حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

عمر سفر کوتاه است، عمر انسان از آن کوتاه تر ..

دوشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۳۳ ق.ظ

در طول یک سال و نیم گذشته سعی کرده ام که عمدتاً تهران بمانم. مطلقاً جایی نروم تا از پس این سال های متمادی غربت نشینی، پایداری نسبی پیدا کنم. هفته ی پیش امّا برای کنفرانسی به آلمان و اتریش رفتم. پرواز نیمه شب فرودگاه امام هنوز جای جراحت را نشان می دهد. آدم را رام می کند. مثل ترکه ای که چند بار زخمی ات کند و بعد بالای سرت بایستد. فاصله ی خانه تا فرودگاه پُر است از کامیون هایی که جاده را ملک طلق خود می انگارند و آنقدر پلاک هایشان را خاکی کرده اند که از چشم دوربین های کنترل سرعت مخفی بمانند. تهران سردرگم، بی هویت و بحران محض است. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، که اگر نبود آن دلیل ِ بی بدیل، هرگز اینجا نمی ماندم. ورودی فرودگاه، پیرمردی می خواهد دخترش را بدرقه کند و از گیت رد شود. سرباز جلوی اش می ایستد که اجازه نداری. صدایش را بالا می برد پیرمرد. سرباز سکوت می کند. پیرمرد فحش بدی می دهد. سرباز عصبی می شود و یقه ش را می گیرد. پیرمرد او را به عقب هل می دهد. سرباز پیرمرد را از جا می کند و به شیشه ی فرودگاه پرت می کند. حالا تمام خانواده ی پیرمرد بر سر سرباز می ریزند. دعوای سختی می شود. زن ها جیع می زنند و فحش می دهند. سرهنگی می آید که جلوی سرباز را بگیرد. نمی تواند. سرباز سرهنگ را هم می زند. همه ایستاده اند که ببینند چه می شود. خصوصا خارجی هایی که در فرودگاه امام به نحو چشمگیری حضورشان نسبت به دو سال پیش بیشتر شده است. پیرمرد با قیافه ی حق به جانب، با وساطت سرهنگ از گیت رد می شود و دخترش را می بیند. سرباز را آرام می کنند. مردم هرکدام رد می شوند و نظری می دهند. یکی حق را به سرباز می دهد و به قانون، یکی به پیرمرد. عدّه ای هم که ماجرا را ندیده اند به سپاه و بسیج فحش می دهند. آنقدر از قضایا دورند که یونیفرم سپاه را با نیروی انتظامی تشخیص نمی دهند. من این میان، از تمام آن ها به صحنه نزدیک تر بودم. در یک متری سرباز ایستاده بودم. و آرام به این فکر می کردم که انقلاب به جای اینکه مردم را بر حاکمیت دلیر کند، بر قانون دلیر کرده. اصلا هیچ حسی نسبت به قانون و نظم و انضباط ندارند. بهترین توصیف از مردم تهران، مردمی است که رفتارشان هیچ چارچوب مشخصّی ندارد ..

در پرواز، یک آلمانی کنارم نشسته است. همه خوابیده اند. من مثل همیشه ی پروازهای نیمه شب خوابم نمی برد. سر صحبت را با او باز می کنم که چرا به ایران آمده است. طرف می گوید که عاشق هواپیماهای مختلف است و ایران تنها جایی است که می تواند انواع فوکرها و توپولوف های از رده خارج را سوار شود. تعجّب می کنم. می گوید هفته ی پیش یک هواپیمای مسافربری منحصر به فرد که از رده خارج شده است را در پارکینگ یک ارگان نظامی پیدا کرده است و به همراه سی نفر دیگر درخواست داده اند که پول قابل توجهی بپردازند و یکبار با آن پرواز کنند، با مسئولیت خودشان. نگذاشته اند، چون خطرناک بوده است و اگر حادثه ای رخ دهد آبروی کشور می رود. اصرار کرده اند و مبلغ را افزایش داده اند امّا بازهم عملی نشده. می خواستم برایش توضیح دهم آنچه برای شما امروز هیجان است برای ما زندگی بوده است در این سال های تحریم ...

هفت صبح یکشنبه به فرانکفورت می رسم. بی هیچ سوال و جوابی از مرز رد می شوم. نظم و انضباط فرودگاه برایم گوارا است. سیستم حمل و نقل عمومی بی نقص و مدرن است. یک دلیل آن اینست که بعد از جنگ جهانی دوّم فرانکفورت تقریبا با خاک یکسان شده است و آلمان آن را از نو ساختند با تفکر جدید. شاید علاج تهران هم همین باشد! ... سرمایه ی آلمان بعد از جنگ جهانی دوّم، نیروی انسانی متخصص و قوی بود. تمام منابع ش نابود شده بودند و ملّت ش تسلیم. ولی جوهره ی وجودی نیروهای متخصص و توانا کشور را ظرف مدّت کوتاهی دوباره شکوفا کرد. درست مثل نیروهای متخصص ما که جای کار جدّی مدام از "نبود امکانات کافی" شکوه می کنند! درست مثل من که این خطوط را اینجا می نویسم ....

دوشنبه شب به وین می رسم. در میدان اصلی شهر می ایستم و یادم می آید که درست دو سال و نیم پیش اینجا ایستاده بودم و با خود فکر می کردم که بعید است دوباره به این نقطه ی زمین برسم. رجعت در طبیعت سرنوشت است. دوباره از کنار هم رد خواهیم شد. و اینبار سوال خواهند کرد که چرا ...

  • ۹۵/۰۳/۱۷
  • ح.ب

نظرات  (۱۲)

شاید علاج تهران همین باشد...؟
پاسخ:
اینکه از نو ساخته شود ..
آن دلیل بی بدیل چیست؟
  • واقعیت سوسک زده
  • به عنوان کسی که برنامه ریزی شهری هم خوانده ان ایده ی علاج تهران را کاملا تایید می کنم :)
    استادی دارم که خانه ی چند هزار جریبی اش رو در آمریکا رها کرده و به ایران زمان جنگ برگشته و تا الان باقی مونده درس داده، کار کرده، طبابت کرده و با تمام افت و خیزهای مدیریتی دست و پنجه نرم کرده.. اما خسته نشده.. حاضر هم نیست برگرده.. اصلن من هنوز اومدنش رو نمیتونم از "نظر عقل معاش" توجیه کنم حالا موندنش که دیگه بماند.. اما از "نظر قلبی" تحسینش میکنم.. یه چیزایی کلمه نمیشن اما هستن..
    چقدر بوی غرب زدگی به مشام اومد به قول استادپناهیان نظم غرب هم کار شیطانه تا ما  حسرت انجارا بخوریم!!
    پاسخ:
    قبول ندارم 
    همینجا چند بار اگر اشتباه نکنم گفته اید که ان دلیلی بی بدیل جمهوری اسلامی است
    یعنی اگر جمهوری اسلامی نبود بی هیچ ارمانی میرفتید و هضم در ان سیستم فاسد میشدید یا مثل مصطفی چمرانِ عزیز نوری هرچند کوچک میشدید بر این تاریکی ها؟
    اگر تهران را خراب کنند و بخواهند از نو بسازندش میشود
    خرم شهر ...
    می شود شهر های جنگ زده ی غرب کشور
    که هنوز هم که هنوز است وقتی توی این شهر ها راه می روی
    حتی اگر مثل من بچه ی جنگ ندیده ای باشی
    جنگ جلوی چشم هات راه می رود . صدای توپ . بوی باروت . جوی خون . همه زنده اند .

    اگر تهران را خراب کنند
    دیگه درست نمیشه .
    بگذارید همین طور آشفته و پریشون بمونه ...


    جانم فدای وطن و این جور حرف ها
    محدود به سرود های دهه ی فجر است ، نه بیشتر ....
    @پرواز
    نه عزیزجان تهران همیشه تهران است
    خرم شهر خرم شهر. زورش به زورگویی تهران نمی چربد تا بوده  لگد مال تهرانیزه شدن، شده.

    چمران نور چشم ما بوده به هر چیزی مثل اش نکنیم
  • زهرا السادات
  • @.....

    اتفاقا من هم میخواستم همچین کامنتی بذارم... 
  • من هیچکس نیستم

  • خیلی ببخشید
    اما خوندن این وبلاگ برای من مصداق عینی مازوخیسمه
    خوندنش تمام غم‌های دنیا رو می ریزه تو دلم
    ولی همینجوری صفحه به صفحه میرم پست‌های قبلی و ادامه میدم
    این تقصیر من نیست تقصیر نویسنده پست هاست
    کاش امید تو مطالب بیشتر بود
    امیدوار زندگی کردن فرمایشی و دستوری نیست اما اگر ته دل یکیمون هیچ امیدی نبود یقینا زنده نمی‌موند
    امید، آرمان‌خواهی، حرکت و تلاش برای رسیدن
    نمیگم وظیفه‌ی توئه که این کارو بکنی و از این چیزا تو وبلاگت بنویسی..ولی کاش اینجوری بود
    وقتی وبتو میخونم حس میکنم تو نقطه صفر مرزی‌ام

    میدونی
    همش به این فکر میکنم که من این صفحه رو می‌بندم و میرم صفحات شادتری رو میخونم و اصلاً یادم میره حرفات ولی خودت چی؟ غم جاری تو زندگیت، منو در لحظه دیوونه میکنه
    ولی بعد به خودم دلداری میدم که نوشته‌هات، تصویر بخش کوچیکی از زندگیته نه همش.

    پاسخ:
    ممنون از نوشته تان. 
    چندین بار آن را خواندم ..


    کاملا با نظر "من هیچکس نیستم "موافقم 
    تهران در برزخ است 
    با یک زیر بنای سنت و مذهب ، ساختمان هایش دارند با تفکر مدرن و مذهب بالا می روند ... 
    خب کج و کوله می شوند و این بسیار طبیعی است. 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی