حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

۵ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

اگر ماه بودم، به هر جا که بودم،
سراغ تو را از خدا می گرفتم،
وگر سنگ بودم، به هرجا که بودی،
سر رهگذار تو جا می گرفتم.

اگر ماه بودی به صد ناز، شاید،
شبی بر لب بام من، می نشستی،
وگر سنگ بودی، به هر جا که بودم،
مرا می شکستی، مرا می شکستی...

.

.

.

پ.ن:

یا من قل له شکری فلم یحرمنی

و عظمت خطیئتی فلم یفضحنی
و رانی علی المعاصی فلم یشهرنی

...

  • ح.ب

من که می دانم که سیستم روزگار طوری است که بیش از آنچه که نمی توانی بر دوشت نمی گذارد. رنج ها همیشه به قامت آدم ها می آیند. وقتی دیدی نمی توانی تحمّل کنی دیگر، بدان که خودت را دست کم گرفته ای، که رنج ها همیشه به اندازه ی آدم ها ست. غیر از عذاب دنیوی. که البته فهمیدنش کار سختی است. در قرآن آیات بسیاری در مورد عذاب آخرت آمده است ولی تعداد آیات در مورد تشریح عذاب دنیوی بسیار اندک است. اینست که سخت است تشخیص عذاب دنیوی و رنج و امتحان الهی. فرق است میان آنکه یارش در بر، با آنکه دو چشم انتظارش بر در ... 

.

.

در صدر اسلام، مسلمین در تمام مواقع که سختی پیش می آمد می دانستند که این امتحان است. انگار فقط در جنگ احد بود که برای عدّه ای این سوال شد که ما عذاب شدیم یا امتحان؟ مطمئن بودند که وقتی همراه پیامبرند در راه خدا دارند می جنگند، ولی با شکست ظاهری رو به رو شده بودند. عدّه ای نمی فهمیدند این را، که این عذاب است یا امتحان. آیا به خاطر اینکه عدّه ای دنبال غنائم رفتند همگی عذاب شدیم یا اینکه شکست خوردیم تا طیب و خبیث مشخص شود. شوک عجیبی بود. قرآن، هم گروهی که دنبال دنیا رفته اند را نکوهش می کند هم بر تمییز مومنین صحّه می گذارد. اینست که این مسئله به طور روشن در ذهن مسلمین حل نمی شود. وقتی اخبار واقعه ی کربلا را مرور می کنیم،‌ می بینیم بعد از حادثه شامیان به کاروان امام نکوهش می کنند که شما مورد عذاب الهی واقع شدید و کارتان به اینجا رسید! می بینید؟ اینها واقعا نمی فهمیدند فرق عذاب و بلا را ... حتی یزید در مواجهه ای که با امام سجاد علیه السلام و حضرت زینب سلام الله علیها داشته است این موضوع را مطرح می کند که اگر شما بر حق و راه پیامبر بودید،‌ چرا اینطور به شکست رسیدید؟ چرا خدا یارتان نبود؟ مگر نه اینکه ان الله یدافع عن الذین آمنوا ... 

حادثه ی کربلا،‌ ابعاد عظمت و قامت وسیع امام حسین علیه السلام را نشان می دهد. تمام دردهای ممکن عالم، در کوتاه ترین زمان ممکن بر سر آدم بیایند و محکم بایستد. غم خیانت دوستان، غم از دست دادن فرزندان و اهل بیت پیامبر، و غم اسارت زنان و کودکان. راوی می گوید روز عاشورا امام را دیدم، رشید ایستاده بود و تکبیر می گفت. "پیش از حسین، هیچ جوانمردی را ندیده بودم که همه ی کسانش پیش چشمش کشته شده باشند و چنان محکم بایستد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده" این نقل را در ابن مخنف دیدم سال ها پیش. نشان می دهد که حتی تمام مصیبت کربلا هم به قامت صبر امام نمی رسد. بمیرم برایت آقا. انگار که حالا می بینمت که تنها ایستاده ای و زیر لب می گویی "لاحول و لا قوّه الّا بالله ...". و بر جماعت شان می نگری که انّما مثلکم کمثل التی انقضت غزلها من بعد قوّه انکاثا ... 

.

.

ما اینقدر دلمان صاف نیست که فرق امتحان و عذاب را بفهمیم. فقط می توانیم ببینیم که بعد از حادثه به خدا نزدیک تر شده ایم یا نه. اگر یارتر شده باشیم،‌ نشان می دهد که یا امتحان را قبول شده ایم یا در اثر عذاب پاک شده ایم ... همین. و تنها همین ... 

.

خوش است خلوت اگر یار،‌ یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد 

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

نه من بسوزم و او .... 

  • ح.ب

تهران سردی شده است، می دانی؟ مثل همیشه ی شهرهایی که مدتّی در آن بودم. باران که می بارد مردم به هراس می افتند. حتی به جان هم. به جای سه ساعت در ترافیک ماندن، سعی می کنم با مترو خودم را به مقصدی که مثل همیشه می دانم موقت است برسانم. در راه فکر می کنم که چرا به دیگران راست ش را نمی گویم،‌ که من آدم ماندن نیستم. خودم این را بیش از همه می دانم. که همیشه باید بروم، تا بمانم. در مترو، سوره ی توبه را می خوانم. انتخاب سختی است ولی با حال این روزهایم می خواند. بسم الله ش را در دلم می گویم. تک تک آیات را لمس می کنم. مثل تب در بدنم. متروی تهران، از متروی لندن زیباتر است. مردمانش امّا، انگار حوصله ی خودشان را هم ندارند. سرآستین های سیاه و پیراهن های خسته و بیمار. لابد ازشان بپرسی که چرا به خود نمی رسند، می گویند هزار درد است و بی پولی و ازین حرف هایی که بیش از ظاهر آن ها مریض است. ترجیح می دهند دیگران را آزار دهند تا نیم دقیقه به خودشان نگاهی بیندازند. خوش پوش ترین آدم هایی که در زندگی دیده ام لندنی ها بودند. خط کشی شده و تمیز. به ظاهرشان آنقدر می رسیدند که کسی سرک به باطن شان نکشد. آیات سوره ی توبه رسیده است به آنجا که یرضونکم بافواههم و تابی قلوبهم. در رویاهایم تهران بیابانی وسیع و خشک بود که باید با علاقه در آن می دویدم. تنها عرق می ریختم ولی عاشقانه می دویدم. همیشه وقتی در غربت سخت می گذشت،‌ می گفتم به تهران می رسم و عاشقانه عرق می ریزم. نمی دانستم در فضای دود و عرق و ترافیک، حبس می شوم. حالا می فهمم که حبس از قتل سخت تر است. مجروح و جانباز شدن از شهادت سخت تر. احساس کسی را دارم که خانه اش آتش گرفته، آتشی جانسوز. و او را سخت به تخت اتاقش بسته اند. ناخودآگاه یاد آن شعر فیلم سعادت آباد می افتم که "نفس کشیدن سخته/ تو رو ندیدن سخته/ تو این قمار عاشقی/ به تو رسیدن سخته ..."

  • ح.ب

یک دلیل اینکه هیچگاه در غرب احساس راحتی محض نکردم این بود که همه چیز درست جای خودش بود! همه چیز. الّا مرگ. که به نحو ماهرانه ای مخفی شده بود. صبح که بیدار می شدی، برنامه ات تا شب مرتّب بود. خوراک، پوشاک، بهداشت، مسکن، کار، تحقیق، همه چیز سر جای خودش بود. آنقدر که آینده قابل پیش بینی به نظر می رسید. آدم احساس می کرد که می شود در این دنیا همه چیز خوب و راحت باشد. و این با فلسفه ای که من از زندگی می شناختم نمی ساخت. زندگی قرار است در ذات خود سخت و غیرقابل تحمّل باشد. سردرد و سراسر زحمت. لقد خلق الانسان فی کبد. در رنج و زحمت و ناراحتی خلق شده است زندگی انسان. من همیشه احساس می کردم وقتی در خیابان راه می روم، و در عین حال همه چیز خوب است، یعنی یا حادثه ای مهیب در کمین است یا مشمول آیه ی "انّما نملی لهم" شده ام، که حظّ شان و همّ شان فقط همین دنیاست و سهمی از آخرت ندارند ... 

.

آن ها که همیشه حواس شان جمع تر از من بوده است حتی بیش از آنچه روزگار تحمیل می کند به دنبال زحمت و سختی می روند. غرق مشکل می شوند و عرق می ریزند و لذّت می برند. بی هیچ چشم داشت دنیوی. شنیدم شهید شهریاری، که از متخصصان برجسته ی هسته ای ما بود، اصلا سراغ حقوق و مزایا و مرخصّی را هم نمی گرفته. فضای دیگری را می دیده است. حتی اخرج الی فضاء سعت رحمتک ...

.

القصّه، خدا کند که بتوانیم متحمّل زحمتِ موثّری برای جمهوری اسلامی شویم. یکی از دوستان وقتی این را می گفتم خرده می گرفت که همین‌ مفهوم "موثر" بودن هم منشاء انحراف است. راست می گفت. هنوز معطّل خودمان بودیم ...

.

.

و لاحول و لا قوّة الّا بالله ..

  • ح.ب

" همیشه همان/ اندوه همان/ تیری به جگر نشسته تا سوفار ... 

     تسلای خاطر/ همان/ مرثیه ای ساز کردن/ غم همان و غم واژه همان/ نام صاحب مرثیه دیگر ...

            همیشه همان/ شگرد همان/ شب همان و ظلمت همان/ تا چراغ/ هم چنان نماد ِامید بماند  ...

               راه همان و/ از راه ماندن همان/ تا چون به لفظ سوار رسی/ مخاطب پندارد نجات دهنده ای در راه است ... "

..

.

پ.ن.1: "در مانده از درک مرگی چنین، شورابه ی بی حاصل به پهنای رخساره بردواندن ... "

پ.ن.2: سخنران داشت از اخلاص می گفت. از زیر بار ذلّت نرفتن. از راه می گفت و از راه ماندن. حالا زمانه ای است که وقتی میگویی هیهات من الذّله می گویند سیاسی صحبت نکن! میان سخنرانی یکی اعتراض کرد که شب عاشورا باید از حسین گفت، این حرف ها یعنی چه. خوش نداشتم عتابی کنم. خصوصا در این ایام عزا. ولی مجبور شدم خاموش ش کنم. دلم از شمرهای شیک ِ زمان به هم می خورد. از حنجره های گناه آلوده. یزیدهای جامعه جامه ی بایزیدی پوشیده اند و نصیحت گوی ِ یاران حسین اند. الله اکبر. شنیدم آن روحانی نمای ِ مداهنه گوی قدرت جلوی آقایش نشسته و گفته "امام حسین هم با عمر سعد دست داد". گفته سند هم دارد. سندهایی که به چشم صالحان نمی آید و منافقان فقط آن را در می یابند. یادش رفته که همین عمر بن سعد یک روحانی نما بوده که کوفی ها بالای منبر گذاشته بودند تا حجّت شرعی ضد حسین داشته باشند. خسته ام از خط و خطوط کوفیان. این روزها آب میان گلویم می ماند. بمیرم برایت حسین. ما چه می فهمیم از غم تو ...

پ.ن.3: شعر ها از کتاب "بن بست ها و ببرهای عاشق" است ..

  • ح.ب