حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

مدرسه شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد ...

سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۴۴ ب.ظ

می خواستم از زبان کسی که شاید بیست سال تمام علی الاغلب شاگرد اوّل بوده است، به کسانی که این روزها از نو به مدرسه می روند بگویم که من از تک تک روزهای مدرسه متنفرّ بوده ام. همیشه از اوّل مهر به عزا می نشستم تا آخرین امتحان خرداد. دلیلش هم به طور عمده این بوده است که محیط مدرسه بیش از هرچیز دیگر برایم تحقیر کننده بود. موهای تراشیده، ناطم، زنگ، صف های خط کشی شده، تمرین های تکراری بی فایده و مسائلی ازین دست. که بسیار است. ناظم دبستان ما چوب به دست می گرفت و بچه ها را با چوب به صف می کرد. سر صف موها و ناخن ها را چک میکرد. بزرگترین درسی که من در طول آن دوازده سال کذایی گرفتم این بود که تا دیر نشده باید ازین محیط خودم را خلاص کنم ... 

روز اوّل دانشگاه برایم بهشت بود. آزادی محض. کسی نبود که بگوید کجا برو و کجا نرو. چه درسی بگیر و چه درسی نگیر. نظم و انضباط به نحوی کاملا محرمانه و زیر پوستی برقرار بود. من آنقدر به این محیط در روزهای اوّل نامانوس بودم که نمی دانستم می توانم بین کلاس ها از دانشگاه بیرون بروم! تا این اندازه. بعدها که مرزهای اختیار را شناختم، دانشگاه شریف هم برایم محدود شده بود. ولی همیشه آن لذّت گذار از مدرسه به دانشگاه در ذائقه ام هست ...

.

.

زین جان ِ پر از وهم ِ کژاندیشه گذشتیم

از مدرسه و کاغذ و تکرار رهیدیم

..

.

  • ۹۵/۰۷/۰۶
  • ح.ب

نظرات  (۱۰)

رهایی کجا و اختیار کجا .... 
عالی...
  • واقعیت سوسک زده
  • باید از فرصت شاگرد اولی استفاده میکردید قاعده  های خودتونو می ساختید :)

    ما در محل کار قاعده ساختیم!:)
    بد آموزی داره :-)
    پاسخ:
    پست ازین انقلابی تر؟ :)
  • دکتر یونس
  • فکر نمیکنم دیگر مدرسه ها و ناظم ها و حتی امتحان ها و مشق نوشتن ها مثل روزهایی باشند که ما تجربه کرده ایم.. از هیبت خالی شده و نمایشی ست.. دیگر حتی مهر ها و سرودهای سر صف و شادی دویدن توی حیاط زنگ تفریح را،  هیچکدام از این دهه هفتادیها و هشتادیها تجربه نمیکنند.. مع الاسف از روی تجربه کم و محدودم میگویم که آن نظم و ترس و دیسیپلین و حتی خشونت معلم و ناظم برای آدم شدن ما و همه بچه ها لازم است.. بالاخره بچه باید از یکی حساب ببرد یانع؟ الان مثلا این بچه مدرسه ای های بی تربیت و پررو و معلم خوار که به جای دیکته، املای سبز مینویسند و به جای نمره کمی! نمره کیفی میگیرند! و از هیچکس حرف شنوی ندارند بهترند؟!
    برای معرفی  و مشاوره رشته رفتم مدرسه تیزهوشان، این بچه دبیرستانی های تخس تقریبا داشتند قورتم میدادند.. یعنی یک حجب و حیا و درون گرایی و مظلومیتی هست در دهه شصتیها که حکما نتیجه صدای آژیرو موشکباران و عملیات پشت عملیات و بوی اسپند روز اعزام و شنوندگان عزیز توجه فرمایید میباشد!
    پاسخ:
    دقیقا این رفتار زاییده ی آن است ...
  • دکتر یونس
  • خب راه حل شما؟ اون مدرسه ایده آل شما چه شکلی ست؟ قوانین و ضوابطش چطوری ست؟ معلم هاش، کتابهاش، امتحاناتش؟ کلی گویی نکنید. به قول آقا انتقاد خوبه به شرط اینکه راه حلی هم ارائه بدید..
    خب این بچه های بی تربیت و بی مسئولیت و بی صبر و پرتوقع محصول این مدارسی هستند که دیگر مثل زمان ما اداره نمیشوند! امثال ما بد یا خوب هم محصول آن مدارس پر ایراد و خشک و رسمی! کدوم بهتر بود؟
    به استادم میگفتم با رزیدنتا مهربون باش، کشیک 36 ساعته تو کل دنیا نداریم، بچه ها دارن از پا میفتن، به دانشجوها رحم نمیکنی حداقل به مریضا فکر کن که ممکنه از خطای پزشکی ما آسیب ببینن! میگفت نع! من اینطوری خوندم و کشیک سنگین داشتم شمام باید اینطوری باشین! بعد یه مثل آمریکایی گفت به این معنی که وقتی نتیجه خوبه، یعنی راه درسته! من این مثال رو برای همه جا قبول ندارم ولی درمورد مدرسه ها صدق میکنه..
    بسم الله ...

    مطمئنید که شوخی سنگین محیط بوده؟
    یعنی خانوادتون در این شوخی یا نفرت سهمی نداشتن؟
    یا احیانا اصرار بر شاگرد اولی باعث نفرتتون نشده!؟
    به ما که هیچ وقت شاگرد اول نبودیم، کسی هم اصراری نداشت که باشیم، تقریبا خوش گذشت، گرچه سختی های خودش رو هم داشت اما هیچ وقت نفرت انگیز نبود.
     
    پاسخ:
    سلام. کسی اصرار به شاگرد اولی ما نداشت ...
  • Zahraa Sadeghmanesh
  • هو

    هرچند عاشقان قدیمی 
    از روزگار پیشین تا حال
    از درس و مدرسه
    از قیل و قال 
    بیزار بوده اند
    اعجاز ما همین است
    ما عشق را به مدرسه بردیم
    ...
    مرحوم امین پور

    پ.ن: سخت تر از روزمرگی و ملال نیست، مدرسه با همه شیرینی اش ملال انگیز بود و فرساینده...
    علیک سلام 
    اوه، بله حواسم نبود نخبه ها بدون اینکه بخوان همیشه شاگرد اولن. ببخشید :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی