حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

فی التاخیر آفات ...

سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۲۰ ب.ظ

شب بیست و یکم را بعد از مدّت ها در حیاط دانشگاه شریف نشسته بودم. میان غمی که یک سرش مال نوحه بود و سر دیگرش مال خودم. دیدم حالا میان این هزاران نفری که نشسته اند، به اندازه ی انگشتان یک دست هم آشنا نیستند. گذشت آن سال ها که به پس کوچه های دانشگاه هم که سر می کشیدی، آشنا و بیگانه شناسای تو بودند ...

.

.

پ.ن:

سر ز حسرت به در میکده ها بر کردم

چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود  ...

  • ۹۲/۰۵/۰۸
  • ح.ب

نظرات  (۴)

هی روزگار....

منم که میرم دانشگاه حتی توی دانشکده دیگه کسی رو نمیشناسم...

درد مشترک است


بقول سهراب
بیا تا برایت بگویم تا چه اندازه تنهایی من بزرگ است.......
یا بقول محمد علی بهمنی
گسترده تر از عالم تنهایی من ...عالمی نیست....
ای غریبان سفر کرده، کدامین غربت بدتر از غربت مردان وطن در وطن است؟ ...
پاسخ:
واقعا .. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی