حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

لحظه نگاری (18)

پنجشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۲، ۰۱:۰۹ ق.ظ

حالا یک هفته ای هست که شهر ادینبورو را ترک کرده ام. آمده ام حوالی لندن. یک خانه ی دو طبقه، میان جنگل. بالطبع به طور موقت. که به قول برادر محمّد، همه چیز موقت ست. توی این هفت سال که خانه را ترک کرده ام، تنها با یک چمدان سفر کرده ام. و تازه همین یک چمدان را هم هرگز کامل در خانه ای نچیده ام .. باورت می شود؟ .. توی این هفت سال، همیشه زنگار رفتن بیش از ماندن بر زندگی ام بوده ست. مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست .. 

تمام ساختمان ها نوساز و مدرن ست و گرم، درست برخلاف ساختمان های اسکاتلندی که کهنه ست و سرد، با سقف های مرتفع و تاریک. اینجا با یکی از بهترین ریاضی دان های دنیا در زمینه ی احتمالات کار می کنم. حواسم هست طوری آلوده ی علم ظاهر نشوم که دل کندن نتوانم .. البته واقعا دیگر این چیزها نمی گیردم، که به قول شهریار: " دیگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا .. "

همان شب نخست که می رسم، سراغ حاج آقای محمّدیان را در بیرمنگام می گیرم. پنج شنبه شب، با قطار نزدیک یک ساعتی راه طی می کنم تا ایشان را در حسینیه ی شهر بیرمنگام پیدا کنم. حاج آقا از بهترین هاست. نماز عشاء را که باهم می خوانیم، می بینم در قنوت می خواند " ربّنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین .." همین آیه ی خوب من. که حالا روی انگشترم نوشته ست، انگشتری که ان شاء الله به دستم باشد وقتی مرگ را ملاقات می کنم ... 

حاج آقا صفای ضمیر دارد، دلی وصل دارد، گریه ی جان سوز دارد، کلامی با نفوذ. از همان خط اول دعای کمیل، به اشک می نشیند. مثل آن ها که در عزای عزیزی نشسته اند. من یک چشمم غرق در دعاست و چشم دیگرم غرق در دعا خواندن او. خط به خط دعا حادثه ی ست برایش. زیر لب شکر خدا می کنم که اینجا هستم. من آلوده را به ناحق پیش خوبان نشانده اند. کاش به آخرت هم چنین فضلی نصیبم شود. 

بعد از دعا مصیبتی می خواند و گریه ای .. و بعد یک روایت درخشان نقل می کند از امام صادق علیه السلام .. که ان الله عیر عباده بآیتین ... به دقت توضیح می دهد که، "البته به جای عیّر در نسخ متفاوت روایت خصّ یا حصّن هم آمده ست". یعنی نشانه ی خاص بندگان خداوند دو چیز ست .. (یا اگر با حصّن معنی کنیم، یعنی خدواند بندگانش را با دو حفاظ مراقبت کرده ست) .. و اولین نشانه اینست که ﺍﻥ ﻻﯾﻘﻮﻟﻮﺍ ﺣﺘﯽ ﯾﻌﻠﻤﻮا .. یعنی چیزی نگویند که نمی دانند ... حتی با نیّت خوب .. تا مطمئن نشدند، سخنی را به زبان نمی آورند .. یعنی کسی که اهل شایعه پراکنی ست و هر سخن شنیده ای را نقل می کند، از مومنین نیست .. نشانه ی دوم اینست که ﻻﯾﺮّﺩﻭﺍ ﻣﺎ ﻟﻢ ﯾﻌﻠﻤﻮﺍ .. یعنی چیزی را هم که در آن دلایل و علم کافی ندارند رد نمی کند .. می گوید، نشانه ی خاص مومنین اینست که کلام سدید و درست می گویند. نه اهل لغو هستند نه غلو. نه مداهنه می کنند نه سخت زبانی. در مقابل آن منافقانی که در قرآن می گوید "بالسنة حداد" .. یعنی زبان های سخت و تلخ و گزنده .. 

موقع خداحافظی در آغوش می گیردم. با همان چشم های خیس. آخر هفته دعوت می کند که بنشینیم و حرفی بزنیم. زیر باران همیشه ی اینجا، نیمه شب به شهر باز می گردم. دستم خالی ست از خودم. ربّ انی لما انزلت الیّ من خیر فقیر .. می دانی که ..

.

.

.

و هو یتولیَّ الصالحین ...

 

  • ۹۲/۰۹/۲۸
  • ح.ب

نظرات  (۱۲)

بیشترش کن این دست حرف ها را، حیف ِ اینجاست که فضایش تب سیاست بگیرد.
یا به قول امیرالمؤمنین علیه السّلام: غرّی غیری
بی سرزمین تر از بااااادددد ...
ارزش این لحظه ها در حرکت است و لاغیر... عجب سکونتی است در بیقراری تان...!

 ظلمت نفسی؛ یعنی "خدایا! من خودم را زده‌ام و نابود کرده‌ام! من یک عمر به هوای نفسم گوش کرده و هرزه‌دلی کرده‌ام، خدایا گناهان و هوس‌بازی‌های مرا ببخش، من 


قوت و قدرت و اراده‌ای برای خودم باقی نگذاشته‌ام، تبدیل شده‌ام به یک آدم بدون قدرت تمرکز، حواس‌پرت، ناتوان از لذت بردن از طبیعت، آدمی که در اثر هوسرانی‌ها دچار 


ضعف جسمی شده، آدمی که نمی‌توانم به اطرافیان خود خدمت کند، یک آدم ضعیف‌ النفس ... خدایا، دست مرا بگیر و ضعف مرا جبران کن. «قَوِّ عَلَى خِدْمَتِکَ جَوَارِحِی»


یکی از شخصیت‌ها که نزد آیت الله بهجت(ره) رفته بود تعریف می‌کرد: طی صحبت کردن با ایشان متوجه شدم که آقای بهجت(ره) در آن سن و سال بالا، چه جزئیاتی را از 


گذشته‌ها هنوز به خاطر دارند! این حافظۀ قوی ناشی از چیست؟ طبیعتاً ناشی از مبارزه با هوای نفس است، البته با آداب و آیینی که دین می‌گوید.


برگرفته از وبلاگ خودم

نوشته هایتان را که می خوانم چیزی در درونم تازه می شود. گاهی با حسرت ، گاهی حتی با اشک.
گاهی هم شوق اینکه کسی حرف های نگفته ام و دغدغه های ناشنیدنی ام را می نویسد ، غرق در شور می شوم.
خدا شما را خیر دهد که اینها را می نویسید. خدا شما را خیر دهد که ما را در حال و هوای خود شریک می کنید.

ما را هم در احوال خوشتان دعا بفرمایید برادر.
یا حق
من حسرت تمام این حس و حال ها و دوستای پاک و مومنتون  رو میخورم.. و همچنین موفقیت های تحصیلی
ما نسل تحمل و باج.
به ما که رسید رودخانه ها خشکید، جنگل ها سوخت و ابرها نبارید. به ما که رسید بنزین و شیر با هم کورس گذاشتند. نسل تحریم تنبان و خمیر دندان و زیربغل.
نسل طلاق هفتاد درصد.
نسل فیس بوک از سر بی کسی.
نسل کش دادن دانشگاه از ترس سربازی.
نسل درد و دل با دیوار.
نسل بحث فلسفی توی تاکسی.
نسل دلتنگی برای طعم لب هایی که هرگز نچشیدیم. ن
سل ماندن سر دو راهی.
نسل انتخاب بین بد و بدتر.
نسل عقده ی دیده شدن، خوانده شدن، شنیده شدن.
نسل جنبش های پنجر.
نسل بغض، ناله ، ضجه.
ما نسل انقلاب، نسل حماسه ایم.
عجیبه که اسلام چرا چایی رو حرام نکرده ؟!
خیلی حال میده لامصب مخصوصا توی این هوا
مراجع تقلید یه فکری بکنن به حالش!
شدیداً دلتنگ این دست نوشته ها تون بودیم:)
یک چمدان می تواند نشان از تقوی داشته باشد و یا زندگی در دنیای مدرن.
  • عارف عبداله‌زاده
  • خنک آن قوم که در بند سرای دگرند...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی