشتم/ می خواهم عشقت/ در دل بمیرد/ می خواهم تا دیگر/ در سر یادت/ پایان گیرد/ بگذر ز من ای آشنا/ چون دیگر از/ تو من گذشتم ... " 

 

  • ح.ب

" شنبه ی سردی است. می دانی؟ از صبح سرمای عجیبی وجودم را گرفته است. قرار بود هوای اینجا معتدل باشد. نیست. یکی دو روزی است باد سرد سوزناکی می وزد. یک هفته از کلاس ها گذشته است. در همین هفته حجم مطالب آنقدر زیاد بوده است که نرسیدم حتی نیمی از کارهای مربوطه را انجام دهم. فکر و خیال هم مزید بر علّت است. فقط در آن درسی که تصوّر می کردم مطالب ش را میدانم، استاد تمام آنچه می دانستم را در یک جلسه گفت و گذشت و فصل جدیدی گشود. شهریه ی دانشگاه را هم تا جمعه باید بدهم. اگر تا این هفته ندهم باید جریمه ی سنگینی بپردازم. و اگر تا آخر ترم نتوانم تصفیه حساب کنم، باید بروم و ثبت نامم تعلیق می شود. شرایط سختی است. و بدتر اینست که عمق فاجعه را کسی جز خودم نمی داند. به همه می گویم ان شاء الله درست می شود و اینها. ولی اینقدر هندی و چینی دنبال استاد و پول در دانشگاه هستند که تمام ظرفیت های ممکن پر شده است. در ثانی، من هم نمی خواهم به هر نحوی که شده درگیر تعهّد و کاری بشوم که آینده ای ندارد. مثلا در ساخت میکروسکوپ نوری، هواشناسی و ازین موضوعاتی که اهمیّت ویژه ای برای ایران ندارند درگیر شوم. قانون ثابت من در زندگی این بوده است که هیچ چیز را به هر قیمتی نخواهم. و مهم تر از هر چیز آدم ها را. که هر کدام قیمت مشخصی دارند. هرقدر عمیق تر، قیمتی تر. همیشه سعی کرده ام به آدم ها به اندازه ی قیمتی که دارند بپردازم. هرچند گاهی سرم کلاه رفته است ... 

راستش با اینکه مذموم است ستودن خویش، ولی پر واضح است که از اکثر دانشجویان اینجا بهترم. در همین یک هفته ای که گذشت واضح است که با متوسّط کلاس فاصله ها دارم. ولی آنها پشتکار به مراتب بیشتری از من دارند. دیروز یکی از چینی ها سرکلاس کنارم نشسته بودم و دیدم تمام مطالب کلاس را دارد روی نرم افزار لاتکس تایپ می کند. بسیار مرتّب و عالی. بی نظیر بود. مقایسه اش بکنید با من که از یک کلاس یک ساعت و نیمه، تنها چند خط نت برداشته ام .. خلاصه پشتکار اینها ترسناک است. بین دو کلاس با یکی از آمریکایی ها به نام مایک نشسته بودیم و حرف می زدیم. از محلّه های فقیرنشین آمریکا آمده بود. گوش و بینی ش را سوراخ کرده و خالکوبی عجیبی روی گردنش دارد. دلم برایشان می سوزد. از سیاست می گفت و از موجودی به نام آمریکا. از ویتنام حرف زدیم و از بوش و از فلسفه ی سیاسی و تضاد میان ایران و آمریکا. می گفت مواضع سیاسی ایران را بسیار دوست دارم، هرچند به لحاظ فرهنگی به خاطر اعدام ها و زنان و اینها خیلی مخالفم. ولی جالب بود. مواضع سیاسی خارجی ما را می ستود و می گفت به تمام آنچه من فکر می کنم نزدیک ترین است. مادر و پدرش از هم جدا شده اند. حتی پدرش از زن دوّم ش هم جدا  شد. ولی مادرش آنقدر کار می کند که وقت  یافتن همسر جدید نداشته. درآمدشان ناچیز است. پرسیدم که شهریه ی دانشگاه را چه می کند. گفت مادر و پدرش برایش کنار گذاشته اند. اینجا اینطور است که تنها چیزی که پدر و مادر بعد از بیست سالگی برای بچه هایشان می گذارند، شهریه ی کالج است .. همین. 

در همین هوای نسبتا سرد اینجا، آمریکایی ها آستین کوتاه پوشیده اند و شلوار کوتاه. دیروز بافتنی پوشیده بودم. طوسی با نوارهای سرخ و سیاه راه راه. بین کلاس ها در محوطّه ی دانشگاه قدم می زدم که یک آن باران وسیعی گرفت و تماما خیس شدم. آنقدر که وزن لباسم روی تنم سنگینی می کرد. به اندازه ی کافی زمان نبود که برگردم و لباسم را عوض کنم. کلاس بعد را از دست می دادم و بدتر آنکه ابتدای کلاس کوییز می گرفت. خلاصه دوان دوان خودم را رساندم و دیدم همه نشسته اند و مشغول فکر کردن. وارد که شدم کلاس از خنده منفجر شد. انگار بیش از آنچه فکر می کرده ام خیس شده بودم. استاد هم با خوش خلقی گفت که این معضل اینجاست که هوایش قابل پیش بینی نیست. نشستم و کوییز را حل کردم و تحویل دادم. ملّت لباس تعارف می کردند که عوض کنم. قاعدتاً نپذیرفتم. میان کلاس آمدم خانه. اینقدر ذهنم مشغول است که واقعا فرصت فکر کردن به اینکه بقیه راجع به این حادثه چطور فکر کرده اند را ندارم ...

.

تلفن را بر می دارم و سعی می کنم به تمام کسانی که دوست دارم صحبت کنم. هرچند تلفن فقط فاصله را پر رنگ تر می کند. به قول آن شاعر، لعنت بر تلفن که دوری را هموار کرد. هنوز چمدانم را باز نکرده ام. کسی چه می داند، شاید همین هفته تصمیم گرفتم برگردم .. امشب شب شعر ایرانی های اینجاست. تصمیم دارم بروم و برایشان شعر بخوانم. هنوز دقیقا نمی دانم چه شعری. شعرها در غربت، زنده و ملموس اند. شعرهای کمر باریک ِ کوچه روشن کن و خانه تاریک! شعری که زندگی ست. مثلا وقتی می گوید "و حالا در این قحطی آب و احساس/ دلم را کجا مثل دستم بشویم؟"، اینقدر برایم ملموس است که خدا می داند. اینجا قحط معنویت است. قحط احساس است. قحط آبی است که بشوید و ببرد. قحط احساسی است که بماند و نرود .. یا وقتی می گوید: "شب مث هر شب بود و چند شب پیش و شب ها دیگه/ امّا علی تو نخ دنیای دیگه" اینقدر داستان من است که باورش سخت است .. یا آنجا که می نویسد "دیگر شعله ام کم رمق است، زود، زیاد می میرد .. !" امشب باید بروم و شعری بخوانم تا دست کم خودم کمی آسوده خاطرتر شوم ...

.

.

امروز ضربت ها خوری/ وز رفته حسرت ها خوری/ زان اعتقاد سَرسَری/ زین دین ِ سست ِ بی سکون ... "

  • ح.ب

" من ندارم سر یاس .. 

  با امیدی که مرا حوصله داد ... "

.

.

  • ح.ب

" و ضرّی لایکشفه الا رافتک ... و غلّتی لا یبردها الا وصلک ...  "

و بدحالی ام را جز مهر تو نگشاید .. و سوز دلم را جز وصل تو فرو ننشاند .. 

.

مناجات مفتقرین/ صحیفه ی سجّادیه ..

  • ح.ب

" امروز دو هفته ای هست که در ینگه ی دنیا هستم. کلاس ها از فردا آغاز می شوند. و من هنوز استاد ندارم و مضاف بر این باید تا هفته ی آینده حداکثر ده هزار دلار شهریه بدهم. تازه این فقط هزینه ی دانشگاه است. مابقی هزینه ها هم چیزی در همین حدود شاید بشود برای یک فصل. اینجا دانشگاه ها ترم هایش فصلی است. در طول سال چهار ترم دارند. فشرده و حجیم است. و جو رقابتی اش کم نظیر. راستش من همیشه اعتقاد داشته ام که اگر چیزی قسمت انسان باشد خودش درست می شود و اگر نباشد، هر دری را هم که بزنی باز نمی شود. ولی سخت است وقتی اینطور برنامه ریزی ام آن هم در یک کشور غریب و دور به هم می ریزد. همه چیزم به هم ریخته است.  احساس می کنم که کسی پایش را گذاشته است روی گُرده ام. هفته ی پیش یکی از دوستان ایرانی که در آمریکا ست پشت تلفن می گفت دلم فقط می خواهد یکبار پدرم را در آغوش بگیرم. چقدر خوب حس ش را درک می کنم. واقعا نمی دانم که آیا دوباره قسمت می شود که خانواده ام را ببینم یا نه. چقدر دلم می خواست محمد و وحید را. همین الان که اینها را می نویسم. امروز فکر می کردم که معاد باید جسمانی باشد تا آدم بتواند عزیزانش را در آغوش بگیرد. احساس را نمی شود خیال کرد. با فکر کردن و مرور تصویرها، دلتنگی بیشتر می شود. کز کشیدن تنگ تر گردد کمند ...

می دانم موسیقی در غربت سمّ مهلک است. می دانم مرور هر تصویری از گذشته خودکشی است. می دانم. ولی راستش از صبح اینجا دارد می خواند که "نیامد ز سوی تو ام خبری/ نداری تو بر حال من نظری/ شکایت برم از تو پیش خدای/ تو را خاطر افتاده با دگری .." یادم می آید که در ماشین این را زیاد می گذاشتی. آنقدر که صدای سرنشیان گاهی در می آمد. و تو مثل همیشه ی خاطره ها، توجّهی به جمعیّت نداشتی .. راستش می دانی، باد سردی از امروز شروع به وزیدن گرفته است. می خواهم سرم را به باد بسپرم .. تا خاموش شود شعله ی فکر عزیزانم .. شعر ابتهاج را با خود می خوانم: "خانه دلتنگ غروبی خفه بود/ مثل امروز که تنگ است دلم/ پدرم گفت چراغ/ و شب از شب پُر شد/ مادرم آه کشید/ زود بر خواهد گشت/ ابری هست به چشمم لغزید/ و سپس خوابم برد/ که گمان داشت که هست این همه درد/ در کمین دل آن کودک خرد؟ /آری آن روز چو می رفت کسی/ داشتم آمدنش را باور/ من نمی دانستم/ معنی هرگز را/ تو چرا بازنگشتی دیگر؟ / آه ای واژه ی شوم/ خو نکرده است دلم با تو هنوز/ من پس از اینهمه سال/ چشم دارم در راه/ که بیایند عزیزانم/ آه ... 

تعطیلات ژانویه با بغض می گذرد. دلم میخواهد با کسی که نمی شناسدم و نمی شناسمش صحبت کنم. بگویم از آنچه حالا بر من می گذرد. حوصله ی هیچ ندارم. رفته ام خورش قیمه ی یخ زده از فروشگاه ایرانی خریده ام، با کمی نان. برای شب بزنم. نهار و شام را یکی می کنم. صبحانه را فراموش. می دانم شروع بدی کرده ام. حتما بدتر تمام می کنم. بدی اش اینست که باید برای دیگران از میوه های خوش فرم اینجا و آب و هوای مطبوع بگویم. روا نیست که هم درد دوری مرا تحمّل کنند و هم غصّه ی سختی ام را بکشند. این منم که باید به تنهایی این مسیر را بروم. به قول نیما، به جز من که رنج و غمم شد فزون ...

از همان روز که ویزای آمریکا آمد عزا گرفتم. عزا. می دانی؟ عزا. آمدم در اتاق. استخاره ای گرفتم. آیات توبه آمد. می دانستم که شوم است این سفر. باید همه ش را توبه کنم. تک تک روزهایش را. ولی آمدم. چون راه ماندن هم برایم نمانده بود. دیروز یکی از ایرانی ها آمد خانه ام. سفره ی دلش را باز کرد. گفت و گفت و بسیار گفت. از چیزهایی که می خواهد و نمی تواند. از دختری که می خواهد با او ازدواج کند و مذهبی نیست و نمی تواند به خانواده اش بگوید. ازینکه میان این چشم آبی های سفید قدبلند بور احساس هندی ها را دارد. ازینکه موهایش دارد سفید می شود. ازینکه از مرگ مادر و پدرش می ترسد. و من این میان، به این فکر می کنم که واقعا ما در کجای این کره ی خاکی ایستاده ایم ... انگار همه مان جنون گرفته ایم. انگار امروز قیامت است و تنها شده ایم .. دیروز در صحن ِ خلوت ِ کتابخانه ی دانشگاه به این فکر می کردم که واقعا دارم تجزیه می شوم. تمام خاطراتم دارد از هم جدا می شود و می توانم همه ی آن ها را به صورت شفاف ببینم .. همه ی گناهانی که کرده ام و روی اعصابم می رود مثل صاعقه بالای سرم است ... بی کران ِ وحشت انگیزی است ..

.

شب پدرم زنگ می زند که برای شهریه ی دانشگاه قرار است تنها دارایی اش را بفروشد. له می شوم. نمی گذارم. می گویم همه چیز درست دارد می شود و جای نگرانی نیست. تلفن را که تمام می کنم بغضی به وسعت ِ تمام ِ عصرهایی که منتظر پدرم بودم و او تا نیمه شب نمی آمد می گیردم. احساس خودخواهی می کنم. کاش همین جا از بین می رفتم. طوری که نه کسی نشانی از من بگیرد و نه مرا به یاد بیاورد .. به قول مریم (س)، یا لیتنی کنتُ نسیاً منسیاً ... "

.

 

  • ح.ب

تا مسئله ی "مالکیت" به تمام و کمال برای آدم حل نشود، به هیچ حقیقتی نمی رسد .. هیچ ... و در اضطراب حوادث روزمره بالاخره واژگون می شود .. الّا من رحم ربّی .. مجاهدت و انقلابی بودن یعنی مسئله ی مالکیت برایت حل شده باشد، بدانی جانت، مالت، آبرویت، زن و فرزندت، اینها هیچ نسبت حقیقی با تو ندارند ... عاریه اند .. برای گذران زندگی ست و بس ..

.

.

حدیثی است از پیامبر اکرم صلوات الله علیه، که اگر کسی بمیرد و آمادگی جهاد در خود نداشته باشد بر شعبه ای از نفاق مرده است. من لم یغز ولم یحدّث نفسه بغزو مات علی شعبة من النّفاق .. آمادگی جهاد یعنی لمس نسبت های عاریه ی دنیوی و بریدن از آن ها ...

.

.

  • ح.ب

" بی آنکه چمدان ها را باز کنم، و حتی بی آنکه حوصله کنم روی تخت ملحفه ای بکشم و بالشی بگذارم به خواب می روم. بغض عجیبی دارم. دلم می خواست می توانستم با کسی که هیچ از گذشته نداند حرف بزنم. چند ساعتی می خوابم. نمازم نزدیک است قضا شود. سراغ چمدان می روم که مهر و سجاده ام را بیابم. باز دعای مادرم را این میان می بینم. کاش می شد حدّ بالای غم خوردن را بشر روزی کشف کند. هوای شهر باران خورده و معتدل است. به غایت مطبوع. امّا نمی دانم چرا نمی گیردم. بعد از نماز روی تخت می نشینم. سعی می کنم لباس هایم را مرتب کنم. مشکل من اینست که به همه چیز بیش از حد دقّت می کنم. مثلا لباس ها را که می گذارم، گذشته ی آنها یادم می آید. و یکی از خاصیت های غربت اینست که خاطرات خوب از خاطرات بد، بدترند.

 کلاس ها چند روز دیگر شروع می شود. دانشگاه به خاطر ایام سال نو خلوت است. فقط چینی ها و هندی ها مانده اند. بقیه رفته اند کشورشان، خانواده هایشان را ببینند. خانواده .. چه مفهوم غریبی شده است این روزها. قصد می کنم که بروم محیط دانشگاه را ببینم. به قول اینها Campus. از کتابخانه ی گرین شروع می کنم. بعد دانشکده ها. فضاهای ورزشی دانشگاه. رستوران ها و پاب ها و مکان های اجتماع عمومی. چند ساعت طول می کشد که محوطه ی اصلی دانشگاه را قدم بزنم. وسیع و زیبا و به غایت حساب شده است همه چیز. آزمایشگاه های مهم دانشگاه بیرون کمپس واقع شده است. مهم ترین آنها آزمایشگاه شتاب دهنده های خطّی است که عصر با استادم قرار دارم تا در مورد کارهای آینده با هم صحبت کنیم.

تا آزمایشگاه مسیر طولانی است. از دوستان دوچرخه می گیرم و نیم ساعتی طول می کشد تا به محوطه ی آزمایشگاه برسم. خود آزمایشگاه به اندازه ی یک دانشگاه وسعت دارد. در بدو ورود، نگهبانی جلویم را می گیرد و کارت دانشجویی ام را به دقت بررسی می کند. هرقدر محوطه ی اصلی دانشگاه بی در و پیکر و بدون حفاظ است، آزمایشگاه ها محافظت و کنترل سختی می شوند. نیم ساعتی داخل محوطه ی آزمایشگاه که در دامنه ی تپّه ای واقع شده است مسیر می پیمایم تا استادم را ببینم. گرم و صمیمی سلام می کند. جلو می روم و دست می دهم. از سفرم می پرسد و از نحوه ی اسکان. مهربان و صمیمی و دقیق است. میان مکالمه موضوعی را پیشنهاد می دهد. توافق می کنیم. ثبت نام دانشگاه این ترم دانشگاه هفته ی آینده است و قانون اینجا اینطور است که اگر از استادی قرارداد پژوهشی، Research Assitantship، بگیرم، شهریه ی دانشگاه را که برای هر ترم بیش از ده هزار دلار است نباید پرداخت کنم و مضاف بر آن حقوق ماهیانه ای در حدود دو هزار و دویصت دلار خواهم داشت. جلسه خیلی خوب تمام می شود. موقع رفتن، به رسم ایرانی ها می روم که دست بدهم و مرا هاج و واج می نگرد. و تازه آنجا می فهمم که اینها رسمشان ایسنت که فقط یکبار با کسی و آن هم در نخستین آشنایی دست می دهند. خلاصه با لطایف الحیل قضیه را جمع و جور می کنم و به اتاقم بر می گردم. در دلم یک شادی مختصر شعله می کشد. در همین یکساعتی که در مسیر هستم، با خودم نقشه می کشم که این موضوعی که توافق کرده ایم چه نقش مهمی در ایران دارد. و شروع می کنم به محاسبه که از الان پنج سال دیگر باید اینجا باشم .. پنج سال ..

به اتاقم که می رسم، به ذهنم می رسد برای خانواده ام پیغامی بفرستم. دو روز است که صحبت نکرده ایم و خوبست با این خبر جویای حالشان شوم. با خودم عهد کرده ام که پشت تلفن، هرگز از سختی و ناراحتی های اینجا چیزی نگویم. هرگز. اینست که حالا موقع نوشتن ایمیل هم سعی می کنم همه چیز را عالی توصیف کنم. در حال نوشتن ایمیل هستم که استادم ایمیلی می فرستد. خشک می شوم .. نوشته است که "من حالا با قوانین دانشگاه چک کردم و شما چون ایرانی هستید برای کار در این آزمایشگاه مجاز نیستید مگر اینکه Export License بگیرید .." توضیح داده است که به علّت اینکه این آزمایشگاه از مراکز مهم تحقیقاتی آمریکا ست، ورود من به اینجا نیاز به مجوزهای خاصی دارد که او نمی تواند ریسک آن را بپذیرد ... و به طور مودبانه عذرخواهی کرده است. و من می مانم و اینکه باید چه کنم ... جدا از مسائل علمی که کاملا به این پروژه امید بسته بودم، نمی دانم با مسائل مالی چه کنم .. هفته ی دیگر باید ده هزار دلار بپردازم .. و این غیر از خرج خوابگاه و خوراک و الخ است. دانشگاه در سال چهار ترم دارد که با این احتساب فقط بایستی چهل هزار دلار سالانه شهریه بدهم. با درآمدی که ندارم. و بدتر اینست که اینجا حق کار کردن را هم در غیر از دانشگاه ندارم ... 

راستش با اینکه از ناراحتی و استیصال نمی دانم چه کنم، یک شوق احمقانه برایم پدیدار می شود که حالا می توانم برگردم ایران و بگویم به جرم ایرانی بودنم نگذاشتند کار کنم. جواب رسمی دانشگاه را هم در این زمینه می گیرم و بر میگردم و راحت می شوم از این همه فشار که رویم است. راحت ... 

به رفیقی زنگ می زنم و جریان را تعریف می کنم. در بهت کامل است و سعی می کند دلداری ام دهد. یکی از مشکلات من اینست که دلداری احدی در دنیا روی ام تاثیری ندارد. وانمود می کنم که خوبم و ان شاء الله گشایش دیگری حاصل می شود تا هفته ی آینده. ولی واقع قضیه اینست که می دانم یا باید به کل موضوع تحقیقم را عوض کنم، یا برگردم .. و جز این دو راهی نیست .. پیشنهاد می دهد شام را در رستورانی در سانفرانسیسکو برویم. با اکراه قبول می کنم. می دانم واقعا سخت است خوردن در این شرایط برایم. در همین هفته ی گذشته نزدیک سه کیلو لاغر شده ام ...

رستوران ایتالیایی می رویم مثل همیشه ی این مدّت کوتاه. که بتوام پاستا یا ماکارونی سفارش دهم. سمت چپ مان یک خانم و آقای جوان نشسته اند. به جای آنکه رو بروی هم بنشینند کنار هم نشسته اند. سمت راست مان دو مرد میانسال، امّا روبروی هم. یک اشکال دیگر من اینست که بیش از حد در جزئیات دقّت می کنم. و حواسم به اطرافم جمع است. مثلا از زمانی که اینجا آمده ام مکالمات انگلیسی کسانی که در خیابان رد هم می شوند را تا فاصله ای می شنوم و تحلیل می کنم. الان هم ناخواسته مکالمات سمت چپ و راست مان را می شنوم. بی آنکه نگاه کنم، می شنوم که خانم به آقا چه می گوید ... حالا می فهمم که چرا کنار هم نشسته اند و نه روبروی هم ... مرد هم بی هیچ شرمی حرف های خجالت آوری می زند. بلند بلند. خانم هم با همان تن صدا جمله ش را تکرار می کند. مثل آنها که هم از چیزی خوش شان می آید و هم گریزانند. شرمم می آید از نشستن در اینجا. رفیقم امّا مشغول خوردن است. و حجم پنیر روی پاستا مهم ترین منظره ای است که اینجا می بیند. مردی که سمت راستم نشسته است کوتاه قد است و سنگین وزن، با ریش های نامرتّب نارنجی رنگ. با تی شرت قرمز که روی آن نوشته شده است، گاد بلِس آمریکا .. گردنبد سنگینی بسته است. به غایت شبیه قلّاده ... روبرویش مرد دیگری ست با چهره ی افسرده. قد بلند. پیراهن مردانه و موهای یک دست طلایی. به نظر اهل ایسلند، نروژ یا کشورهای ازین دست می رسد. نمی توانم صدایشان را صحیح بشنوم. آهسته حرف می زنند. نمی دانم بیمار شده ام یا چه. چرا برایم باید مهم باشد مکالمه شان. راستش خیال می کنم به دلیلی که نمی دانم غیر عادی هستند. سعی می کنم حواسم را به ماکارونی جمع کنم. که ناگهان نگاهم بر می گردد و می بیند که از زیر میز مردک پایش را روی پای جوانک ایسلندی انداخته است و صورتش را نزدیک می برد و ... حالت تهوّع می گیردم .. بی اختیار بیرون می آیم .. چه کثافت خانه ایست اینجا ... ذهنم خراش می خورد .. چیزی شبیه کشیدن ناخن روی تخته سیاه .. 

یاد حرف آن روشنفکر عقب افتاده ی کشورمان می افتم. که می گفت در غرب به علّت آزاد بودن روابط زن و مرد، جامعه از سلامت بیشتری برخوردار است. چقدر دلم می خواست اینجا نشسته بود. این صحنه در رستوران، شاید مصداق بارز مریضی جامعه است. و دلیل ش اینست که تمام چارچوب های ممکن را اینها از بین برده اند. به عمد. چون حیات شان در اینست. یک جاذبه ی ظاهری غرب، شهوت آرایی جامعه است. طوری سرگرم شهوت می کند انسان را، تا مزّه ی نیاز به معنویات را نچشند. می دانی .. هیچ زمانی به اندازه ی این زمان، به حجاب اجباری در جامعه معتقد نبوده ام. هیچ زمان ... حق من است که نخواهم این صحنه ها را ببینم .. "

 

  • ح.ب

در جنگ اُحُد، آنجا که خداوند شکست را برای جمعیت مسلمین می نویسد، می فرماید ما غم ها را یکی پس از دیگری بر شما فرو فرستادیم ... فاثابکم غمّاً بغمٍ .. غم ها را بر شما روانه کردیم، پشت هم .. چرا؟ .. لکیلا تحزنوا علی ما فاتکم و ما اصابکم!! .. یعنی تا دیگر غم نخورید! .. ناراحت نشوید بر گذشته ... و آنچه از دست داده اید .. انگار که غم خوردن مومن گناه نابخشودنی است و سزایش غم است پشت غم ..

.

.

پ.ن: غم عالم اومده دخیل ببنده به دلم/ به خیالش دل من پنجره ی فولاده ...

  • ح.ب