حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

حبذا ...

از مقامات تبتّل تا فنا .. پلّه پلّه تا ملاقات خدا ..

مشخصات بلاگ
حبذا ...

لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلّاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی اذقنی طعم عفوک یوم لا
بنون و لا مال هنالک ینفع
...

بایگانی
پیوندها

پاییز می گذشت در کوچه های سبز .. ما سوت می زدیم!

سه شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۲۶ ب.ظ

او در این روزهای همیشه، با وجود شلوغی های غیرمعمول، به چنان رقّت قلبی رسیده بود که با هر نوستالژی به اشک می نشست. با شعر کودکان ارتباط برقرار می کرد و حتی اخیراً یک خط از ترانه ی کودکانه ای دل او را شکسته بود. با اینکه از نزدیک ترین هایش هم انگار دور شده بود،‌ به نحو عجیبی آنچنان با غریبه و آشنا دلش نزدیک بود که پای درد دل یک پیرمرد مدّت ها نشسته بود و مقابل چشمانش گریسته بود. او در این زمانه، زخم زبان یاران را به حساب روزگار می گذاشت و به مرحله ای از درک اشیا رسیده بود که درد را خوب تحمّل می کرد. با زخم می ساخت و اصل بقای درد را می شناخت. تقویم که می گذشت او همچنان در پاییز بود،  هرقدر هم که دهه ی چهارم زندگی اش از نیمه رد می شد. 

..

.

  • ۹۷/۰۲/۲۵
  • ح.ب