حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

آه ازین میوه ی تلخی که به بار آوردیم ...

چهارشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۴، ۰۷:۰۷ ب.ظ

یکی از خوبی های غربت این است که هیچگاه در معادله ی دیگران تعریف نمی شوی. و تا زمانی که مسافری، همه ناشی گری هایت را می گذراند به حساب اینکه تازه به وطن آمده است و در آمد و شد بوده و طفلک فراموش کرده رسم و رسومات را. که فرمود المسافر کالمجنون. کسی نه از تو دلگیر می شود، نه تو از کسی. 

تمام دردهای انسان از زمین گیر شدن است. یک جا که می مانی، مجبوری به معادله های زمانی و مکانی تن در دهی. اینست که مجبوری حتی ساعات خواب و بیداری ات را با همسایه، فامیل و آشنا هماهنگ کنی. مجبوری برای اینکه دل کسی را نشکنی، خود را خراش بیندازی، و دست آخر می بینی که هم خراش برداشته ای و هم رنجانده ای. 

اجتماعی شدن، برای من که عمری تنهای تنها بوده ام، مثل فرایند تصعید است. از جامد به گاز. نابود می شوم. بی آنکه ملموس باشد. یک صبح بلند می شوی و می بینی که وقت رفتن است ... 

پ.ن: به احترام بهار، ملایم نوشتم، با بغضی که دارد از درون، دور از تو می خشکاندم ... 

  • ۹۴/۰۱/۱۲
  • ح.ب

نظرات  (۷)

یکی از خوبی هایش هست ... 
برای منی که مدتی را تنها زندگی کرده ام قابل درک است.
و قابل درک هست که وقتی برمیگردی هم باز هوای رفتن هست و خلاصه یک نحوه استقلال انسان دارد.
اما مسئله اینجاست که خدا انسان و دین را در خانواده و فامیل و اجتماع و همسایه و دوست تعریف کرده...  در عین بودن با آنها باید در خود هم بود.. و این همان کاری ست که کار هر کسی نیست.
و "شاید ناچار" برای کامل کردن دین، به مرور یا یکهو، باید همه ی اینها را خووب یاد گرفت. این مدیریت کردن های روابط را.. این سختی های ناشی از غفلت ها و لطایف الحیل های معاشرت با بعضی افراد را...
بقول یه معلمی، اینکه میگن با ازدواج دین آدم کامل میشه الکی نیست. واقعا خیلی از مسائل فقط در ازدواج تجربه میشوند... و بخش زیادی از زندگی و یاد گرفتن ایثار و گذشت در زندگی مشترک اتفاق می افتد. 

بعد از برگشت از آن زندگی تنها، تا مدت هااااااا نفسم مرا مجبور میکرد به اطرافیان بگویم من خودم زندگی کرده ام بلدم چه کنم رهام کنید...... آنقدر گفتم و فایده نکرد تا تسلیم شدم... و گذاشتم مرا هم مثل دیگرانی که به زندگی جمعی خو دارند حساب کنند و در ریز ریز مسائل خودم را با آنها هماهنگ میکنم(سعی میکنم) ...

دوستی به من گفت تو چقدر خودخواهی که وقتی حوصله نداری با خانوادت نمیری بیرون... گفت من فلان روز آنقد خواب آلود بودم که تا سد کرج رفتم بخاطر فلانی ها اما توی راه از فرط خستگی خوابم برد ، اون وقت تو.....!   حرف دوستم بخشی از خودخواهی های ناشی از زندگی تنها را برایم نمایان کرد....
یکسالی می شود خیلی جاها رفته ام با دیگران که باب میلم نبود.. و خیلی جاها نرفتم که باب میلم بود....
امشب این رسم را شکستم... چرایش بماند...
  • واقعیت سوسک زده
  • حال نوشتت را در سیزه بدر دیگران در خانه ای که فقط تو در آن هستی بخوانی امید بخش است ؟ نمی دانم ...
    برادر, بنده با همین تجربه ی همیشه مسافر بودن و همیشه در همه جا خارج از معادلات بودن و لمس قدری از حساسیت های این متن , تجربه ی کوچکی را اینجا با شما و سایر دوستان به اشتراک می گذارم .
    اینکه "این نیز بگذرد" و
     " به مرووووووووووووووووووووووووووووووور طعم بهارها بهتر می شود . "  .

    و این که دوستان کلا مراقب اولین نوروز زندگی مشترک خودشان باشند و البته اولین نوروز زندگی مشترک دیگران .
    سلام 
    بعد از مدت ها :دی ، 1 سالی میشد نیومده بودم
    و دست آخر می بینی که هم خراش برداشته ای و هم رنجانده ای.(کاملا موافقم)


    راستی !
    لطفا به زمان نظر بالا توجه بشه:-/
    در حالی که من ترجیح دادم در ساعت 4:59  صبح  اینجا بیام و نظر بذارم!

    عنوان پست....

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی